بعد منبر هم دو مداح معروف تهران آن روزگار یعنی حاجحسن دولابی و حاج احمد شمشیری ذکر مصیبت میکردند. شب آخر سه نفری از مجلس برمیگشتند که رسیدند به خیابان مخبرالدوله. کافهی مشهوری بود آنجا به اسم «کافه نوشین» . آن شب دو زن جوان با آرایش غلیظ دم کافه ایستاده بودند. قوام گفت: «شب آخر روضه است. مشتری ما هم پیدا شد» . و رفت طرف زنها. دولابی و شمشیری عقب ایستادند و از دور نگاه کردند که قوام میخواهد چه کند. دیدند زنها به گریه افتادند. جوریکه آرایش صورتشان با اشک درحال پاکشدن بود. قوام که برگشت پرسیدند ماجرا چه بود؟ گفت: «پول بیست شب منبر را به آنها دادم. گفتم به جدهام نمیدانم چقدر است. اما تا این پول هست گناه نکنید!»