معرفی و دانلود کتاب سدنصرالدین + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب سدنصرالدین
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب سدنصرالدین

تهران‌نوشته‌های یک بچه‌طهرون

نوع کتاب
۳.۶(از ۷۳ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب سدنصرالدین

کتاب سدنصرالدین نوشتهٔ امیر خیام است. انتشارات سوره مهر این کتاب را روانهٔ بازار کرده است. این اثر حاوی «تهران‌نوشته‌های یک بچه‌طهرون» است.

درباره کتاب سدنصرالدین

کتاب سدنصرالدین حاصل خاطرات نویسنده در خانه‌ای است که در خاطره‌هایش به آن اشاره شده است. این خانه مشهور بود به «خونهٔ سِدنصرالدین». این خانه محل تولد و زندگی امیر خیام از سال ۱۳۴۱ تا ۱۳۶۳ خورشیدی بوده است. خانهٔ سِدنصرالدین ۷۵ متر بود. از ابتدای کوچه تا درِ حیاط دالان درازی بود که به حیاطی کوچک می‌رسید. وسطِ حیاط، حوضی شش‌ضلعی لَم داده بود و کنارِ حیاط هم درختِ اناری بود. نویسنده ابتدا درمورد این خانه و آدم‌هایش توضیحاتی می‌دهد و سپس به‌سراغ گفتن خاطراتش از این خانه می‌رود. کتاب حاضر در چندین بخش نوشته شده است که عنوان برخی از آن‌ها عبارت است از: «مستأجرهای خونهٔ سِدنصرالدین»، «آیین دین‌داری و مملکت‌داری»، «دوست هم دوست‌های قدیم»، «اوس‌باقر و هنر هفتم» و «خیام اگر ز باده مستی، خوش باش».

خواندن کتاب سدنصرالدین را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به دوستداران کتاب‌های خاطرات با حال‌وهوای تهران قدیم پیشنهاد می‌کنیم.

بخش‌هایی از کتاب سدنصرالدین

«همیشه زمستون که سر می‌رسید، عزیزجون توی یکی از اتاق‌های خونهٔ سِدنصرالدین کرسی می‌ذاشت. یه لاحاف‌کرسی قدیمی هم می‌نداخت روی کرسی‌ــ که از بس بزرگ و سنگین بود، کرسی تاب و تحملش رو از دست می‌داد و به جِقّ و جِقّ می‌افتاد.

عزیزجون چند تا مَلافه رو به هم دوخته بود و با سنجاق‌قفلی‌های بزرگ به لاحاف وصل کرده بود. وزن لاحاف‌کرسی اِن‌قدر زیاد بود که وقتی می‌رفتم زیر کرسی، عزیزجون لاحاف رو می‌کشید روی من؛ دیگه با دست و پام کمترین حرکتی نمی‌کردم. انگار یه کوه رو انداخته بودن روی من.

موقعی هم که از زیر کرسی می‌اومدم بیرون، روی صورتم جای سنجاق‌قفلی می‌افتاد و جای سنجاق‌ها چنان عمیق بود که یه ساعت طول می‌کشید تا جای سنجاق‌ها از بین می‌رفت.

صبح‌های زمستون که می‌رفتم مدرسه، تا وارد کلاس می‌شدم، همکلاسی‌هام می‌گفتن: «بچه‌ها، امیرخان اومده! بیاین سنجاق‌های صورتش رو وا کنیم و مَلافه‌ش رو هم بشوریم!»

زمستون سال ۱۳۴۹ خورشیدی بود؛ شب یلدا.

همهٔ اهالی خونهٔ سِدنصرالدین دور هم زیر کرسی نشسته بودیم. عزیزجون یه مجمعهٔ بزرگ گذاشته بود روی کرسی و آجیل و انجیرخُشکه و تخمه و تنقلات گذاشته بود وسطش.

مشغول خوردن و خوش‌وبش بودیم که در زدن و عمواسمال با یه هندونهٔ بزرگ اومد توی اتاق و گفت: «این هم هندونهٔ شب یلداتون.»

جمله‌ش که تموم شد، هندونهٔ بزرگ و سنگین رو گذاشت روی مجمعه، بالای کرسی. هنوز هندونه‌هه رو خوب ندیده بودیم که یهو کرسی زیر وزن هندونه طاقت نیاورد و چهارستونش متلاشی شد. همگی موندیم زیر آوار کرسی و لاحاف‌کرسی!

اوس‌باقر خودش رو از زیر آوار کرسی درآورد و رو کرد به شخ‌اِبرام و گفت: «حاجی، از این مَمَّد نجّاره یابوتر سراغ نداشتی بِدی کرسی درست کنه؟! برجِ ایفل روــ که وقتی بهش نگاه می‌کنی کلاه از سرت می‌افته‌ــ این همه وقته که روی چارتا ستون وایسوندن، تکون هم نخورده. اون‌وقت، این مرتیکه یه چارپایه ساخته که طاقت دو تا تیکه خرت‌وپرت رو نداره!»

عمواسمال جواب داد: «باقر، خدا پیغمبری، این لاحاف‌کرسی رو روی برج ایفل هم بندازی، ایفل هم سرافکنده می‌شه. اینکه دیگه، به قول تو، یه چارپایه‌ست!»

عزیزجون هم رفت وسط حرفشون و گفت: «باقر، فردا خودت برو یه داغی درِ باغِ این ممَّد نجار بذار و یه کرسی دیگه ازش بگیر!»

فردای اون روز، اوس‌باقر رفت دَمِ مغازهٔ ممَّد نجار وــ با نظارت خودش و محاسبات هندسی‌ــ یه کرسیِ درخورِ اون لاحاف‌کرسی ساخت و آورد.

سال‌ها بعد، عزیزجون لاحاف‌دوز آورد و لاحاف‌دوزه هم لاحاف‌کرسی رو شکافت. بعد هم از پنبه‌های توش چند تا دُشک و لاحاف درآورد و به این و اون داد!»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب سدنصرالدین و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:سدنصرالدین
عنوان دیگر:تهران‌نوشته‌های یک بچه‌طهرون
موضوع:خاطرات
نویسنده:امیر خیام
ویراستار:محبوبه قاسمی ایمچه
انتشارات:انتشارات سوره مهر
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۴۰۰/۰۶/۱۴
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۱۹.۸۶ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۰۰۰۳۳۳۳۲۴
تعداد صفحه‌ها:۲۵۶ صفحه
قیمت کتاب:۱۷۹۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

Armina
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۰۵/۰۸

در ابتدا با خواندن مقدمه تصورم بر این بود که با چه کتاب پرماجرایی از یک خانه و ساکنان آن روبرو هستم و لحن بامزه راوی هم تجربه شیرینی را مانند کتاب‌هایی از این دست برایم فراهم می‌کند اما متاسفانه...بیشتر

۰
نابغه
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۳/۱۷

راستش نثرش رو هم دوست داشتم و ذهنیت و مناسبات دهه شصت رو خوب بیان می کرد ..در مورد هدیه هم ..من از طاقچه دایی جان ناپلئون رو هدیه گرفتم و چند تا کتاب صوتی عالی ..

۱
AS4438
۱۴۰۳/۰۳/۱۸

تشکرازطاقچه برای رایگان هدیه دادن کتابیکه منو برد به همون دوران، روح همه عزیز جون ها و نن جون ها( ننه جون) شاد، روح همه آقا بزرگ ها و آقا جون ها شاد، دلم پرمیزنه برای یکبار دیدن نن جونم...بیشتر

۰
مهشید
مطمئن نیستم.
۱۴۰۳/۰۶/۲۴

خاطرات جالب بودن منتها درست بهشون پرداخته نشده بود. همشون انگار یه چیزی کم داشتن، تا میومد اوج بگیره تموم میشد. خلاصه در حد دفتر خاطرات یه مرد بازنشسته میشه روش حساب کرد نه کتاب یه "نویسنده"

۰
حسن
۱۴۰۳/۰۳/۱۸

کتاب خوبیه در کل کتاب های انتشارات سوره مهر کتاب های پرمحتوا و جذابی هستند

۱
حوریه علی‌بیگی
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۰۴/۰۳

سطح کتاب پایین هست

۰
Alireza Torabi
۱۴۰۳/۰۳/۱۸

عالی، ثبت خاطرات دهه چهل و پنجاه آدم رو با خودش میبره ته ته دنیای بجگی

۰
الیزا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۱

دوستش داشتم چون فضاسازی خیلی خوب بود و جزییات تقریبا خوب بیان میشد، برعکس نظر یکی از دوستان شخصیت پردازی هم خوب بود،، من جذب شدم و دوست داشتم شاید چون من عاشق این داستانهایی هستم که توی حال و...بیشتر

۰
محمدحسین
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۷

واقعا جذاب بود. طنز کم ولی دلچسبی داشت. من خیلی ارتباط گرفتم

۰
maryam
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۵/۲۲

چه طنز قشنگی داشت،چقدر زیبا همه چی بیان شده بود و قشنگ من تصورمیکردم تصاویر رو،روح تمام عزیزان در ارامش باشه و شاد

۰
🌸فطرس🌸
مطمئن نیستم.
۱۴۰۴/۰۱/۰۳

من خودم خیلی از کتاب خوشم اومد ، در عین اینکه کتاب سعی داشت ما رو به زمان قدیم ببره، کلمات و جملات بسیار روان و شیرین منتقل میشد . شخصیتاشون هر کدوم بامزگی خودشون رو داشتن و به قدری...بیشتر

۰
Nathalie
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۸/۲۶

یک دنیا دوست داشتنی. برای مسن ترها پرخاطره و برای جوان‌ترها تاریخچه هویت فرهنگی اما به زبانی بسیار شوخ و شیرین.

۰
کاربر 7074572
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۱۴

بسیار زیبا بود و ادم و میبرد تو دوران گذشته های ایران که اصالت و سادگی موج میزد

۰
Ali Shamsi
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۰۵

شخصیت پردازی مناسبی نداشت.

۰
sdra
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۷

۰

بریده‌هایی از کتاب

hiva
۵۸
توی هشتاد سالی که از خدا عمر گرفته‌م، یه چیزی دستگیرم شده: اگه به خدا نگاه کردی و خدا هم بهت نظر کرد، بُردی. وگرنه اگه به آدم‌ها دل ببندی و امید داشته باشی، بدبخت روزگاری.
fatame
۱۸
عزیزجون گفت: «می‌خوام هفتاد سالِ سیاه نه توی دلِ کسی باشم نه توی دیده‌ش! گور پدرِ پدرسوختهٔ هر چی دل و دیده‌ست. توی هشتاد سالی که از خدا عمر گرفته‌م، یه چیزی دستگیرم شده: اگه به خدا نگاه کردی و خدا هم بهت نظر کرد، بُردی. وگرنه اگه به آدم‌ها دل ببندی و امید داشته باشی، بدبخت روزگاری. همه بهت دروغ می‌گن، همه باهات دورویی دارن، همه باهات ریا و پدرسوختگی می‌کنن، جلوت تعریف و تمجید پشت سرت هم زِرزِر زیادی! روبه‌رو خاله، پَسَله چاله! وقتی هم مَجیزِت رو بگن اون‌وقت وَهم و خیالات می‌کنی که اونی که اون‌ها می‌گنی. بعد با خودت هم دیگه روراست نیستی. می‌آن بهت می‌گن تو چنینی و چنانی! و از کار و بارت می‌پرسن. تو هم فکر می‌کنی دارن بهت عزت و احترام می‌ذارن ... اما این‌جوری نیست. اون‌ها دارن چُرتکه می‌ندازن ببینن چقدر باید بهت عزت و احترام بذارن.
AS4438
۱۱
ننه، نگاه به این روزها نکن! آدم‌ها آبروی هم رو که نمی‌فروختن هیچ، برای همدیگه آبرو هم می‌خریدن.
AS4438
۷
هر جایی زیادی بری زیادی می‌شی!»
fatame
۶
قدیم‌ها، اگه مسلمون شیعه‌ای از دنیا می‌رفت، دو تیکه چوب به اسم «جَریدَتِین» روی جنازه یا کنارش می‌ذاشتن. فلسفه‌ش هم حدیث امام صادق (ع) بود دربارهٔ پیشگیری از فشار قبر به میّت. شخ‌اِبرام می‌گفت: «یکی از آشپزهای روضهٔ سیدالشهدا (ع) وصیت کرده بود که جریدتینش رو از چوب آب‌گردون یا کفگیرهای چوبی غذای روضهٔ آقا اباعبدالله (ع) بذارن.»
AS4438
۵
جامِ مِی گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنی از اهل جهان پاک‌دلی بُگزینم جز صُراحی و کتابم نَبُود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
Juror #8
۴
یه روز به عمواسمال گفتم: «عمو، می‌شه آدمی باشه که روزی صد تا دروغ بگه؟» عمواسمال گفت: «عموجون، قریبِ به اتفاق خلق‌الله از صبح که از خواب پا می‌شن تا شوم که سرشون رو بذارن روی مُتَکّا فقط یه کَلوم حرف راست می‌زنن؛ اونم اون‌وختیه که دَرِ خونه رو می‌زنن و صاحبخونه می‌گه: "کیه؟" اون‌ها هم می‌گن: "منم!" جَخ، اگه می‌تونست، نمی‌گفت "منم" و می‌گفت "اونه"!»
Juror #8
۳
اگه یه وقت کسی از خطرناکی مارها حرف می‌زد، عزیزجون عصبانی می‌شد و می‌گفت: «هیشکی حق نداره اذیتشون کنه. مارِ خونگی کسی رو نمی‌زنه. مگه این‌ها آدم‌ان که مردم‌آزاری کنن؟! این‌ها دارن نون‌ونمک این خونه رو می‌خورن. نمک خوردن و نمکدون شیکستن کار آدم‌هاست. صد دفعه داشتم تو هَوَنگ گوشت می‌کوبیدم، این دو تا زبون‌بسته اومدن ورِ دلِ من یه دوری زدن و رفتن.»
Juror #8
۲
پسربچهٔ خانوم مهمون خیلی شلوغ می‌کرد و حرف گوش نمی‌کرد. اوس‌باقر به خانوم مهمون گفت: «اون وَخ هی به من می‌گن چرا همه‌ش از خارجی‌ها تعریف می‌کنی! خُب بفرما! ... همین بچهٔ تو نمونه‌شه. خارجی‌ها یه بار به سگشون می‌گن کامان! سگه مثل برق می‌آد پیش صاحابش، اون وخ تو صد دفعه به بچه‌ت گفتی بیشین، محلّت نذاشت!»
Juror #8
۲
هر وقت پارازیت رادیوی عمواسمال زیاد می‌شد یا پیچ‌های رادیو خراب می‌شد، اون رو ورمی‌داشت می‌برد توی اتاق رئیس ادارهٔ رادیو و پرت می‌کرد روی میزش و می‌گفت: «این رو بگیرین درستش کنین! ... چند وقته داره کِرم می‌ریزه.»