جملات زیبای کتاب سدنصرالدین | طاقچه
تصویر جلد کتاب سدنصرالدین

بریده‌هایی از کتاب سدنصرالدین

نویسنده:امیر خیام
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۶از ۶۹ رأی
۳٫۶
(۶۹)
توی هشتاد سالی که از خدا عمر گرفته‌م، یه چیزی دستگیرم شده: اگه به خدا نگاه کردی و خدا هم بهت نظر کرد، بُردی. وگرنه اگه به آدم‌ها دل ببندی و امید داشته باشی، بدبخت روزگاری.
hiva
عزیزجون گفت: «می‌خوام هفتاد سالِ سیاه نه توی دلِ کسی باشم نه توی دیده‌ش! گور پدرِ پدرسوختهٔ هر چی دل و دیده‌ست. توی هشتاد سالی که از خدا عمر گرفته‌م، یه چیزی دستگیرم شده: اگه به خدا نگاه کردی و خدا هم بهت نظر کرد، بُردی. وگرنه اگه به آدم‌ها دل ببندی و امید داشته باشی، بدبخت روزگاری. همه بهت دروغ می‌گن، همه باهات دورویی دارن، همه باهات ریا و پدرسوختگی می‌کنن، جلوت تعریف و تمجید پشت سرت هم زِرزِر زیادی! روبه‌رو خاله، پَسَله چاله! وقتی هم مَجیزِت رو بگن اون‌وقت وَهم و خیالات می‌کنی که اونی که اون‌ها می‌گنی. بعد با خودت هم دیگه روراست نیستی. می‌آن بهت می‌گن تو چنینی و چنانی! و از کار و بارت می‌پرسن. تو هم فکر می‌کنی دارن بهت عزت و احترام می‌ذارن ... اما این‌جوری نیست. اون‌ها دارن چُرتکه می‌ندازن ببینن چقدر باید بهت عزت و احترام بذارن.
fatame
ننه، نگاه به این روزها نکن! آدم‌ها آبروی هم رو که نمی‌فروختن هیچ، برای همدیگه آبرو هم می‌خریدن.
AS4438
هر جایی زیادی بری زیادی می‌شی!»
AS4438
قدیم‌ها، اگه مسلمون شیعه‌ای از دنیا می‌رفت، دو تیکه چوب به اسم «جَریدَتِین» روی جنازه یا کنارش می‌ذاشتن. فلسفه‌ش هم حدیث امام صادق (ع) بود دربارهٔ پیشگیری از فشار قبر به میّت. شخ‌اِبرام می‌گفت: «یکی از آشپزهای روضهٔ سیدالشهدا (ع) وصیت کرده بود که جریدتینش رو از چوب آب‌گردون یا کفگیرهای چوبی غذای روضهٔ آقا اباعبدالله (ع) بذارن.»
fatame
جامِ مِی گیرم و از اهل ریا دور شوم یعنی از اهل جهان پاک‌دلی بُگزینم جز صُراحی و کتابم نَبُود یار و ندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
AS4438
یه روز به عمواسمال گفتم: «عمو، می‌شه آدمی باشه که روزی صد تا دروغ بگه؟» عمواسمال گفت: «عموجون، قریبِ به اتفاق خلق‌الله از صبح که از خواب پا می‌شن تا شوم که سرشون رو بذارن روی مُتَکّا فقط یه کَلوم حرف راست می‌زنن؛ اونم اون‌وختیه که دَرِ خونه رو می‌زنن و صاحبخونه می‌گه: "کیه؟" اون‌ها هم می‌گن: "منم!" جَخ، اگه می‌تونست، نمی‌گفت "منم" و می‌گفت "اونه"!»
Juror #8
اگه یه وقت کسی از خطرناکی مارها حرف می‌زد، عزیزجون عصبانی می‌شد و می‌گفت: «هیشکی حق نداره اذیتشون کنه. مارِ خونگی کسی رو نمی‌زنه. مگه این‌ها آدم‌ان که مردم‌آزاری کنن؟! این‌ها دارن نون‌ونمک این خونه رو می‌خورن. نمک خوردن و نمکدون شیکستن کار آدم‌هاست. صد دفعه داشتم تو هَوَنگ گوشت می‌کوبیدم، این دو تا زبون‌بسته اومدن ورِ دلِ من یه دوری زدن و رفتن.»
Juror #8
پسربچهٔ خانوم مهمون خیلی شلوغ می‌کرد و حرف گوش نمی‌کرد. اوس‌باقر به خانوم مهمون گفت: «اون وَخ هی به من می‌گن چرا همه‌ش از خارجی‌ها تعریف می‌کنی! خُب بفرما! ... همین بچهٔ تو نمونه‌شه. خارجی‌ها یه بار به سگشون می‌گن کامان! سگه مثل برق می‌آد پیش صاحابش، اون وخ تو صد دفعه به بچه‌ت گفتی بیشین، محلّت نذاشت!»
Juror #8
هر وقت پارازیت رادیوی عمواسمال زیاد می‌شد یا پیچ‌های رادیو خراب می‌شد، اون رو ورمی‌داشت می‌برد توی اتاق رئیس ادارهٔ رادیو و پرت می‌کرد روی میزش و می‌گفت: «این رو بگیرین درستش کنین! ... چند وقته داره کِرم می‌ریزه.»
Juror #8
خانهٔ من از درون ابر است و بیرون آفتاب!
Ooham
مستأجر اتاق دومِ کنار حیاطْ اوس‌باقر بود. اوس‌باقر، به خاطر نسبتِ خیلی دور با خونوادهٔ یکی از اقوام دورِ عزیزجون و معاشرت طولانی با خونوادهٔ ما، فکر می‌کرد حق آب و گل داره و دادنِ اجاره‌خونه رو بی‌احترامی به صاحب‌خونه تلقی می‌کرد!
حسن
یه شب، همهٔ خونواده دور هم جمع بودیم و عزیزجون نصیحتم می‌کرد: ــ ننه، آدم هیچ‌وخ نباید توی سفره دولّا بشه یا چاردست‌وپا بره وسط سفره. هر کی باید از «جلوی خودش» بخوره! عمواسمال هم زیرچشمی نگاهم می‌کرد و می‌خندید. بعدها که بزرگ‌تر شدم، با فیلترشکن فهمیدم که عمواسمالم برای چی می‌خندید ...
Juror #8
اون یارو، که توی اون خراب‌شده کار می‌کرد، به اسمال گفت: "ببینم! الان کجا می‌شینین؟" اسمال گفت: "یه چندوختیه از صام‌پزخونه اومده‌یم سِدنصرالدین و خیابون خیام." یارو هم گفت: "خیله خُب ... خیام شد فامیلی‌تون!" بعد از این حرف هم به اسمال گفت: "چون اخلاقت هم خوش و خُرَّمه، یه خوش هم می‌ذاریم تَهِش؛ اون‌وخ می‌شه خیام خوش!"» عمواسمال به من گفت: «عموجون، اگه یه‌وخ دولتِ اون موقع خیام رو هم قبول نمی‌کرد، الان اسمت تو شناسنامه "علیِ سِدنصرالدین" بود!»
Juror #8
اگه به خدا نگاه کردی و خدا هم بهت نظر کرد، بُردی. وگرنه اگه به آدم‌ها دل ببندی و امید داشته باشی، بدبخت روزگاری.
diba
عزیزجون سال‌ها بود که اگه برای رفع چشم‌زخم و نظرْ تخم‌مرغ می‌شکوند، فقط به اسم یکی از آشناها درمی‌اومد! ... وقتی با زغال روی تخم‌مرغ اسم‌ها رو می‌نوشت، به اسم اون آدمه که می‌رسید، با تمام قدرت تخم‌مرغ رو فشار می‌داد و تخم‌مرغ که می‌شکست می‌گفت: «تخم‌مرغ رو اگه زیر پای شتر هم بذاری، نمی‌شکنه. ببین این پدرسوخته چه چشمِ شوری داره که تخم‌مرغ این‌جوری لِه و لَوَردِه شد!»
k.hashemzade
مدیر ادارهٔ آموزش و ادبیات هم اصغرآقای خیام بود. اصغرآقا اهل شعر، شاعری، مشاعره، و این حرف‌ها بود. موقعِ فهموندنِ همه چی با شعر مثال می‌زد و یه‌سره می‌گفت: «این رو نگین که اشتباهه ... اگه این‌جوری بگین، درسته!»
Yeganeh.Rahmatii
دلیل اینکه پسرهای پدره معتاد بودن بامزه بود: پدره به پسرهاش سفارش کرده بود: «هر خلافی خواستین بکنین، بیرون از خونه نباشه. بیاین توی خونه و جلوی خودم باشه!» بچه‌ها هم حرف باباشون رو گوش کرده بودن و مواد رو پیش باباشون مصرف می‌کردن!
سید علی جان ما بود
بعد از ازدواج، همون‌سالی که از جبهه برگشتم، راهی خونه شدم و خوشحال درِ کوله رو باز کردم تا از توش شیرینی «کاک» و «نون‌برنجی» های سوغاتی‌م رو دربیارم که دیدم واویلا! ... کوله‌هه پُره از نارنجک، مینِ ضدنفر، فیتیلهٔ تندسوز و کُندسوز، چاشنی، و خلاصه یه کوله پُر از مهمات! بعد، معلوم شد که توی «منطقهٔ شیاکو» کوله‌پشتی‌م با کوله‌پشتی یکی از بچه‌های تخریبچی جابه‌جا شده و من با کوله‌پشتیِ «تخریب» برگشته بودم خونهٔ سِدنصرالدین!
سید علی جان ما بود
بچه‌ها جوری از اون وسایل استفاده می‌کردن که انگارنه‌انگار یه روز مال دربار شاهنشاهی بوده. یکی از پاسدارها بچهٔ «باغ فردوس (مولوی)» بود و بهش می‌گفتیم «اصغر پاپتی». روزی دو بار می‌رفت حموم. با شامپوی شهرام، پسر اشرف پهلوی، سرش رو می‌شُست. با لیف و صابون فرح پهلوی هم تنش رو کیسه می‌کشید. بعد هم با حولهٔ شمس پهلوی خودش رو خشک می‌کرد و با دمپاییِ حمومِ شاهنشاه آریامهر از حموم بیرون می‌اومد و به بچه‌ها می‌گفت: «این سِشوارِ بی‌ریخته رو ندیدین؟» منظورش سشوار ارتشبد نصیری، رئیس ساواک، بود.
مهشید
قتی از عزیزجون می‌پرسیدن که چطور خونهٔ سِدنصرالدین با «هیچی» اداره می‌شد، فقط یک کلمه جواب می‌داد: «خدا بزرگه!»
مهمان قصه ها
قدیمی‌ها بین کسانی که باهاشون رفت‌وآمد و معاشرت داشتن فرق نمی‌ذاشتن. عزت و احترامِ بی‌خودی هم سر کسی نمی‌ذاشتن، اما احترام همه رو داشتن. بین دارا و ندار هم توفیری نمی‌ذاشتن.
Zeinab Hosseini
همه دروغ می‌گن یه روز به عمواسمال گفتم: «عمو، می‌شه آدمی باشه که روزی صد تا دروغ بگه؟» عمواسمال گفت: «عموجون، قریبِ به اتفاق خلق‌الله از صبح که از خواب پا می‌شن تا شوم که سرشون رو بذارن روی مُتَکّا فقط یه کَلوم حرف راست می‌زنن؛ اونم اون‌وختیه که دَرِ خونه رو می‌زنن و صاحبخونه می‌گه: "کیه؟" اون‌ها هم می‌گن: "منم!" جَخ، اگه می‌تونست، نمی‌گفت "منم" و می‌گفت "اونه"!»
fatame
مرحوم مرشد چلویی دربارهٔ روضه‌داری و روضه‌خونی برای امام‌حسین (ع) می‌گفت: «روضهٔ سیدالشهدا رو به گریه‌های خوشگلش می‌خرن نه به زَلَم‌زیمبوش ... خونه‌ای که توش روضه می‌گیرن جای کارهای عجیب و غریب نیست ... شست‌وشویی کن و آنگه به خرابات خرام! ... اگه سبک‌بال و بی‌پیرایه بیای تو روضه، زلال و گرون‌سنگ می‌ری بیرون.»
Saboora
گفتم: «آخه عزیزجون، قربونت برم، دعوا بوده دیگه! من زدم، اون هم زد. تازه، اون پسره هم دوازده‌ساله‌ست ... درست نیست دعوامون رو به عموپهلوون بگی.» عزیزجون، با منطق مادرانه‌ش، گفت: «تو زدی که زدی، اما اون غلطِ زیادی کرده که تو رو زده!
محمدحسین
ارزش آدم‌ها به خودشون بود نه چیز دیگه‌شون. به چیز دیگه‌ای هم فکر نمی‌کردن. خوش بودن رو به پول‌داری ترجیح می‌دادن.
R.Khabazian
وقتی مغازهٔ چلوکبابی مرحوم مرشدچلویی ماه رمضون تعطیل بود، شخ‌اِبرام بی‌کار می‌شد. اما توی خونه هم بند نمی‌شد. البته، حاجی‌مرشد دستمزدِ ماه رمضونِ شخ‌اِبرام و کارگرهای دیگه رو می‌داد که کُمِیتشون لَنگ نمونه.
R.Khabazian
اگه به خدا نگاه کردی و خدا هم بهت نظر کرد، بُردی. وگرنه اگه به آدم‌ها دل ببندی و امید داشته باشی، بدبخت روزگاری. همه بهت دروغ می‌گن، همه باهات دورویی دارن، همه باهات ریا و پدرسوختگی می‌کنن، جلوت تعریف و تمجید پشت سرت هم زِرزِر زیادی! روبه‌رو خاله، پَسَله چاله! وقتی هم مَجیزِت رو بگن اون‌وقت وَهم و خیالات می‌کنی که اونی که اون‌ها می‌گنی. بعد با خودت هم دیگه روراست نیستی. می‌آن بهت می‌گن تو چنینی و چنانی! و از کار و بارت می‌پرسن. تو هم فکر می‌کنی دارن بهت عزت و احترام می‌ذارن ... اما این‌جوری نیست. اون‌ها دارن چُرتکه می‌ندازن ببینن چقدر باید بهت عزت و احترام بذارن. به خدا قسم، اگه حرف‌هام رو گوش ندی، واسهٔ وقت تلف کردنِ خودت و وقت گذروندنِ دیگرون توی این دنیایی؛ می‌خوای بشنو، می‌خوای نشنو!
tiam
مارِ خونگی کسی رو نمی‌زنه. مگه این‌ها آدم‌ان که مردم‌آزاری کنن؟! این‌ها دارن نون‌ونمک این خونه رو می‌خورن. نمک خوردن و نمکدون شیکستن کار آدم‌هاست.
AS4438
«مردْ خم می‌شه، اما تا نمی‌شه!»
Yeganeh.Rahmatii

حجم

۱۵۷٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۵۶ صفحه

حجم

۱۵۷٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۵۶ صفحه

قیمت:
۲۶۰,۰۰۰
تومان