با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
گردان قاطرچی‌ها

دانلود و خرید کتاب گردان قاطرچی‌ها

۴٫۲ از ۲۲۰۵ نظر
۴٫۲ از ۲۲۰۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب گردان قاطرچی‌ها  نوشته  داوود امیریان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب گردان قاطرچی‌ها

«گردان قاطرچی‌ها» رمانی از داوود امیریان( -۱۳۴۹)، نویسنده معاصر ایرانی است. این کتاب، رمانی ویژه نوجوانان است که با زبان طنز جریان‌های روزهای جنگ و جبهه را روایت می‌کند.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

«عقل تو کله شما دوتا نیست؟ آخه من چه گناهی کردم گیر شماها افتادم؟

یوسف دهانش کف کرده بود و یک‌نفس فریاد می‌زد. سیاوش و دانیال سرشان را پایین انداخته بودند و خود را به موش‌مردگی زده بودند و جیک نمی‌زدند.

اون چه آشوبی بود که به پا کردید؟ قسم می‌خورم اون آتش‌سوزی و به‌هم ریختن میدون کار شما دو تا بود.

دانیال که بلد بود چه‌طور خودش را به موش مردگی بزند، با صدایی لرزان و بغض کرده گفت: «تو هم هی نق به جیگر ما بزن. خودت دیدی که ما کاری بکنیم؟ برای چی تهمت می‌زنی؟ من و سیاوش روحمون از آتش‌سوزی و فرار خرس‌ها بی‌خبر....»

سیاوش سریع به پهلوی دانیال سیخونک زد که بند را آب ندهد؛ اما یوسف به سرعت حرف دانیال را قاپید. با صورت کج و کوله شده از خشم و عصبانیت به آن دو براق شد:

آفرین، پس اون خرسه و توله‌هاش رو شما دوتا آتیش‌پاره فراری دادید؟ می‌بینی کربلایی، پس الکی صاحب خرس‌ها جلز و ولز نمی‌کرد که کار این دو تا بوده.

سیاوش مظلومانه به کربلایی نگاه کرد و چند بار پلک زد. کربلایی ته دلش سیاوش را دوست داشت، با دیدن چشم‌های خیس سیاوش و بغض دانیال قلبش به درد آمد و گفت: «حالا که به خیر گذشته یوسف‌جان. این دو تا هم به اندازه کافی حرف شنیدن. دیگه بسه‌شونه.»

کربلایی تو هم؟ شما دیگه چرا؟ اگه دژبانی سپاه می‌آمد چی؟ اون‌وقت خلاصی ما از دست اون‌ها کار حضرت فیل بود.»

حسین
۱۳۹۸/۰۴/۱۸

به نظر من عاااااااااااااااالیه حتما بخونید

°•Dina•°
۱۳۹۹/۰۹/۰۸

جالب بود👌🏻😉🍀💛

• Mohamad •
۱۳۹۹/۰۸/۱۶

با توجه به این که اصل داستان، واقعی بوده و همچین گردانی وجود داشته (مستندش توی تلویزیون به اسم "گردان قاطریزه" پخش شده)، خیلی جذاب و بامزه و عالی بود ... برای همه‌ی گروه‌های سنّی، مفرّح و خنده‌دار و جالبه.

- بیشتر
سپیده
۱۳۹۶/۱۰/۲۴

کتابای اقای " داود امیریان" خیلی جذابن...

Zar Saze
۱۳۹۸/۱۲/۰۹

یه بخشی فک کردم دارم خودم برای خودم تعریف میکنم 😂 حس کردم سیاوش و شیطنت هاش خیلی نزدیک به دوران بچگیم بود . شخصیت ها گاهی اوقات درگیر و اون قدر صمیمی میشدن که فضای صمیمی هشت سال دفاع مقدس

- بیشتر
1812
۱۳۹۶/۰۲/۰۲

سه بار خوندمش بازم دوس دارم بخونم فوق العاده بود🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷

حــق پرســت
۱۳۹۸/۱۰/۰۸

من چاپیشو خوندم خیلی جالب بود کلی خندیدم

12431243
۱۳۹۹/۰۸/۱۸

با اینکه کاملا اتفاقی مطالعه کردم ولی خیلی جذاب بود

مهدی میرجلیلی
۱۳۹۹/۰۱/۱۵

این کتاب بسیار زیبا بود. طنز نوشتن اونم به این زیبایی فقط از آقای امیریان بر میاد. اگر طنز جبهه میخواید از دست ندید.

saba
۱۳۹۹/۰۹/۰۲

کتاب عالی ای بود مربوط به جبهه و جنگ و طنز بود حتما توصیه می کنم بخوانید این کتاب هم مثل باقی کتاب های داوود امیریان عالی است. علاقه مندان به کتاب های داوود امیریان پیشنهاد میکنم کتاب های:ترکش ولگرد، فرزندان

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۹۷)
یوسف با آن که خیلی از جنگجوها را نمی‌شناخت،
|جمع نقیضین|
«حاج‌آقا مگه حضرت امام نگفته پشتیبان روحانیت باشید تا آسیبی نبیند؟ خُب منم هواتون‌رو دارم که آسیبی نبینید!»
zsmirghasmy
بیا این هم پول. برو ببینم چه کار می‌کنی.»
آسمان
مگه گوشت قاطر حرومه؟ کربلایی به سیاوش که سئوال پرسیده بود، گفت: «تا اون‌جایی که من می‌دونم گوشت اسب و الاغ مکروهه، قاطرو نمی‌دونم.» علی گفت: «عرض کنم که طبق معادله، منفی در منفی می‌شه مثبت، قاطر بچه اسب و الاغه، پس دوتا مکروه یعنی حلال!» سیاوش گفت: «بفرما، فتوای جدید، حاج‌آقا رساله‌تون کی چاپ می‌شه مستفیض بشیم؟»
🍁 S.A 🍁
ناگهان سیدعلی چنان خنده‌ای کرد که یوسف از جا پرید. اول فکر کرد سیدعلی دچار حمله‌ی عصبی و هیستیریک شده که آن‌طور می‌لرزد و قه‌قه می‌خندد و اشک می‌ریزد! سیدعلی چنان می‌لرزید و پیچ و تاب می‌خورد که کم مانده بود از حال برود. عزتی هم دستش را گرفته بود جلوی دهانش و سرخ شده بود؛ انگار از قصد می‌خواست خودش را خفه کند. مراد در گوشه اتاق به سجده افتاده بود و با مشت به زمین می‌کوبید و جیغ می‌زد. فضای اتاق پر تنش شده بود. به غیر از یوسف و آقاابراهیم بقیه یا می‌خندیدند و یا به زحمت جلوی خنده‌شان را گرفته بودند. با اشاره آقاابراهیم، مراد لرزان جلو آمد. زیربغل سیدعلی را گرفت و به زحمت او را بلند کرد و بیرون برد. خودش هم حال درست و میزانی نداشت. آقاابراهیم یک سرفه بلند کرد و به دیگران چشم غرّه رفت. خنده‌ها خاموش شد و همه سعی کردند دیگر نخندند؛ گرچه یکی دو نفر هنوز سرخ شده و اشک ریزان به زحمت خود را نگه داشته بودند.
Reyhoone.v
سیاوش به صورت بروسلی دست کشید و گفت: «و همین‌طور قاطر.»
دوقــ💗ــلوها
سیاوش هم دست روی آن گذاشته و برای سواری انتخابش کرده بود. پشت سر کوسه‌ی جنوب، حسین سوار بر جفتک آتشین هی‌هی می‌کرد و از سر و صداهایی که جفتک آتشین از پشت خود در می‌آورد حسابی کفری و عصبانی بود. از زمانی که از پادگان دوکوهه بیرون زده بودند، جفتک آتشین بیست‌و‌دو دفعه دمش را بالا برده بود و امواج بد بوی طوفنده به عقب شلیک کرده بود. در اصل او اسهال گرفته بود و هیچ جور شکمش هم نمی‌آمد! پشت‌سر جفتک آتشین، اکبرخراسانی سوار گنده بک بالا و پایین می‌پرید و عق می‌زد. چندبار جفتک آتشین ناغافل دمش را بالا گرفته و امواج بدبوی طوفنده‌اش را به سر و بدن او شلیک کرده بود. اکبر گریه‌اش گرفته بود. قاطرش یقور و هیکلی؛ اما بسیار بی‌خاصیت و تنه‌لش بود. مدام خسته می‌شد و سروصدا می‌کرد و اکبر مجبور می‌شد پیاده شود و پابه‌پای او برود تا خستگی گنده‌بک رفع شود. علی سوار قاطر درب و داغونی بود که سیاوش اسمش را گذاشته بود قزمیت!
📚Farhan📚
همین که شروع کردیم به شلیک گلوله‌های مشقی و دادوهوار کردن، سیاوش زودتر از همه بلند شد و فرار کرد؛ اما یکی از اونایی که لباسش به بقیه دوخته شده بود، نمی‌دونم گیج شده بود یا خواب‌آلود بود یا تنه‌ی کس‌دیگه بهش می‌خوره که ناغافل از طبقه‌ی دوم پرت شد پایین و افتادن همان و کشیده شدن و پرت شدن هفت، هشت نفر دیگه همان!! وقتی رسیدم اون‌جا دیدم یک گله آدم رو سروکله‌ی هم روی زمین ولو شدن و جیغ بنفش می‌کشن!
[ꔊꔊꔊ[🍉] ...~..ℳℴՇαɦαℛℯ..~[🍓]ꔊꔊꔊ]
نخند برادر، قصد شوخی و مزاح ندارم.
پناه
به جای فرار کردن و تسلیم شدن باید راه مبارزه و موندن رو پیدا کرد
khademeReza

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۷۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۶/۰۹
شابک‌‫‭۹۷۸-۶۰۰-۸۴۶۰-۰۳-۹‬‬
تعداد صفحات۲۷۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۰,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۵/۰۶/۰۹
شابک‌‫‭۹۷۸-۶۰۰-۸۴۶۰-۰۳-۹‬‬