با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب از دیار حبیب اثر سیدمهدی شجاعیoff

کتاب از دیار حبیب

نویسنده:سیدمهدی شجاعیانتشارات:انتشارات کتاب نیستانسال انتشار:۱۳۸۵تعداد صفحه‌ها:۶۱ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۳از ۲۵ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۸۵

تعداد صفحه‌ها۶۱ صفحه

دسته‌بندی
رمان۱ مورد دیگر
معرفی نویسنده
عکس سیدمهدی شجاعی
سیدمهدی شجاعی
ایرانی

سید مهدی شجاعی نویسنده، رمان‌نویس، روزنامه‌نگار و فیلمنامه‌نویس فعال و مشهور ایرانی است. او در دوران نویسندگی خود بیشتر به داستان‌نویسی پرداخت و داستان‌های کوتاه و بلند زیادی در حوزه‌ی ادبیات کودک و نوجوان ...

معرفی کتاب از دیار حبیب

کتاب از دیار حبیب نوشته سید مهدی شجاعی است. این کتاب ماجرای دو یار امام حسین حبیب بن مظاهر و میثم تمار است این کتاب روایتی داستانی و جذاب دارد. 

درباره کتاب از دیار حبیب

 میثم تمار یکی از از یاران دیگر امام حسین (ع) از سرزمین «نهروان» به اسلام پیوست و به او لقب «ابو سالم» داده‌اند.

حبیب بن مظاهر با نام اصلی «حبیب بن مظهر» از یاران باشرافت پیامبر بود که در جنگ‌های صفین، نهروان و جمل در رکاب امام علی (ع) حضور داشت و جوانمردانه در کنار ایشان جنگید. او چهره‌ای محبوب و عزیز در میان ائمه داشت و نامش به عنوان یکی از حاملان پرچم امام علی (ع) در تاریخ اسلام ثبت شده است. همچنین او به علم « مَنایا وَ بَلایا » (دانستن آینده پیش از اتفاق افتادن ) آشنا بود و با پنج امام معصوم دیدار کرد. «حبیب بن مظاهر» به عنوان یکی از سران مسلمان کوفه از جمله کسانی بود که به امام حسین (ع) نامه دعوت نوشت و به عنوان فرمانده جناح چپ سپاه در واقعه کربلا جنگید. نقل شده است :«هنگام شهادت ایشان چهره‌ امام علیه السّلام درهم شکست و فرمود: خود و یاران حامی خود را به حساب خدا می‌گذارم».

کتاب روایتی جذاب از زندگی این دو مرد بزرگ اسلام است که نثر زیبای سید مهدی شجاعی نوشته شده است. 

شنیدن کتاب از دیار حبیب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

اگر به داستان‌های مذهبی علاقه‌مند هستید این کتاب را به شما پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب از دیار حبیب

غلغله‌ای است در خانه سلیمان بن صرد خزاعی.

پیرمردان و ریش سپیدان، در صدرِ دو اتاق تو در تو نشسته‌اند و باقی، بعضی ایستاده و بعضی نشسته؛ تمام فضای خانه را اشغال کرده‌اند.

عده‌ای که دیرتر آمده‌اند، در پشت در خانه سلیمان ایستاده‌اند و از شدت ازدحام مجال داخل شدن نمی‌یابند.

سلیمان، سخت از اتلاف وقت می‌ترسد. رو می‌کند به حبیب و می‌گوید: «حبیب! شروع کنید.»

حبیب، دستی به ریش‌های سپیدش می‌کشد و جابه‌جا می‌شود، اما شروع نمی‌کند:

«من چرا سلیمان؟ شما هستید، رفاعه هست، مسیّب هست. اصلاً خود شما شروع کن سلیمان! حرف روشن است.»

سلیمان از جا برمی‌خیزد و غلغله فرو می‌نشیند. همه به هم خبر می‌دهند که سلیمان ایستاده است برای سخن گفتن. سکوت بر سر جمع سایه می‌اندازد و سلیمان آغاز می‌کند:

«معاویه مرده و کار را به یزید سپرده است.

این فرزند نیز ـ هم‌چنان که پدر ـ شایسته خلافت نیست. و حسین علیه‌السلام بر یزید شوریده و به سمت مکه خروج کرده است. او اکنون نیازمند یاری شماست. شما که شیعه او هستید؛ شما که شیعه پدر او بوده‌اید. پس اگر می‌دانید که اهل یاری و مجاهدتید، برایش نامه بنویسید و اعلام بیعت کنید. والسلام»

سلیمان می‌نشیند و حرفی که در گلوی حبیب، گره خورده است، او را از جا بلند می‌کند:

«اگر می‌ترسید از ادامه راه، اگر رفیق نیمه‌راه می‌شوید، اگر بیم ماندن دارید، اگر احتمال سستی می‌دهید، پا پیش نگذارید، همین.»

تردید چند تن در زیر دست و پای تأیید عموم گم می‌شود و همه یکصدا فریاد می‌زنند:

«ما بیعت می‌کنیم.»

«نامه می‌نویسیم.»

«می‌کشیم و کشته می‌شویم.»

«جان و مالمان فدای حسین.»

سلیمان، کاغذ و قلمی را که از پیش آماده کرده است، می‌آورد. در کنار حبیب می‌نشیند. کاغذ را روی زانو می‌گذارد و شروع می‌کند به نوشتن. تا ریش سپیدان، با مشاورت، نامه را به پایان ببرند. هم‌چنان نجوا و زمزمه و گاهی شعار و فریاد، در تأیید و تسریع دعوت از امام، ادامه می‌یابد.

سلیمان بر می‌خیزد برای خواندن نامه و تا سکوت، بر همه جای خانه حاکم نمی‌شود، شروع نمی‌کند. حرف را همه باید تمام و کمال بشنوند تا بتوانند زیر آن را امضاء کنند.

نظرات کاربران

ز.م
۱۴۰۰/۰۵/۲۹

اتفاقی در کتابخانه ام چشمم به کتاب از دیار حبیب افتاد. یه کتاب خیلی مناسب با حال و احوال این روزها… خیلی سریع خوانده شد… زیبا و لطیف متن ادبی هرچند دلم میخواست طولانی تر بود. پردازش بیشتر داشت. انگار تشنه تر شدم به جای سیراب

امیرحسن شیرازی
۱۴۰۰/۰۸/۲۱

کتاب ارزشمندی هست از جناب هاشمی مانند بقیه کتاب های ارزشمندشون . لذت مرور وقایع کربلا همراه یاران امام حس خوشایندی بود و پرداختن به این شخصیت و شهید بزرگ عاشورا ... اما بنظرم جا داشت بیشتر ادامه داشته باشه

- بیشتر
Sara
۱۴۰۱/۰۱/۰۸

جوّ سیاسی و حال و هوای کوفه اون زمان رو خیلی قشنگ به تصویر کشیده. واقعا به جز کسانی که نیت خالص دارند کسی در امتحانات الهی پیروز نمیشه 💔 خداوند ما رو از یاران امام زمان (ع) قرار بده 🤲🏻

Hadi Ashtarani
۱۴۰۰/۰۹/۰۷

بشدت پیشنهاد میشود

محمد جواد رمضانی(تمنا)
۱۴۰۰/۰۵/۳۰

عالی بنظر میرسه

samira
۱۴۰۱/۰۷/۲۹

همیشه قلم سید مهدی شجاعی ، روان ، گیرا و بر آمده از دل اوست ... و بی شک بر دل هم می‌نشیند .. مثل همیشه عااالی بود.

اتنا
۱۴۰۱/۰۵/۱۷

از نظر ادبی قوی وقشنک بود ولی انتظار اطلاعات بیشتری از حبیب رو داشتم که موجود هم هست . جابه جا نوشته شدن حروف کلمات هم در کتاب زیاد به چشم میخورد

زهرا جاویدی
۱۴۰۱/۰۵/۱۵

کتابی کوتاه در وصف فقیه گرانقدر، یاریگر اهل بیت، پیرمرد کرب و بلا، حبیب ابن مظاهر

میم مهاجر
۱۴۰۱/۰۵/۱۱

نویسنده به صورت مختصر و با تقسیم‌بندی فصل به فصل، به حوادث نزدیک به واقعه عاشورا پرداخته از دعوت کوفیان گرفته تا پیوستن حبیب بن مظاهر به امام حسین(ع)، شهادت حبیب و... ادیبانه، غم‌انگیز و خواندنی البته که می‌شد مفصل‌تر باشه و کامل‌تر

عاطفه۷۷
۱۴۰۰/۱۱/۱۲

به درستی که حبیب عشق و شهادت را معنی می دهد و از دیار حبیب همان دیار دوستی هاست.حبیب همان اندیشمندی بود که قرآن را یک شبه ختم می کرد از خواندن این سرگذشت کوتاه لذت بردم و به سبب

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۴۵)
امام در کربلا یکبار شهید نمی‌شود، او در تک تک یاران خویش به شهادت می‌نشیند.
•° زهــــرا °•
حبیب می‌گوید: «هر چه باشد من الان به سمت خیام می‌روم، سرم را بر خاک آستانه حرم می‌گذارم و عهد و بیعت بندگی‌ام را با حرم تجدید می‌کنم. در چشم بهم‌زدنی حبیب و یاران بر درگاه حرم فرود می‌آیند، چون بازهای شکاری در کنار چشمه آبی. صدای حبیب برای اهل حرم آشناست: «ای آزادگان رسول‌الله! ما شمشیرهای شماییم و شمشیرهای جوانان شما جز برگردن بدخواهان فرو نمی‌آید. و این مسن‌ترین غلام شما قسم می‌خورد که بتازد و یورش برد بر آنان که در پی آسیب و گزند شمایند. به خداوندی خدا سوگند که اگر انتظار امر امام نبود، هم‌اکنون با شمشیرهای آخته بر دشمن هجوم می‌بردیم و لحظه‌ای مهلتشان نمی‌دادیم. ما آمده‌ایم تا بیعت بندگی‌مان را با شما تجدید کنیم. آمده‌ایم بگوییم که تا ملتقای شهادت دست از حمایت امام و اهل بیت رسول‌الله برنمی‌داریم.»
ام‌البنین
از آن‌که هیچ پروا ندارد باید ترسید. چه بسا همراه‌ترین رفیقش را هم از پشت خنجر بزند
ام‌البنین
«حبیب! آی حبیب! این چه گاه خفتن است؟! بیا ببین در دل دختر رسول خدا چه می‌گذرد؟! ما خفته‌ایم و زینب، پریشان است، ما در آرامشیم و عرش ناآرام است، فلک آشفته است، ملک بی‌قرار است، ما مرده‌ایم مگر، که روح مضطر است، حیات مضطرب است، آفرینش در تب و تاب است، بیا! بیا کاری کنیم حبیب! حبیب بن مظاهر! بیا خاکی به سر کنیم.»
ام‌البنین
اکنون با چه رویی در مقابل حسین بایستد، و چه بپرسد؟! بپرسد: «ما نامه نوشتیم، تو چرا آمدی؟» «ما بیعت کردیم، تو چرا اعتماد کردی؟» «ما قسم خوردیم، تو چرا باور کردی؟»
ام‌البنین
عشق و جنونی که گریبان حبیب را چاک زده، از خود بیخودش کرده است. او نه خود، که حتی رابطه‌اش را با امام گم کرده است. گاهی خود را کودکی نیازمند محبت می‌بیند و امام را پدری با مهر بی‌نهایت. دوست دارد خود را در آغوش امام گم کند و عطش بیکران دلش را به دستهای نوازشگر امام بسپارد. گاه خود را سربازی ساده می‌بیند که با تمام قوا تلاش می‌کند رضایت فرمانده قَدَر خود را به دست بیاورد. گاه خود را عاشقی می‌یابد که به یک کرشمه معشوق، خاکستر می‌شود. گاه، خود را آیینه‌ای احساس می‌کند که تنها توان انعکاس یک تصویر دارد. گاه خود را ذره‌ای می‌بیند که به سمت خورشید، صعود می‌کند. گاه احساس غلامی را پیدا می‌کند که در تب و تاب صدور فرمانی از سوی آقای خود می‌سوزد. گاه امام را کودکی می‌بیند، لطیف و دوست‌داشتنی. کودکی پرستیدنی که در کوچه‌های مدینه بازی می‌کند و او به دنبالش می‌دود که مبادا خارش پایش را بیازارد.
ام‌البنین
بُریر به او می‌گوید: «حبیب! این چه جای خندیدن است؟! شوخی و خنده آن هم در این هنگام، در شأن تو نیست. تو سیدالقرائی! ت پیر طایفه‌ای! تو عالم و فقیهی! در این وانفسای حصر و مقاتله، تو را با هزل و مطایبه چه کار؟» و حبیب که انگار نه بر پای خویش، که بر بال‌های هوا سیر می‌کند، دست طرب بر پشت بُریر می‌زند و می‌گوید: «این‌جا، در دمدمای وصال، اگر جای خنده نیست، کجا جای خنده است؟ نه در این کمرکش پیری که در اوج جوانی نیز هیچ‌کس از من یک کلام غیر جدّ نشنیده است. شنیده است؟! اما... اما تو نیز اگر ببینی که در ورای این قفس شکستنی چه در انتظار ماست، تو نیز اگر ببینی که آن سوی این مرز چه کسی ایستاده و آغوش گشوده است، جان را همراه خنده رها می‌کنی و پر می‌کشی. من عمری را لحظه شمار این مجال بوده‌ام. اکنون به دیدار این یوسف وصال، چگونه دست از ترنج بشناسم؟ چگونه خود را پیدا کنم، چگونه خویش را دریابم و در چنگ بگیرم؟»
ام‌البنین
هیچ‌کس حبیب را تاکنون بهاین حال ندیده است، گاهی آه می‌کشد، گاهی نگاهی به خیام حرم می‌اندازد، گاهی به افق چشم می‌دوزد، گاهی خود را در نگاه معشوق گم می‌کند، گاهی می‌گرید و گاهی می‌خندد.
ام‌البنین
«من چه کرده‌ام؟ شما چه کرده‌اید؟ ما چه کرده‌ایم که بوی زبونی از مزارع حضور ما به مشام حرم رسیده است؟ این ننگ نیست برای ما که حرم در ماندن و نماندن‌مان تردید کند؟ این عار نیست برای ما، که ما زنده باشیم و حرم در اضطراب و التهاب باشد؟»
ام‌البنین
کلام زینب به امام را می‌شنود: «عزیز برادر! آیا اصحابت را آزموده‌ای؟ آن‌قدر دل و دین دارند که تو را در میانه نبرد، تنها نگذارند و به دشمن نسپارند؟» خیال نافع می‌شنود که: «آری خواهرم! نور چشمم! روشنای دلم! من آنان را آزموده‌ام، دلیرند، دلاورند، سرافرازند، دوست شناسند، دشمن شکارند و به این راه، راه من، از کودکی به سینه مادر، مأنوس‌ترند، شیفته‌ترند، عاشق‌ترند.»
ام‌البنین