با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب شیطنت های ایگی فرانگی؛ ده بار بنویس پشیمونم! اثر آنی باروزoff

شیطنت های ایگی فرانگی؛ ده بار بنویس پشیمونم!

نویسنده:آنی باروزمترجم:مسعود ملک‌یاریانتشارات:انتشارات پرتقالسال انتشار:۱۳۹۹تعداد صفحه‌ها:۱۰۸ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۳.۷از ۳ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها۱۰۸ صفحه

معرفی کتاب شیطنت های ایگی فرانگی؛ ده بار بنویس پشیمونم!

کتاب شیطنت های ایگی فرانگی؛ ده بار بنویس پشیمونم! نوشته - و ترجمه - است. کتاب - را انتشارات پرتقال منتشر کرده است، این انتشارات با هدف نشر بهترین و با کیفیت‌ترین کتاب‌ها برای کودکان و نوجوانان تاسیس شده است. پرتقال بخشی از انتشارات بزرگ خیلی سبز است.

درباره کتاب شیطنت های ایگی فرانگی؛ ده بار بنویس پشیمونم!

گاهی کارهایی انجام می‌دهیم که بعدا با خودمان می‌گوییم کاش انجام نمی‌دادیم. مثلا کارهایی که ته دلمان می‌گوییم خوب کردم ولی کاش لو نمی‌رفتم و مچم را نمی‌گرفتند، کارهایی که بعدش ممکن ست با خودمان بگوییم کاش این‌قدر شورش را درنمی‌آوردم و یا کارهایی که واقعا و با تمام وجود از انجام دادنشان پشیمانیم. 

 ایگی فرانگی خیلی از این کارها انجام می‌دهد. او دسته‌گل زیاد به آب می‌دهد و هیچ وقت هم عذرخواهی نمی‌کند. او این دسته‌گل‌ها را گاهی با علل مخففه و گاهی بدون آن به آب می‌دهد. اگر می‌خواهی بدانی علل مخففه چیست پس کتاب را بخوان تا متوجه شوی.

خواندن کتاب شیطنت های ایگی فرانگی؛ ده بار بنویس پشیمونم! را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 کودکان و نوجوانان علاقه‌مند به داستان‌های آموزنده مخاطبان این کتاب‌اند.

بخشی از کتاب شیطنت های ایگی فرانگی؛ ده بار بنویس پشیمونم!

بله حق با شماست. ما اینجا هستیم. این فصل در مورد گروه سوم است. دستهٔ سوم را یادتان هست؟

کارهایی که از ته دل و با تمام وجود از انجام دادنشان پشیمانیم. کارهایی که هروقت بهشان فکر می‌کنیم از خجالت آب می‌شویم. کارهایی که آرزو می‌کنیم ای کاش برای همیشه از حافظه‌مان پاک می‌شدند.

حالا چرا اسم این فصل را گذاشته‌ایم نُقلی؟

چون نویسندهٔ کتاب منم، به همین دلیل.

حالا نُقلی یعنی چه؟

نُقلی اسم معلم کلاس چهارم ایگی بود. بله، خب معلوم است که ایگی خانم معلم را نُقلی صدا نمی‌کرد، البته جلوی رویش صدا نمی‌کرد. توی کلاس، خانم اسکولبرگر بود. او محبوب‌ترین معلم کل دوران مدرسهٔ ایگی بود؛ جوان، زیبا و دوست‌داشتنی. همیشه گردنبندهای جالب با چیزمیزهای عجیب‌وغریب مثل چکش ریزه‌میزه یا دانه‌های کوچک به گردنش می‌انداخت. به حرف‌هایی که توی کلاس می‌زدیم نمی‌گفت درددل می‌گفت حرف مفت ولی به ما اجازه می‌داد تا جایی که به کسی برنخورد، در مورد چیزهایی که نباید می‌دانستیم ولی خب می‌دانستیم، حرف بزنیم. توی کلاسمان هم به‌جای یک حیوان خانگی، سه‌تا حیوان خانگی داشتیم؛ تازه اگر جیرجیرک‌ها را هم حساب کنیم، چهارتا. برای درس جغرافیا، کرهٔ زمین را می‌چرخاند و باید یکهو انگشتت را روی آن می‌گذاشتی تا سرزمینی را که قرار است بعد از بزرگ شدنت به آنجا بروی مشخص شود. آن‌وقت باید سه کلمه از زبان آنجا را یاد می‌گرفتی. اگر هم دوتا از آن سه‌تا کلمه توالت و زود باش بودند، قاتی نمی‌کرد.

خانم اسکولبرگر هیچ وقت قاتی نمی‌کرد. باقی معلم‌های ایگی همیشه قاتی می‌کردند. معلم کلاس دومش، خانم دیکسون، که بیشتر روزهای سال را قاتی بود. همیشهٔ خدا ایگی را می‌فرستاد دفتر مدیر تا اینکه مدیر هم قاتی کرد و نعره کشید: «امروز دیگه نه، ایگی!» حتی ناظم مدرسه هم قاتی کرد: «ایگی فرانگی، واقعاً قیافه‌ت برام تکراری شده و رو مخمه!» این حرفش واقعاً به ایگی برخورد.

نظرات کاربران

:)Eʀɪᴄᴀ
۱۴۰۰/۰۸/۰۹

من خوشم نمیومد خیلی کوتاه بود و موضوع مشخصی نداشت و بدون پایان تموم شد

Kian
۱۴۰۱/۰۴/۰۱

کتاب خیلی جالبی بود من دوستش داشتم و داستان جالبی داشت و من خواندن این کتاب را به همه پیشنهاد می کنم که حتما بخوانند و هرگز از دستش ندهند

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۹)
این سکوت، در مقایسه با حرف‌هایی که به ذهنش می‌آمدند، خیلی بهتر بود
:)Eʀɪᴄᴀ
دست‌کم کسی موقع خلاف مچش را نگرفته که خود همین یعنی کارش درست بوده است
:)Eʀɪᴄᴀ
ایگی گفت: «تمام سعیم رو می‌کنم تا آخر سال دیگه دسته‌گل به آب ندم.» خانم معلم گفت: «خیلی خوب می‌شه.» ایگی گفت: «ولی بعید می‌دونم بتونم.» و نتوانست.
:)Eʀɪᴄᴀ
سرش را انداخته بود پایین و دست‌به‌سینه نشسته بود. قبلاً اگر چنین کاری می‌کرد، می‌مرد
:)Eʀɪᴄᴀ
بچه معروف بودند، البته نه برای کارهای خوبشان یا چون خیلی آدم‌های مفید و مؤدبی بودند یا اینکه چون ویولن‌سل می‌نواختند یا اهل کتاب بودند یا با آبرنگ نقاشی می‌کردند. راستش را بخواهید، بیشتر به‌خاطر دسته‌گل‌هایی که به آب می‌دادند مشهور بودند.
:)Eʀɪᴄᴀ
تنها وقتی که کمی اعصابش به هم ریخت روزی بود که ایگی یک ماهی زنده را لیس زد. حتی آن موقع هم گفت: «اگه گرسنه‌ای، بگو برات خوردنی بیارم.»
:)Eʀɪᴄᴀ
به حرف‌هایی که توی کلاس می‌زدیم نمی‌گفت درددل می‌گفت حرف مفت ولی به ما اجازه می‌داد تا جایی که به کسی برنخورد، در مورد چیزهایی که نباید می‌دانستیم ولی خب می‌دانستیم، حرف بزنیم.
:)Eʀɪᴄᴀ
کارهایی که از ته دل و با تمام وجود از انجام دادنشان پشیمانیم. کارهایی که هروقت بهشان فکر می‌کنیم از خجالت آب می‌شویم. کارهایی که آرزو می‌کنیم ای کاش برای همیشه از حافظه‌مان پاک می‌شدند.
:)Eʀɪᴄᴀ
حالا چرا اسم این فصل را گذاشته‌ایم نُقلی؟ چون نویسندهٔ کتاب منم، به همین دلیل.
:)Eʀɪᴄᴀ
(اینجا بود که کلاً مخش را تعطیل کرد و فرستاد مرخصی.)
:)Eʀɪᴄᴀ