
دانلود و خرید کتاب صوتی ۳۵ کیلو امیدواری
معرفی کتاب صوتی ۳۵ کیلو امیدواری
کتاب صوتی ۳۵ کیلو امیدواری نوشتهی آنا گاوالدا داستان پسربچهای است که از مدرسه متنفر است اما در عین حال بیش از هر چیز در دنیا دلش میخواهد جایی را پیدا کند که او را بپذیرند. این کتاب صوتی با ترجمهی آتوسا صالحی و گویندگی پژمان رمضانی منتشر شده و نشر افق نسخهی مکتوب آن را در اختیار مخاطبان قرار داده است؛ نسخهی صوتی را آوانامه تولید کرده و کتاب با گویندگی پژمان رمضانی منتشر شده است. قهرمان داستان، گرگوری موری، سیزدهسالهای است که چند بار در کلاس درجا زده، از مدرسه و زنگ ورزش و تکالیف بیزار است و هر روز با دلبههمخوردگی و اضطراب راهی مدرسه میشود. در خانه هم اوضاع بهتر نیست؛ پدر و مادرش مدام سر نمرههای او دعوا میکنند و گرگوری خودش را مقصر همهچیز میداند. تنها پناه امن او کارگاه کوچک پدربزرگ لئو است؛ جایی پر از بوی روغن و چوب و ابزار که در آن میتواند با دستهایش چیزهایی بسازد و برای چند ساعت مدرسه و دعواها را فراموش کند. ۳۵ کیلو امیدواری رمانی نوجوانانه است که از زاویهی دید اولشخص روایت میشود و شنونده را مستقیم وارد ذهن و احساسات گرگوری میکند؛ پسری که فکر میکند «سی و پنج کیلو امیدواری» بیشتر ندارد اما همین امید کمحجم، کمکم مسیر زندگیاش را عوض میکند.
درباره کتاب ۳۵ کیلو امیدواری
کتاب صوتی ۳۵ کیلو امیدواری داستانی است که آنا گاوالدا آن را به پدربزرگش تقدیم کرده و همین تقدیمنامه، ریشهی عاطفی رابطهی گرگوری و پدربزرگ لئو را روشن میکند. در این کتاب صوتی، ما با پسری روبهرو هستیم که از همان سالهای اول مدرسه احساس میکند جایی در سیستم آموزشی ندارد. او از اولین روز مهدکودک تا اخراج از مدرسهی راهنمایی، مدام بین کلاسها درجا میزند، به هزار دکتر و مشاور معرفی میشود و برچسبهایی مثل «اختلال حواس» و «عدم تمرکز» میگیرد، درحالیکه خودش میداند مسئله چیز دیگری است: مدرسه برایش هیچ جذابیتی ندارد و تنها چیزی که دوست دارد ساختن است؛ ساختن کاردستی، دستگاه، ماکت و هر چیزی که بتواند با دستهایش جان بگیرد. در ۳۵ کیلو امیدواری، شنونده با فصلهای کوتاه و پیدرپی همراه میشود که هر کدام بخشی از فرازونشیبهای زندگی گرگوری را نشان میدهند؛ از خاطرهی معلم محبوبش ماری در سال دوم ابتدایی و کتاب هزار کاردستی برای دستهای کوچک تو تا ماجرای دلقک شدن در زنگ ورزش، اخراج از مدرسه، ساختن هیولای کاغذی بری پشمالو و روزهایی که در کارگاه پدربزرگ یا خانهی همسایهها مشغول تعمیر چمنزن و کاغذ دیواری کردن دیوارهاست. در ادامهی کتاب صوتی ۳۵ کیلو امیدواری، داستان وارد مرحلهای تازه میشود: بحران خانه، پیدا نشدن مدرسهی جدید، بروشورهای رنگارنگی که هیچکدام به درد گرگوری نمیخورند و تنها یک هنرستان فنی ـ حرفهای به نام گرنفیلد که در عکسهایش بچهها بهجای لبخند زدن، مشغول کار در کارگاه و گلخانهاند. گرگوری مخفیانه به آنجا تلفن میزند، بعد با کمک پدربزرگ نامهای مینویسد که در آن خودش را «سی و پنج کیلو امیدواری» معرفی کرده است. از اینجا به بعد، کتاب ۳۵ کیلو امیدواری بین دو خط داستانی حرکت میکند: تلاش گرگوری برای قبولی در امتحان ورودی گرنفیلد و بستری شدن پدربزرگ لئو در بیمارستان. صحنهی امتحان، اشکها و صدای خیالی پدربزرگ که در گوش گرگوری دستور زبان و ریاضی را مرور میکند، از لحظههای پرتنش کتاب است. در فصلهای پایانی، شنونده وارد فضای هنرستان شبانهروزی، دوستیهای تازه، تلاشهای بدنی گرگوری در ورزش و تمرینهای پیادهروی او میشود؛ تمرینهایی که خودش آنها را نوعی «تنفس دهان به دهان از راه دور» برای پدربزرگ میبیند. کتاب در ۱۳ فصل اصلی پیش میرود و هر فصل با تمرکز بر یک موقعیت مشخص، تصویر روشنی از ترسها، خشمها، امیدها و تغییرات آرام این پسر نوجوان میسازد.
خلاصه داستان ۳۵ کیلو امیدواری
گرگوری موری، راوی ۳۵ کیلو امیدواری، از همان سطرهای اول اعلام میکند که از مدرسه متنفر است و مدرسه زندگیاش را نابود میکند. او از سهسالگی تا شروع مدرسه، خودش را بچهای شاد به یاد میآورد؛ با فیلم خرس قهوهای کوچولو، سگ عروسکیاش بیگ داگی و ساعتها بازی و خیالبافی در اتاقش. اما اولین روز مدرسه همهچیز را عوض میکند. بعد از یک صبح هیجانانگیز، ظهر که به خانه برمیگردد تصمیم میگیرد دیگر هرگز به مدرسه نرود و همین تصمیم، به اولین سیلی زندگیاش و شروع رابطهای پرتنش با مدرسه منجر میشود. سالها بعد، او سیزدهسالهای است که چند بار در یک کلاس درجا زده، هر صبح با دلدرد و تهوع از خواب بیدار میشود، از بوی گچ و کفشهای کهنهی ورزشی حالش به هم میخورد و شبها زیر فشار تکالیف و دعوای پدر و مادرش له میشود. در میانهی این فشار، تنها نقطهی روشن زندگی گرگوری، معلمی به نام ماری در سال دوم ابتدایی و بعد کارگاه پدربزرگ لئو است. ماری با کاردستی و ساختن، به او نشان میدهد که میتواند با دستهایش بدرخشد و پدربزرگ لئو در کارگاه کوچک و پر از بوی روغن و چوب، به او اعتمادبهنفس میدهد و تشویقش میکند که زندگیاش را با دستهای خودش بسازد. گرگوری در مدرسه شکست میخورد، در زنگ ورزش به دلقک کلاس تبدیل میشود، سر امتحان پرش آسیب میبیند و در نهایت از مدرسه اخراج میشود. خانه پر از بروشور مدرسههای مختلف است و هیچکدام او را نمیپذیرند. در این میان، او به هنرستان فنی ـ حرفهای گرنفیلد دل میبندد؛ جایی که بچهها در کارگاه و گلخانه کار میکنند. با راهنمایی پدربزرگ، نامهای صادقانه به مدیر هنرستان مینویسد و خودش را «سی و پنج کیلو امیدواری» معرفی میکند. مدیر گرنفیلد از او میخواهد در امتحان ورودی شرکت کند. درست همزمان، پدربزرگ لئو در بیمارستان بستری میشود و گرگوری با اضطراب و اندوه راهی امتحان میشود. وسط برگهها، زیر فشار خاطرهها و ترس از شکست، اشکش سرازیر میشود اما در ذهنش صدای پدربزرگ را میشنود که قدمبهقدم کمکش میکند تا سؤالها را حل کند. او در امتحان پذیرفته میشود و به مدرسهی شبانهروزی میرود؛ جایی که در درسهای فنی و طراحی میدرخشد اما در ورزش همچنان ضعیف است. نقطهی عطف داستان، روزی است که باید از طناب بالا برود. گرگوری اینبار تصمیم میگیرد به خاطر پدربزرگش تسلیم نشود، با تشویق همکلاسیها تا بالاترین گره بالا میرود و در ذهنش تمام نیرو و جوانیاش را به پدربزرگ هدیه میکند. بعد از این تجربه، او ارادهای تازه پیدا میکند، هر روز پیادهروی میکند و نفس کشیدن خودش را نوعی کمک از راه دور به پدربزرگ میبیند. در پایان، وقتی همه از پدربزرگ قطع امید کردهاند، او ناگهان در صندلی چرخدار جلوی در غذاخوری گرنفیلد ظاهر میشود؛ با سُرم در دست پزشک و همان لبخند همیشگی، و گرگوری درحالیکه اشک میریزد، بالا کشیدن زیپ کاپشنش را به یاد تذکر مهربانانهی او انجام میدهد.
چرا باید کتاب ۳۵ کیلو امیدواری را بشنویم؟
کتاب صوتی ۳۵ کیلو امیدواری از دل تجربهی یک نوجوان «ضعیف درسی» روایت میشود و همین زاویهی دید، آن کتاب را برای شنوندههایی که با مدرسه و نمره و برچسب «کودن» درگیر بودهاند، آشنا و نزدیک میکند. این کتاب صوتی نشان داده است که مشکل همیشه «عدم تمرکز» یا «تنبلی» نیست؛ گاهی مسئله این است که کودک یا نوجوان در محیطی قرار گرفته که با استعدادها و علاقههایش هیچ نسبتی ندارد. گرگوری در درسهای تئوری شکست میخورد اما وقتی پای ساختن، تعمیر کردن و کار با ابزار وسط میآید، تبدیل به کسی میشود که حتی معلمهای فنی هم برای حل مشکل سراغش میآیند. در ۳۵ کیلو امیدواری، رابطهی پدربزرگ و نوه، نقش محوری دارد. پدربزرگ لئو تنها کسی است که هم ضعفهای گرگوری را میبیند و هم تواناییهایش را جدی میگیرد؛ هم او را نوازش میکند و هم در لحظهی لازم، با صراحت به او میگوید که نمیتواند تا ابد در نقش قربانی بماند. این ترکیب محبت و سختگیری، تصویری متفاوت از حمایت خانوادگی ارائه کرده است. از سوی دیگر، کتاب بهروشنی نشان داده است که دعواها و بحرانهای زناشویی پدر و مادر، چهطور روی شانههای یک نوجوان میافتد و او را به این توهم میرساند که «تقصیر همهچیز» گردن اوست؛ بعد هم با حرفهای پدربزرگ، این بار سنگین از دوش او برداشته میشود. شنیدن این کتاب صوتی، فرصتی است برای همراه شدن با فرایند تغییر آرام یک نوجوان: از پسری که صبحها با دلدرد از خواب بیدار میشود و عصرها در اتاقش قایم میشود تا چیزی بسازد، تا کسی که در هنرستان شبانهروزی، در ورزش، درس و روابط اجتماعی قدمبهقدم خودش را محک میزند. ۳۵ کیلو امیدواری بهجای شعار دادن، از دل موقعیتهای روزمره حرف میزند: از زنگ ورزش و کارنامه و اتوبوس مدرسه تا کارگاه نجاری، کاغذ دیواری کردن خانهی همسایه و نامهای که میتواند سرنوشت تحصیلی یک نوجوان را عوض کند. برای والدین و مربیها، این کتاب صوتی میتواند یادآور این نکته باشد که پشت هر «شاگرد ضعیف»، ممکن است دنیایی از تواناییهای دیدهنشده پنهان شده باشد.
شنیدن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
شنیدن کتاب صوتی ۳۵ کیلو امیدواری به نوجوانانی پیشنهاد میشود که از مدرسه، نمره و امتحان خسته شدهاند یا احساس میکنند در سیستم آموزشی جا نمیافتند. این کتاب صوتی به والدینی پیشنهاد میشود که فرزندانی با افت تحصیلی، بیانگیزگی در مدرسه یا علاقهی شدید به کارهای عملی و فنی دارند و میخواهند نگاه دقیقتری به دنیای درونی آنها بیندازند. همچنین به معلمها، مشاوران مدرسه و مربیان تربیتی پیشنهاد میشود که بهدنبال درک بهتر تجربهی دانشآموزانی هستند که برچسب «تنبل» یا «کودن» گرفتهاند. شنیدن آن کتاب به هر شنوندهای که رابطهی عاطفی پررنگی با پدربزرگ یا مادربزرگ خود داشته است هم میتواند نزدیک و تأثیرگذار باشد.
بخشی از کتاب ۳۵ کیلو امیدواری
«بگذریم. من خیلیها را میشناسم که از مدرسه خوششان نمیآید. مثلا خود تو. اگر از تو بپرسم: از مدرسه خوشت میآید؟ میخندی و میگویی: چه سؤال احمقانهای! فقط پاچهخوارهای حرفهای ممکن است بگویند بله؛ یا بچههای نابغهای که خوشششان میآید هر روز صبح مثل یک بازی، هوششان را امتحان کنند. والّا چه کسی واقعاً از مدرسه خوشش میآید؟ هیچکس. و چه کسانی واقعاً از آن نفرت دارند؟ آنها هم تعدادشان زیاد نیست: آدمهایی مثل من، کسانی که بهشان کودن میگویند. کسانی که توی مدرسه دلشان درد میگیرد. حداقل یک ساعت قبل از آنکه دکمهٔ ساعت زنگدار را فشار دهم، چشمهایم را باز میکنم و تمامِ آن یک ساعت هم احساس دل به هم خوردگی دارم. وقتی بیدار میشوم، آنقدر سرم گیج میرود که انگار روی اقیانوس، توی قایق کوچکی نشستهام. خوردن صبحانه عذابم میدهد. راستش، هیچ وقت نمیتوانم یک قاشق غذا را یکدفعه قورت بدهم، اما از آنجایی که همیشه مادرم وقت غذا بالای سرم میایستد، چند تا بیسکویت خشک توی دهانم میگذارم و فرو میدهم. در اتوبوس، شکمم مثل یک سنگ سفت میشود. اگر توی راه دوستانم را ببینم و با آنها دربارهٔ تامب ریدر یا چیزهایی شبیه به آن حرف بزنم، سفتی شکمم نرم میشود؛ اما اگر تنها بمانم، نفسم بند میآید. بدترین لحظه وقتی است که به مدرسه میرسم. فکر کنم اصلا این بوی مدرسه است که حالم را بد میکند. روزها و سالها میآیند و میروند و جاها و مکانها عوض میشوند، اما آن بو همانجور باقی میماند. بوی گچ و کفشهای کهنهٔ ورزشی توی گلویم میماسد و حالم را به هم میزند. اما حدود ساعت ۴ بعدازظهر، سفتی شکمم، آن سنگ کمکم آب میشود و وقتی پا توی اتاقم میگذارم، یکدفعه غیبش میزند.»
زمان
۱ ساعت و ۵۲ دقیقه
حجم
۲۰۵٫۴ مگابایت
قابلیت انتقال
ندارد
زمان
۱ ساعت و ۵۲ دقیقه
حجم
۲۰۵٫۴ مگابایت
قابلیت انتقال
ندارد