معرفی و دانلود کتاب حرف‌های آبدار + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب حرف‌های آبدارsubscriptionAvailable

کتاب حرف‌های آبدار

مجموعه‌ی قصه‌های طنز برگرفته از کتاب لطائف‌الطوائف

نوع کتاب
۳.۸(از ۱۷ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
سیدسعید هاشمی
انتشارات: 
عهد مانا

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب حرف‌های آبدار

حرف‌های آبدار نوشته سید سعید هاشمی، مجموعه‌ی قصه‌های طنز برگرفته از کتاب لطائف‌الطوائف برای نوجوانان است که در انتشارات عهد مانا به چاپ رسیده است.

 درباره کتاب حرف‌های آبدار

لطائف‌الطوائف، کتابی ادبی است، سرشار از لطیفه‌ها، طنزها و پندها که فخرالدین علی صفی آن را نوشته است. فخرالدین علی صفی، نویسندهٔ قرن دهم هجری است که در زمان صفویه زندگی می‌کرد. پدر او هم نویسنده بود و اصلاً خاندان آن‌ها اهل علم و ادب و هنر بودند. او سعی کرده کتابی بنویسد که علاوه‌بر سادگی و روانی، هم طنز باشد تا خوانندگان با خواندن آن خاطرشان شاد شود، و هم پندآموز باشد و خوانندگان پس از خواندن کتاب، احساس کنند چیزی آموخته‌اند.

لطائف‌الطوائف، در سال‌های گذشته به قلم نویسندگان معروف بازآفرینی یا ساده‌نویسی شده و در میان فارسی‌زبانان جای خود را باز کرده است. فیلمنامه‌ها و نمایشنامه‌های بسیاری هم از روی حکایت‌های آن نوشته شده است.

سید سعید هاشمی در کتاب حرف‌های آبدار سعی کرده با زبانی روان و ساده، این حکایت‌ها را بیان کند. اگر از حکایت‌های این کتاب خوشتان آمد و خواستید بیش‌تر بخوانید، می‌توانید اصل این کتاب را تهیه کنید و از آن استفاده کنید.

 خواندن کتاب حرف های آبدار را به چه کسانی یپشنهاد می‌کنیم

 این کتاب برای جوانان و نوجوانان دوست‌دار حکایات طنزآمیز ادبی نوشته شده است.

 بخشی از کتاب حرف‌های آبدار

«آبنوش» خسته بود. آفتاب داغ بیابان بر سرش می‌خورد و نسیم داغ، گرمای آفتاب را دوبرابر می‌کرد. با خودش گفت: ای کاش اسب یا شتری داشتم. آن‌وقت از این همه پیاده‌روی راحت بودم.

اما این‌ها همه‌اش خیال بود. اسب کجا و آبنوش کجا؟ شتر کجا و آبنوش کجا؟ کمی بعد با خودش گفت: اسب و شتر همه‌اش خیال است. من حالاحالاها نمی‌توانم این چیزها را بخرم. پس بهتر است خیال بیهوده نکنم. از اول عمرم تا حالا هروقت خواسته‌ام مسافرت بروم پیاده رفته‌ام، این هم رویش! بالاخره این راه تمام می‌شود و من می‌توانم استراحت کنم.

بعد آرزو کرد کاش عمویش هم در شهر آن‌ها زندگی می‌کرد.

- اگر عمو در شهر خودمان بود حالا مجبور نبودم که این همه راه را پیاده برای عیادتش بروم.

همین‌طور که می‌رفت، دید کنار جاده، زیر یک درخت خشک شده مردی نشسته است. سلام کرد. مرد جوابش را داد و گفت: کجا می‌روی جوان؟ مثل این‌که خسته‌ای. خیلی افتان و خیزان می‌روی؟

جوان گفت: به شهر می‌روم برای عیادت عمویم که مریض شده. بله، درست فهمیدید. خیلی خسته‌ام. بعد از اذان صبح که راه افتاده‌ام، همین‌طور یک‌ریز راه رفته‌ام.

- خب حالا چه عجله‌ای داری؟ بیا بنشین کمی زیر سایهٔ این درخت استراحت کن. درست است که خشکیده، اما به اندازه‌ای سایه دارد که بتوانی یکی‌دو ساعت زیرش خستگی در کنی.

- اوووووَه... یکی‌دو ساعت؟ چه خبر است؟ من باید زود به شهر برسم و فردا صبح زود هم به روستای خودم برگردم تا به کار و کاسبی‌ام برسم. وگرنه از نان خوردن می‌افتم.

مرد بلند شد. خاک لباس‌هایش را تکاند. بقچه‌ای را که همراهش بود، برداشت و گفت: پس من هم با تو می‌آیم. می‌خواستم این‌جا کمی استراحت کنم. اما حالا که یک همراه پیدا کرده‌ام، خوب است آن را از دست ندهم.

دوتایی راه افتادند. آبنوش گفت: کاش اسب یا شتری داشتیم.

مرد گفت: همراه و همسفر از اسب و شتر بهتر است.

- نه بابا اگر اسب یا شتر داشتیم خسته نمی‌شدیم.

- اشتباه می‌کنی. چیزی که باعث می‌شود تو خسته نشوی، یک همسفر خوب است. وقتی با همسفر صحبت می‌کنی، خستگی راه و طولانی بودن مسیر را حس نمی‌کنی.

- نه تو اشتباه می‌کنی. همسفر، بود و نبودش فرقی نمی‌کند. چون به هرحال باید پیاده بروند.

مرد پرسید: راستی نگفتی نامت چیست؟


برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب حرف‌های آبدار و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:حرف‌های آبدار
عنوان دیگر:مجموعه‌ی قصه‌های طنز برگرفته از کتاب لطائف‌الطوائف
موضوع:داستان کوتاه، طنز
نویسنده:سیدسعید هاشمی
انتشارات:عهد مانا
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۷/۰۶/۰۹
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۸۲.۰۱ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۲۲۶۰۸۴۱۹۲
تعداد صفحه‌ها:۱۹۲ صفحه
قیمت کتاب:۹۴۸۰۰ تومان
برچسب:مجموعه گروه تربچه‌ها و جغله‌ها

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

zahra sadat-87
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۰۸

این کتاب درحالی که طنز لطیفی داره پندآموز هم هست حالا نه اینکه بیاد رسما خواننده رو نصیحت بکنه توی داستان ها فردی که داره میخونه خود به خود متوجه یک سری پند ها میشه من به شخصه لذت بردم 🌸خیلی ممنون...بیشتر

۰
aramesh
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۱۲

کتاب خیلی خنده دار و بامزه ای هست 😄 پیشنهاد میکنم بخوانید

۰
محمدجواد
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۰۲

علاوه بر محتوای طنز گونه کتاب ، میشه به پیامی که هر داستان داره توجه کرد و از خواندن کتاب لذت برد.

۱
mahyapour 1234
مطمئن نیستم.
۱۴۰۵/۰۲/۰۳

برای زیر ۱۰ سال خوب است و برای سنین بالاتر آبکی و سطحی است

۰
shazdeh
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۲۱

عالی بسیار خنده دار😂😂🤣🤣🤣

۰
کاربر ۱۹۳۵۶۸۷
۱۳۹۹/۰۷/۲۰

قشنگه

۰
کاربر 8852134
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۶/۰۲

کتابی خوب و مفید و عالی با داستانهای پندآموز وپرازحکمت وراز

۰
مامان زیبا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۶/۲۱

داستانهایی از ادبیات غنی مون...👌👌

۰
زهرا بانو
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۲/۱۸

جالب و دوست داشتنی بود😄

۰
اسرا
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۸/۲۶

عالی بود ❤❤❤

۰

بریده‌هایی از کتاب

شکوفه ▪︎
۲
مرد اول گفت: جناب قاضی! ما دونفر سال‌هاست که باهم دوست هستیم و همیشه باهم می‌گوییم و می‌خندیم. امروز هم داشتیم باهم شوخی می‌کردیم که این مرد عصبانی شد و به من گفت: غلط نکن. قاضی نزدیک بود شاخ درآورد. به مرد گفت: خب؟ - خب ندارد آقای قاضی. حالا من از او شکایت دارم. - فقط به خاطر این‌که به تو گفته غلط نکن تو شکایت داری؟ - بله آقای قاضی. به حیثیت من لطمه وارد شده است. قاضی که دید بدجوری سرکار رفته، به مرد گفت: ببین. این دوستت اشتباه کرده. تو برو هرچه دوست داری غلط کن. قاضی این را گفت، بعد بلند شد دفترش را زد زیر بغلش و رفت.
شکوفه ▪︎
۲
این غذا بهترین غذاست. غذایی سالم و سبک. از گوشت و روغن بهتر است. هیچ می‌دانید اگر شکم‌مان را قبرستان حیوانات نکنیم، همیشه سالم می‌مانیم؟ مهمان دوم لقمه‌ای نان کند و به نمک زد.
Yeganeh.Rahmatii
۲
مرد اول لبخندی زد و گفت: درست است قربان. خداوند متعال، عادل‌تر از آن است که دو بلا را یک جا نازل کند. وقتی یک بلا بیاید، بلای قبلی می‌رود.
شکوفه ▪︎
۱
موقع رفتن از پیرمرد پرسید: پدرجان الآن حالتان چطور است؟ پیرمرد چندتا سرفه کرد و گفت: احساس می‌کنم کمی بهترم. احساس می‌کنم تبم شکسته، اما گردنم هنوز درد می‌کند. شاگرد گفت: ان‌شاءالله گردنتان هم تا شب می‌شکند. این را گفت و خداحافظی کرد و در میان تعجب اهل خانه به طرف مطب به راه افتاد.