با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
چنین دیدم

دانلود و خرید کتاب چنین دیدم

۴٫۲ از ۱۵ نظر
۴٫۲ از ۱۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب چنین دیدم  نوشته  فرشته امیری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب چنین دیدم

کتاب چنین دیدم نوشته فرشته امیری، رمانی خواندنی با روحی زنانه و ماجراهای غیرقابل پیشبینی است. چنین دیدم درباره‌ی خانواده‌ای است که رازی بزرگ را در دل خودشان مخفی کرده‌اند ولی حالا زمان افشا شدن رازشان فرارسیده است.

درباره‌ی کتاب چنین دیدم

فرشته امیری برای نوشتن داستان چنین دیدم، شخصیت‌هایی جذاب خلق کرده است. مادری که در یک پرورشگاه بزرگ شده و از وضعیت پدر و مادرش، هیچ اطلاعی ندارد و همسری دارد که پدر و مادرش را در جنگ از دست داده است. این دو، این واقعیت‌های تلخ زندگی‌شان را از فرزندشان پنهان کرده‌اند. آن‌ها شخصیتی کاملا متفاوت از خود و آنچه هستند برای فرزندشان ساخته‌اند ولی حالا زمان تغییر است... داستان با سفر دوست خانواده به سوریه برای ساختن یک مستند ادامه پیدا می‌کند. او در آنجا شهید می‌شود و حالا پدر، برای تمام کردن کار نیمه‌تمام دوستش، به سوریه سفر می‌کند.

کتاب چنین دیدم را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

اگر از خواندن رمان‌های ایرانی لذت می‌برید، کتاب چنین دیدم یک انتخاب عالی برای شما است. 

بخشی از کتاب چنین دیدم

نمی‌دانم چرا وقتی گوینده خبر گفت...

گرازهای وحشی به یک گروه فیلم‌برداری در شمال خوزستان حمله کرده و در این حادثه یک نفر به شدت زخمی شده است...

هیچ حسی بهم دست نداد، و اصلاً فکر نمی‌کردم آن یک نفر حمیدِ من باشد. فقط یاسمن آرام توی شکمم چرخی زد، بعد که حس کرد جایش تنگ‌تر شده، لگدپرانی‌اش را شروع کرد.

همین...

حالا ایستاده‌ام بالای سرش. نگذاشته آنجا بستری‌اش کنند. با کلی باند و مسکن و ناله، خودش را با هواپیما رسانده نزدیک‌ترین بیمارستان به خانه‌مان. تا من که پا به ماه یاسمن هستم بتوانم راحت‌تر ببینمش.

رفته بود فیلم‌برداری از طبیعت. رفته بود که دو روزه برگردد.

از بیشه‌ای فیلم می‌گرفته که حمله کرده بودند. انگار از چیزی ترسیده باشند، شاید صدای تیری...

سنگینی دوربین، سرعت فرارش را کم می‌کند. پایش به سنگی گیر می‌کند... شانه‌اش می‌شکند تا دوربینش سالم بماند، و گرازی که رسیده بود روی سینه‌اش. چنگ انداخته به همان بازوی خونی.

خودش می‌گوید نفسِ گراز که توی صورتش نشسته، دیگر چیزی نفهمیده...

بسته‌های یخ‌زده سبزی و گوشت را می‌گذارم روی میز تا کمی آب شوند. جلوی در اتاقش سرک می‌کشم. لمیده روی صندلی، هدفون بی‌سیم توی گوشش، چشم‌هایش را بسته و زیر لب چیزی را زمزمه می‌کند. موهایش روی پشتی صندلی آبشار شده‌اند. چند لحظه نگاهش می‌کنم. هیچ شباهتی به شانزده سالگی من ندارد.

چراغ اتاقش را روشن می‌کنم. چشم‌هایش را باز می‌کند، اشاره می‌کند که چه می‌خواهم؟

اشاره می‌کنم به هدفونش. برمی‌دارد، تیغهٔ بین ابروهایش را می‌مالد: چی می‌خوای مامان؟

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۸)
Nooshin
۱۳۹۹/۰۵/۲۰

خواندنش را توصیه می کنم.

dokhtare aftab
۱۳۹۹/۱۰/۱۰

به نظر من به شدت کتاب عالی ایی بود روان واقعی با لایه های طنز و خلاصه یکی از خوبای به چاپ رسیده

دایه مکفی
۱۳۹۹/۱۰/۲۹

من معمولا فقط نگاه گذرایی به قسمت معرفی کتاب میندازم، این بار هم دقیق نخوندم و نمیدونستم موضوع اصلی کتاب چیه، (شاید اگه میدونستم کتاب درباره چیه سراغش نمیرفتم چون از لحاظ روحی آمادگی مطالعه چنین ماجرایی رو در خودم

- بیشتر
حورا
۱۳۹۹/۱۰/۳۰

کتاب خوبی بود تا کامل نخواندم نمی توانستم زمین بگذارم

sadra va maman
۱۳۹۹/۱۱/۰۱

کتاب داستان جذابی داره من دوست داشتم به عنوان یه خانم با شخصیت داستان خیلی همراه شدم پایان داستان هم خوب بود

کاربر ۱۵۲۲۱۹۳
۱۳۹۹/۱۱/۱۰

عالی بود

z.gh
۱۳۹۹/۱۱/۱۶

به شدت تاثیرگذار بود

tasnim
۱۴۰۰/۰۲/۲۳

سلام خواندن کتاب رو توصیه میکنم، خوب بود داستان پردازی خوبی از زندگی ی خانواده که والدین متولد زمان جنگ هستند و مادر خانواده والدینش رو در جنگ از دست داده و در پرورشگاه بزرگ شده، پدر خانواده هم فرزند شهید

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۶)
همیشه برای احساس خوشبختی، باید به کمتر از خودت نگاه کنی تا داشته‌هات، برات بزرگ‌تر بشن.
dokhtare aftab
یا رب العالمین یا عماد من لاعماد له... یا حبیب من لاحبیب له... یا راحم من استرحم
z.gh
خنجر پایین‌تر می‌آید، صدایی توی صورتم می‌آید: خب رافَضیِ کثیف، وصیتی نداری؟ ـ آب... ـ آب؟! بلند می‌خندند. دستی چشم‌هایم را باز می‌کند، شکنجه یعنی همین؛ با طعمه‌شان بازی می‌کنند، آمده روبه‌روی چشم‌هایم. ـ شرم بِکُن. مانند اربابت تَشنَه بَمیر... دوباره می‌خندد، آروم باش حمید. به حسین هم خندیدند.
دایه مکفی
گفت ما صاحب هیچ چیزی تو زندگی‌مون نیستم. وقتی این‌جوری نگاهش کنی، پذیرفتن خیلی چیزها راحت‌تر می‌شه
کاربر ۲۸۴۴۷۲۸
عاشورا می‌خوانم، پدربزرگم می‌گفت: هیچ روزی به روز امام نمی‌رسد... السلام علیک و علی الارواح التی حلت بفنائک، علیک منی سلام الله ابداً...
z.gh
نذر کردم تا برگردی، روزه بگیرم. سرش را می‌آورد کنار سرم: افطار کن عزیزم. تموم شد... گریه می‌کند. گریه می‌کنم.
naqme

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۲۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۵/۰۷
شابک۹۷۸-۶۲۲-۲۰۸-۷۲۱-۰
تعداد صفحات۲۲۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۵/۰۷
شابک۹۷۸-۶۲۲-۲۰۸-۷۲۱-۰