جملات زیبای کتاب چنین دیدم | طاقچه
تصویر جلد کتاب چنین دیدمsubscriptionAvailable

کتاب چنین دیدم

نوع کتاب
۴.۶(از ۵۹ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
فرشته امیری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
n re
۱۸
ما صاحب هیچ چیزی تو زندگی‌مون نیستم. وقتی این‌جوری نگاهش کنی، پذیرفتن خیلی چیزها راحت‌تر می‌شه،
dokhtare aftab
۹
همیشه برای احساس خوشبختی، باید به کمتر از خودت نگاه کنی تا داشته‌هات، برات بزرگ‌تر بشن.
دایه مکفی
۶
خنجر پایین‌تر می‌آید، صدایی توی صورتم می‌آید: خب رافَضیِ کثیف، وصیتی نداری؟ ـ آب... ـ آب؟! بلند می‌خندند. دستی چشم‌هایم را باز می‌کند، شکنجه یعنی همین؛ با طعمه‌شان بازی می‌کنند، آمده روبه‌روی چشم‌هایم. ـ شرم بِکُن. مانند اربابت تَشنَه بَمیر... دوباره می‌خندد، آروم باش حمید. به حسین هم خندیدند.
z.gh
۶
یا رب العالمین یا عماد من لاعماد له... یا حبیب من لاحبیب له... یا راحم من استرحم
Roghieh
۵
گفت ما صاحب هیچ چیزی تو زندگی‌مون نیستم. وقتی این‌جوری نگاهش کنی، پذیرفتن خیلی چیزها راحت‌تر می‌شه
z.gh
۳
عاشورا می‌خوانم، پدربزرگم می‌گفت: هیچ روزی به روز امام نمی‌رسد... السلام علیک و علی الارواح التی حلت بفنائک، علیک منی سلام الله ابداً...
n re
۳
«تو یک‌بار از مادر متولد شدی و این‌بار باید از خودت بیرون بیایی، از نفس، از غریزه‌ها، از عادت‌ها متولد شوی.»
کاربر شماره‌ی صفر
۳
خدایا به حق این قطره‌های رحمت، پناهم باش. چشم‌هایم را می‌بندم. امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...
n re
۲
ما هویتمون‌رو از اعمالمون می‌گیریم، نه از شجره‌نامه‌ها.
n re
۲
آرام می‌خندد: نمی‌ترسید که... ـ بدون تو مگه می‌شه نترسید.
mahdieh1999
۲
ـ گفت ما صاحب هیچ چیزی تو زندگی‌مون نیستم. وقتی این‌جوری نگاهش کنی، پذیرفتن خیلی چیزها راحت‌تر می‌شه، من اون موقع نفهمیدم چی می‌گه.
mahdieh1999
۲
«شیطان در طرح الهی مفید است و دشمن برای تو، که ضعف‌ها و قدرت‌های خود و او را می‌شناسی، کارساز است. مبارزان بیدار حتی از دشمن و با دست او به مقاصد خود راه می‌یابند»
کاربر شماره‌ی صفر
۲
خدایا به حق حسین و برادرش و جدش و پدر و مادرش و فرزندانش و شیعیانش و دوستدارانش و زیارت‌کنندگان مزارش... (سرم را می‌گذارم روی پنجره) و مجاورین قبر آن حضرت؛ ما را از اندوهی که در آن هستیم نجات بخش... خدایا همین الان، همین ساعت دلشو آروم کن، پناهش باش. توانش باش.
کاربر شماره‌ی صفر
۲
من معتقدم آدم اگه کسی رو واقعاً دوست داره باید از خدا بخواد اون تو اوج باشه. مصطفی الان تو اوج خودشه، همین منو راضی می‌کنه.
naqme
۱
نذر کردم تا برگردی، روزه بگیرم. سرش را می‌آورد کنار سرم: افطار کن عزیزم. تموم شد... گریه می‌کند. گریه می‌کنم.
کاربر ۴۵۴۶۶۴۱
۱
دستش را می‌گیرد به چارچوب در: دختری که تو خونه محبت ببینه، دنبال این مسائل نمی‌ره. بلند می‌شوم: از کجا معلوم؟ شاید برا کنجکاوی بره، نباید خیلی خوش‌خیال باشیم.
baraniam
۱
نگاهش می‌کنم، از سر تا پا. زخم‌های کوچک و محوی روی صورتش است و رد زخم عمیق و سیاهی روی گردنش. انگار تکه تکه شده باشد. هر جایی به جای دیگری بسته شده، دستش به گردن، ساق پایش به زانو، گردنش... بقیه‌اش توی لباس است. صدایم را از ته گلویم بالا می‌کشم: چه بلایی سرت اومده؟
sss
۱
آه می‌کشد: نمی‌دونی چه خبره اینجا؟! انگار از همه دنیا اومدن. ـ تو هم رفتی که جات خالی نباشه؟
کاربر شماره‌ی صفر
۱
می‌خواهم دروغ بگویم، دروغ‌های شاخ‌دار. به دختری که دلش برای پدرش کوچک شده. جگرم می‌سوزد، وقتی می‌بینم با هر صدایی می‌دود گوشی‌اش را چک می‌کند. پیام‌های تاریخ‌گذشته می‌خواند، عکسش را روی موبایلش می‌بوسد. شب‌ها عروسک بغل نمی‌کند، کتاب صورتی پدرش را می‌گذارد روی قلبش...، اینها جگرم را می‌سوزاند.
کاربر شماره‌ی صفر
۱
البته، من صداش می‌کنم، سوسن! آه می‌کشد: سوسن، چه قشنگ. یاسمن. سوسن... یک گلستان در خانه داری.
کاربر شماره‌ی صفر
۱
عاشورا می‌خوانم، پدربزرگم می‌گفت: هیچ روزی به روز امام نمی‌رسد...
sss
۰
باید نظارت کنیم میزان تاثیرپذیری‌ش از استاندارد خانواده تجاوز نکنه.
sss
۰
لطف این محله برایم، همین امامزاده است، که تنهایی‌هایم را به ضریحش گره می‌زنم و سینه سبک می‌کنم.
sss
۰
دخترم، دنیا همه‌ش راه نیست، بیشترش بیراهه است...
n re
۰
کابوس که بد نیست، وقتی تو کابوس وحشتناک، عرق می‌کنی، جیغ می‌زنی. از خواب می‌پری، می‌بینی همه اونا خواب بوده، اولین چیزی که می‌گی چیه؟ فکر می‌کند. ـ می‌گی، خدایا غلط کردم! چشم‌هایش گشاد می‌شوند. ـ همینو می‌گن توبه...
n re
۰
مامان قول بده هیچ‌وقت نَمیری. اشک‌هایش با اشک‌هایم همراه می‌شوند. ـ اگرم خواستی بمیری، وقتی بمیر که منم مرده باشم. من دلم تنگ می‌شه اگه تو رو نبینم.
n re
۰
دنیا قانونمند است و نمی‌توان بی‌گدار به آب زد.
n re
۰
«سعی کن با آنچه یافته‌ای زندگی کنی و با شکر، باعث زیادی نعمت معرفت خودگردی،
سحر توحیدوند
۰
دست می‌کشم روی زخم کهنه گردنش. نگاهم می‌کند، عمیق... سرم را می‌گذارم روی شانه‌اش. دست بسته‌اش را دورم حلقه می‌کند... ـ چرا برا خودت چایی نیاوردی؟ ـ نذر کردم تا برگردی، روزه بگیرم. سرش را می‌آورد کنار سرم: افطار کن عزیزم. تموم شد... گریه می‌کند. گریه می‌کنم.
بانویِ فاء
۰
ـ گفت ما صاحب هیچ چیزی تو زندگی‌مون نیستم. وقتی این‌جوری نگاهش کنی، پذیرفتن خیلی چیزها راحت‌تر می‌شه، من اون موقع نفهمیدم چی می‌گه.