با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
بچه‌های کارون

دانلود و خرید کتاب بچه‌های کارون

۴٫۶ از ۱۰ نظر
۴٫۶ از ۱۰ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب بچه‌های کارون  نوشته  احمد دهقان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب بچه‌های کارون

احمد دهقان( - ۱۳۴۵)، نویسنده و مردم‌شناس است. «بچه‌های کارون» قصه گروه‌های رزمنده نوجوانی است که بسیار زود با جنگ آشنا شدند و در نهایت نیز به پیروزی‌های بزرگی چون آزادسازی خرمشهر دست یافتند. راوی از آنجا آغازگر داستان می‌شود که نوجوانی با وساطت مادرش به میدان نبرد می‌آید. گویی تا پیش از آن در آشپزخانه بوده و فرماندهش او را در صورت تخطی به آشپزخانه برخواهند گرداند اما نوجوان قصه تلاش خود را می‌کند تا در پست ها و امور محوله دقیق باشد. هرچند گاهی شیطنت‌های نوجوانانه که خاصه این گروه سنی است، سر و گوشش را مشغول به سویی می‌کند. این اثر از مقطع اشغال خرمشهر شروع و در مقطع آزادسازی آن به پایان می‌رسد. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: « از همان اولِ صبح، فرمانده من را گذاشته بود لب کانال و گفته بود که وقتی آذرخش آمد، یک‌ راست ببرمش پیشِ او و درباره‌ این موضوع هم با احدی حرف نزنم. توی کانال، کنارِ اولین سنگرِ اضطراری منتظر بودم. کانال، به اندازه قد من گود بود و عرضش طوری بود که دو نفر زورکی می‌توانستند از کنارِ هم رد شوند. هوای گندی بود. باران ریز ریز می‌بارید. زمین مثل سریش چسبناک شده بود و نمی‌شد قدم از قدم برداشت. توی آن هوا که شرجی بود و دم کرده، کلاه آهنی بیشتر از همیشه رو سرم سنگینی می‌کرد. وقتی دیدم از آذرخش خبری نیست، رفتم تو سنگرِ اضطراریِ کناره‌ کانال، یک گوشه قمبرک زدم و نشستم. چند بار صدای شالاپ‌ وشلوپ آمد که معلوم بود طرف با زور دارد قدم برمی‌دارد. هر بار به امید آمدنِ آذرخش که اصلاً نمی‌شناختمش و تا آن روز ندیده بودمش، سرک کشیدم ... تا رسید، آمد تو. تکیه داد به دیواره سنگر و نشست. خیسِ آب بود و باران از دو ورِ صورت گوشتالودش شُره کرده بود تا توی یقه پیراهنش: ـ چه‌طوری پسر؟ چرا مثل راهزن‌ها، این‌جا قایم شده‌ای؟! سنش از بقیه بیشتر بود. توی جبهه ما، تنها کسی که حق داشت کلاه آهنی سر نگذارد، جنابِ ایشان بود. واقعیتش را بگویم، فرمانده خیلی زور زد تا کاری کند یدی هم عین ماها ـ موقع این طرف و آن طرف رفتن ـ کلاه لگنی سر بگذارد ولی زورش نرسید. بهانه‌اش چه بود؟ می‌گفت وقتی کلاه‌ آهنی سر می‌گذارم، موهام می‌ریزد! وقتی فرمانده پیله کرد و گفت که الا و بلا باید مثل بقیه کلاه سرت بگذاری، چشم دوخت تو چشم‌های او ـ این صحنه را خودم شاهدش بودم و در حالی که با عصبانیت تند تند می‌‌زد رو شکم گنده‌اش، گفت: «کله من احتیاج به محافظت ندارد، اگر خیلی دلواپس هستی، دستور بده یک کلاه آهنیِ گنده برای این بسازند، چون تنها چیزی از من که در تیررسِ دشمن است، شکمم است ولاغیر!» ».

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۹)
Arash Abasi
۱۳۹۹/۰۱/۰۳

به نظر من کتاب خیلی خوبی هستش و به نوجوانان توصیه می کنم حتما این کتاب رو بخونن ولی اگه یکم قیمتشو کمتر کنن بهتره

#انسان_بمانیم
۱۳۹۹/۰۱/۱۲

خیلی کتاب خوبیه...طنز مودبانه ای داره.

ماهورا
۱۳۹۹/۰۲/۲۰

روایتی از خاطرات دوران جنگ و آزاد سازی خرمشهر و شهادت عبدالرضا خفاجی

محمد مهدی
۱۳۹۹/۰۹/۰۲

عالی 👌 با اینکه یک ذره متن روانی نداره ، ولی من خیلی خوشم آمد حتما بگیرید

وحید
۱۳۹۴/۰۹/۲۶

خواندنش را ب نوجوانان توصیه میکنم.😊

یا مهدی
۱۳۹۹/۰۸/۲۳

کتاب عالی هست

khasragh
۱۴۰۰/۰۱/۱۵

من از خوندن این کتاب لذت بردم و دوست نداشتم که تمام شود ولی افسوس که پس از چند روز مطالعه به انتهای کتاب رسیدم.

دختر‌کتابخون‌:)📖🤍
۱۴۰۰/۰۳/۱۷

من نسخه چاپی این کتاب رو خوندم حتما بخونید فوق العاده زیبا و جذاب 😍😍🤍

کاربر ۲۴۴۳۳۹۷
۱۳۹۹/۰۸/۱۷

لطفا صوت ش رو هم بگذارید و رایگان کنیدش.

بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۳۸ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۹/۰۲
شابک۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۶۰۰-۹۷۸
تعداد صفحات۲۳۸صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۹/۰۲
شابک۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۶۰۰-۹۷۸