«گوشوارهها» رمانی نوشته شیدا اعتماد، نویسنده معاصر ایرانی است که داستان زنی به نام لیلا و علاقهاش به جمع کردن کلکسیون گوشواره را بازمیگوید. زنی که با وجود داشتن دو فرزند و همسری متمول احساس تنهایی میکند و این خلاءش را با جمع کردن و نگهداری گوشواره پرکرده است. او مدام و وقت و بیوقت در نبود شوهر و بچههایش به گوشوارههایش سر میزند، آنها را ساعتها نگاه میکند و براساس احساسی که دارد آنها را به گوش میآویزد، گوشوارههایی که هرکدام داستان، اسم و هویت خود را دارند:
«لیلا گوشهٔ تخت خوابیده و زانوهایش را توی شکمش جمع کرده است. دست راستش زیر بالش است و دست چپش مثل شمشیر جنگجویی خسته نزدیک زانویش آویزان است. موهایش روی بالش دور سرش پخش شدهاند و خطهای باریک قهوهای روی پیشانیاش انداختهاند. لبهایش آرام تکان میخورد و دهانش نیمه باز است.
دارد خواب غرق شدن میبیند. سرش را زیر آب کردهاند، مهاجمش را نمیبیند. نمیتواند فریاد بزند. میخواهد به دستی که زیر آب نگهش داشته چنگ بیندازد اما دستهایش تکان نمیخورند. گوشوارههایش کف حوض افتادهاند. تا دستش را به سمتشان دراز میکند به دایرههای رنگی محو و مهآلودی تبدیل میشوند. زنگ تلفن از جایی در دوردست به گوشش میرسد، انگار از جایی در اعماق آب.»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب گوشواره ها و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
اینکه بخوای خودت نباشی خیلی دردناکه. اگه خودت رو از دست بدی دیگه چی برات میمونه؟
باران
۲
چرا نمیفهمند فقط عشق برای رسیدن به همه چیز کافی است.
باران
۲
تنهاست. مثل عاشقی که هیچکس عشقش را نمیفهمد، مثل همه عاشقها.
باران
۱
میفهمم که ممکنه یک خاطره و یک تصویر تنها دارایی یه آدم باشه.
باران
۱
ژاله اخم میکند. کلمهٔ "مرغوب" آزارش میدهد. میپرسد: "از نظر شما چه چیزی یه زمین رو مرغوب میکنه؟"
- موقعیتش نسبت به خیابون، نسبت به رودخونه، نورگیریش...
ژاله میخواهد بپرسد: "پس خاطرهها چی میشن؟" ولی چیزی نمیگوید.
باران
۱
پدرم گفت اگر پام رو فرو کنم تو چشمه دیگه از هیچچی نمیترسم. از اون موقع تا حالا با اینکه سالهاست میدونم اینو از خودش درآورده بود ولی بازم اگه پامو بکنم تو چشمه احساس قدرت میکنم."
باران
۱
جنگهایی که بردن در آنها شبیه باختن است
باران
۱
"یه کاری هست تو این دنیا که فقط تو از پسش برمیایی. یه کاری که تو به خاطر انجام دادنش به دنیا اومدی."
باران
۱
"یه کاری هست که فقط وقتی انجامش بدی میفهمی چقدر همهچی فرق میکنه."
باران
۰
احساس میکند کسان دیگری هم پیش از او اینجا نشستهاند و اینجا انتظار کشیدهاند. انتظار نامهای که برسد. انتظار کسی که به آنها دلداری بدهد. انتظار روزهایی که قصد آمدن نداشتهاند. انگار این پنجرهها را برای انتظار کشیدن ساختهاند.
نظر شما دربارهٔ این کتاب