با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
با بهار می‌آید

دانلود و خرید کتاب با بهار می‌آید

۴٫۰ از ۱۲۶ نظر
۴٫۰ از ۱۲۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب با بهار می‌آید  نوشته  نیلوفر میرصالح  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب با بهار می‌آید

کتاب «با بهار می‌آید» اولین داستان نوشته شده توسط «نیلوفر میرصالح» است، که در داوری آثار رسیده به مسابقه «خودنویس» توانسته است به مرحله نهایی راه یابد و برای داوری عمومی در اختیار کاربران قرار می‌گیرد: «با بهار می‌آید» داستان زندگی دختر جوانی است که تنها است و با تنهایی خو گرفته است. او را به دنیا می‌آورند. راه رفتن و حرف زدن یادش می‌دهند و همین که توانست روی پاهایش بایستد رهایش می‌کنند و او می‌ماند و دنیای بزرگ و وهم‌انگیز مقابل چشمانش. دنیا با تمام آدم‌های رنگارنگی که هر روز رنگ عوض می‌کنند.نگاهش را دورش می چرخاند.می‌ترسد.از تاریکی، از سرما، از تنهایی...

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۶۲)
اِیْ اِچْ|
۱۳۹۸/۰۱/۲۹

خب؛ یک نکته همین اول بگم، اینکه هرچیزی که میگم خالصانه برای بهبود آثار بعدیه(با توجه به دغدغه هایی که در حوزه داستان نویسی و رمان نویسی دارم) ایکاش سن نویسنده معلوم بود تا بهتر نظر میدادم. خب. نکته اول اینکه پرداختن

- بیشتر
.سارا.
۱۳۹۸/۰۲/۰۵

در سطور ابتدایی داستان نیلوفر میرصالح، ظاهراً کودکی در خیابان بی‌قراری می‌کند، ولی ناگهان نویسنده می‌گوید فضای اتاق با نور کم راهرو روشن است! جداسازی فضا و رفتن از مکان و زمانی به مکان و زمان دیگر، باید با چند

- بیشتر
...
۱۳۹۸/۰۱/۲۹

نسبت به بقیه کتاب هایی که تا الان درباره آنها نظر دادم بهتر بود.تشبیهات زیاد بود و وقتی یک چیز زیاد باشه هم بد ها زیاد میشن هم خوب ها.نثره روون اما آمیانه نبود و این منو بیشتر به وجد

- بیشتر
maryam
۱۳۹۸/۰۱/۲۶

عالی و زیبا نیلوفر عزیزم😍موفق باشی

عادل فرزانه
۱۳۹۸/۰۱/۲۷

با سلام من مربی توسعه مهارت های فردی هستم و روزانه با پدر و مادرهایی به گفتگو می نشینم که در حال انجام فرآیند متارکه هستند . این نکته رو به بهانه این جشنواره لازم به ذکر دونستم که آینده

- بیشتر
انصاریان
۱۳۹۸/۰۱/۲۵

لذت بردیم

کاربر ۹۲۷۴۸۳
۱۳۹۸/۰۱/۲۵

خانوم میر صالحی عزیز قلمتون مانا و جاوید بسیار زیبا بود لذت بردم به امید نشر اثار بیشتر از شما

تهمینه
۱۳۹۸/۰۱/۲۵

همکار خوبم حتما بهترین خودت را به نمایش گذاشته‌ای و من میبالم از اینکه دوست چنین نویسنده‌ی خوش ذوق و عزیزی هستم، امیدوارم در تمام مراحل حرفه‌ای کارت موفق‌تر از هر روز باشی

masoudashrafi
۱۳۹۸/۰۱/۲۵

عالیه امیدوارم همیشه موفق ومویدباشی 🌹

mohamad
۱۳۹۸/۰۱/۳۰

با سلام و خسته نباشید به نویسنده.رمان مطالعه شد‌.باید بگم خسته نباشید و خدا قوت.برای نقد رمان هم باید بگم به خوبی توانسته بود مشکلات یک فرزند طلاق رو بیان کنه.من تونستم با داستان همراه بشم و لذت ببرم.از نظر

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵)
نوک انگشتانم از سرما سرخ شده اند. چشم هایم می ماند روی ناخن های کوتاهم ودست هایم که دیگر هیچ دست کشی گرمشان نمی کند. آخرین چیزیی که بهار با تمام نگرانی های داشته و نداشته ی مادرانه اش برایم خریده بود، دست کشی بود که همان چند روز اول بعد رفتنش راهی سطل زباله شده بود. بهار نمی دانست نه هیچ دستکش بافتنی ای و نه هیچ پتو و لباس گرم گران قیمتی دیگر نمی تواند سرمای آن روز برفی ایی که رفت را از وجودم بگیرد.
نیلوفر میرصالح
-تا اونجایی که مهراد گفته بود خونته مونده! کار دیگه ای داری؟ با تمام خوش خیالی می خواهم فکر نکنم جمله آخرش را بارم کرده است. تیکه انداخته بود.
محمدپوریا
«گاهی پدر و مادر ها چنان تو را در میان خطوط امضای طلاقشان جا می گذارند، که دیگر تا ابد حتی نمی توانی خودت را پیدا کنی»
محمدپوریا
بوی عید می آید. شاید کمی دور اما می آید. عید ها را دوست داشتم. مخصوصا عید هایی را که مامان ماهگل هنوز پیشم بود. از بهمن ماه شروع می کرد به خانه تکانی و من را مجبور می کرد کل اتاقم را یک بار بریزم بیرون و بازبرگردانم داخل. می گفتم من که اتاقم تمیز است. می گفت خانه تکانی بهانه است. یک بهانه ی قشنگ که یادت می اندازد خانه ای داری که امن ترین جای دنیاست برای تو و تو باید از آن مراقبت کنی. می گفت چه زمانی بهتر از عید برای این بهانه. راست می گفت و چقدر بعد از آن همه جان کندن های خانه تکانی حالم خوب می شد. مثل ندید بدید ها تا یک هفته با دیدن خانه تمیزذوق می کردم.
انصاریان
لبخند می زنم تا مبادا نگران شود. معنی نداشت دم به دقیقه نگران من باشد مبادا بلایی سرم بیاید. یاد گرفته بودم حرف هایی هستند که هیچ وقت نباید به زبان بیایند. مثل اتفاق هایی که هیچ گاه نباید بازگو می شدند. مامان ماهگل می گفت یک سری از حرف ها همان بهتر پشت لب بمانند
mohammad

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۰۲ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۱۵
شابکundefined
تعداد صفحات۱۰۲صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۱۵