نوک انگشتانم از سرما سرخ شده اند. چشم هایم می ماند روی ناخن های کوتاهم ودست هایم که دیگر هیچ دست کشی گرمشان نمی کند.
آخرین چیزیی که بهار با تمام نگرانی های داشته و نداشته ی مادرانه اش برایم خریده بود، دست کشی بود که همان چند روز اول بعد رفتنش راهی سطل زباله شده بود.
بهار نمی دانست نه هیچ دستکش بافتنی ای و نه هیچ پتو و لباس گرم گران قیمتی دیگر نمی تواند سرمای آن روز برفی ایی که رفت را از وجودم بگیرد.