دشت عباس
۴٫۳از ۱۶ نظر

دانلود کتاب دشت عباس

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه
۴٫۳از ۱۶ نظر
۴٫۳از ۱۶ نظر
۴٫۳از ۱۶ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب دشت عباس

این کتاب خاطرات فرزند شهید ملت، محمدرضا خلیلی است که روزی پدرش همراه چند پوستر ریز و درشت لوله‌شده، لای بقچهٔ چیت گره‌خورده‌ای به دفتر ادبیات و هنر مقاومت برده است: «همهٔ اینها نوشته‌های پسر شهیدم است. دانشجو بود و در عملیات بیت المقدس شهید شد...»

حجت ایروانی، تمام آن نوشته‌ها را خواند و بخش یادداشت‌های جبهه اش را جدا کرد:

«بعد از دعای ندبه، ما را به خط کردند. نرمش بعد از صبحگاه برنامهٔ بعدی بود. سرپرست ما، گروهبان سلیمانی، خیلی جدی عمل می‌کرد. مدت چهل دقیقه همه را مجبور به دویدن کرد. بعد هم نرمش داد. بعد از مراسم صبحگاه رفتیم کلاس درس. اولین کلاس ما نارنجک و بمب دستی بود. قبل از ظهر سلطانی کمی راجع به نماز و وضو صحبت کرد. بچه‌ها خوب به حرفهایش گوش دادند. بعد از ظهر هم رفتیم سرِ کلاس جنگ چریکی. آن روز گروهبان سلیمانی گفت: «چند روز دیگر برای عملیات به جبهه خواهید رفت.»

شب، همهٔ بچه‌ها جمع شدند و زیارت عاشورا خواندند. سلطانی، ایمانی و چند تا از بچه‌ها زیارت عاشورا را خواندند. آن شب، بچه‌ها حال معنوی خاصی داشتند.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴)
گمنام
۱۳۹۹/۰۳/۲۷

کاش انتشارات سوره مهر کمی همت بخرج میداد و کمی فسفر و کالری میسوزاند و و زندگی نامه شهید خلیلی رو بطور خلاصه در اول یا آخر کتاب درج میکرد مینوشت این شهید اهل کجاست چندساله بوده تحصیلاتش چقدر بوده و ...

عاشق کتاب
۱۳۹۸/۰۷/۰۹

یاد و خاطره همه شهیدان گرامی باد.

homa51
۱۳۹۸/۰۵/۲۸

این کتاب رو چند وقت پیش خوندم . تو نظرات کاربران دیدم، کاربرمحترمی خوندن این کتاب رو وقت هدر دادن بیان کرده ‌.بله اگه توقع ما از خواندن کتاب ، مرور یک اثر ادبی‌فاخر باشد شاید این کتاب این نظر

- بیشتر
mamadreza1348
۱۳۹۸/۰۵/۲۵

ساده و صمیمی . خدایش بیآمرزاد .

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲)
این کتاب، اولش، یک بغل دفترچه و چند پوستر ریز و درشت لوله‌شده، لای بقچهٔ چیت گره‌خورده‌ای بود که از مازندران برایمان آوردند. آنها را پدر پیری آورد و به امانت سپرد دستِ دفتر و گفت: «همهٔ اینها نوشته‌های پسر شهیدم است. دانشجو بود و در عملیات بیت المقدس شهید شد ...»
مادر بزرگ علی💝
دهکده‌های اطراف حمیدیه، روال عادی زندگی را می‌گذراندند. حتی خانمی را که مشغول پختن نان بود، دیدم. انگار نه انگار که جنگی هست!
mamadreza1348

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۲۰ صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۸۷/۰۷/۰۷
دسته بندی
تعداد صفحات۱۲۰صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۸۷/۰۷/۰۷