
کتاب زندگی خوب بود
۴٫۱
(۷)
خواندن نظراتمعرفی کتاب زندگی خوب بود
«زندگی خوب بود» خاطرات رزمنده حسن رحیمپور از عملیات والفجر مقدماتی در دوران ۸ سال دفاع مقدس است:
سراسیمه بیدار شدم. پتو را کنار زدم و نشستم. حالا صدای شلیک توپخانه ممتد و بلندتر شده بود. بلندگو دعا پخش میکرد. همه بیدار شده بودند. شنیدم که میگفتند: «حمله شروع شده.»
خودشان را جمع و جور میکردند. جوانک مؤذن با صداشی بلند همه را به شرکت در زیارت عاشورا دعوت میکرد.
با عجله مشغول جمعکردن پتو شدم که کاکو سر رسید. سر دیگر پتو را گرفت و در حالی که کمک میکرد، گفت: «نتوانستی بخوابی؟ مثل اینکه حمله شروع شد. خدا توفیقشان بدهد، انشاءالله پیروز شوند.» فکر میکردم امشب حمله باشد.
ساعت دوازده و پانزده دقیقه بود. محمود روی تختش نبود. خوابی که دیده بودم، هنوز در ذهنم بود؛ آن کوه و آن همه خون. گفتم: «برویم بانک خون را سر و سامان بدهیم؟»
کاکو گفت: «فکر نکنم تا صبح مجروح زیادی داشته باشیم.»
از اورژانس خارج شدیم. در افق، منورها آسمان را نورانی کرده بودند. صدای رگبار مسلسل و توپخانه شنیده میشد. کاکو پرسید: «تا به حال دیده بودی؟» گفتم: «نه. عجب آتشبازی است.»
بمو![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اصغر کاظمی
او نگاهش را به ارث گذاشت؛ براساس زندگی سرلشگر شهید حسن آبشناسانگلستان جعفریان
نبرد در الوکمحمود جوانبخت
بلدچی؛ جلد اولاسماعیل سپهوند
سنگریزههایی که شمارش نشدند (خاطرات سرتیپ قیس صبیح الزیدی)فاطیما فاطری
پی دبلیو؛ خاطرات شمسالله شمسینی غیاثوندشهاب احمدپور
ناگفته های جنگاحمد دهقان
اشغال و مدالصبار فلاح اللامی
راز دوران پرالتهاب؛ خاطرات سروان عراقی ثامر حمود الخالصیثامر حمود الخالصی
گمشده من: سرگذشت قرارگاه سری نصرت و نقش شهید علی هاشمی به روایت دکتر محسن رضاییمحمدمهدی بهداروند
با چشمهایم جنگیدم؛ خاطرات دیدبان و دیدهور هرمزگانی جانباز شهید مراد هنرمندزهرا اسپید

نظرات کاربران
داستان نام کتاب از این قرار است که در جبهه از سربازان میخواهند که وصیت نامه ای بنویسند.نویسنده کتاب تنها یک جمله مینویسد:"زندگی خوب بود."
به نظر کتاب خوبی میاد توصیهی آقای احسان رضایی هستش در هفته دفاع مقدس
روایتی متفاوت از جنگ بود اون یه مرد لطیف با قریحه ای شاعرانه با اینکه جنگ چندان با او سازگار نبود محکم و مردانه ایستاد و حتی وقتی میتونست از زیر مسئولیت شونه خالی نکرد من همیشه وقتی میبینم اون آدمایی که با دستای
من دوسش داشتم خیلی روان و دوست داشتنی بود و در عین حال تلخ و سخت باور