از مقدمه کتاب:
قطعاتی که درین کتاب جمعآوری شده است، نوشتههائیست که در حقیقت میبایستی سوزانده شده باشد. نوشتههائیست که باید دور ریخته شده باشد. نوشتههائیست که بهتر بود اصلاً نوشته نشده باشد! اینمطلب پیش از چاپ کتاب برای من روشن بود.
نوشتههای این کتاب آهنگهائیست که خیلی زود از یاد میرود. جرقههائیست که تا میجهد در هوا خاموش میشود. از جملهی نوشتههائیست که گذشت زمان زود پیرشان میکند، ـ گمشان میکندـ نابودشان میکند... این قطعهها به چهرهی زیبا و دلنشین شباهت ندارد که در نخستین نظر با همهی ریزهکاریهای خود روی مغز نقاشی بشود؛ اینها شبیه قیافههای عادی و پیش پا افتادهایست که آدم حتی برای یکبار هم میل نمیکند برضا در آن بنگرد؛ این نوشتهها مثل لرزش یک سیم تار از برخورد بال یک حشره، یا مثل یک نفس کوتاه نسیم در یک شب گرم تابستان، فقط در وجود خود زنده است؛ یعنی نقش نمیبندد، باقی نمیماند، زود از بین میرود و فراموش میشود و تا باز تکرار نشود بیاد نمیآید و تا هنگامیکه مجددا خودش را نشان نداده است، مرده است!
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب آهنگهای فراموششده و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
ماه، باز اندر میان آسمان
میدرخشید، از میان اختران.
همچنان، امواج اقیانوسها
میربود از سنگ ساحل بوسها.
بود، ـ باز، آن ابر تیره در فضا،
با تمسخر ناظر احوال ما...
هست، ـ اگر زیباست یا نه، ـ عالمی.
هست عمری، ـ هفتهای، روزی، دمی.
گر بخواهی، میتوانی بود و زیست،
ورنه، ـ ما باشیم یا نه، فرق نیست!
مادربزرگ💝
۲۳
ای شب تیره! روزگار منی،
یادو چشم سیاه یار منی؟
از بلندی چو گیسوان سیاه،
وز سیاهی دل نگار منی...
مادربزرگ💝
۲۱
دیگر آن آتش سوزان و شدید،
در دلم مرده و خاموش شده.
و آنهمه خاطره از شادی و غم،
محو گردیده، فراموش شده.
هیچ دیگر بدلم نیست اثر،
زان شرر، غیر کمی خاکستر.
مادربزرگ💝
۱۷
روزگاری چو سرو بودم راست.
شرح این قصه سخت جانفرساست:
ـ بر سر عرش بود پروازم،
عشق بالم شکست و قدرم کاست
مادربزرگ💝
۱۵
زیر این پردههای تار و سیاه
چه بسا رنگها که پنهانست:
کودک بیپدر گرسنه و لخت
خفته بر خاک سرد و لرزانست؛
طاق بشکسته، سوختست حصیر،
بیوهزن تا بصبح گریانست.
گم شو، ـ ای شب! ـ که درد مسکین را
لااقل نور صبح درمانست...
Hamid.S
۴
مرگ باد آنرا که با هر «بندگی»
سازگار است، از برای «زندگی»!
نه... نمیگویم ـ نباید برد رنج،ـ
برد باید رنج، اما بهر گنج.
کاربر ۱۴۱۷۰۲۱
۳
او هیچگاه نسوخته تا معنای سوختن را بداند؛ او هیچوقت درد نکشیده تا بداند درد چیست؛ او هرگز در انتظار نمانده تا، از تلخی انتظار باخبر باشد.
کاربر ۱۴۱۷۰۲۱
۳
چیست این جنجال و غوغا در دلم؛
کس تواند گفت بامن چیست این؟ ـ
هست آیا عقدهی دیروز من.
یا فقط اندوه امروزیست این؟...
کاربر ۱۴۱۷۰۲۱
۲
میکشم فریادها از دل؛ مگر آید کنارم
آنکه روزی بود آرامروان بیقرارم؛
آنکه زیر بار غم خم کرده اینک قامتم را؛
آنکه آتش میزند بر دل نهان و آشکارم...
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
عالی...آرامبخش....زیبا و با طراوت...
عالییییی