
کتاب داستان های بامزه ۱
معرفی کتاب داستان های بامزه ۱
کتاب داستان های بامزه ۱ نوشتهی اندرو ماتیوز است که چند نویسندهی مختلف، از جمله تری تپ، روری مکگراس، مارگرت ماهی و هیزل تانسان، در آن داستانهایی کوتاه و طنزآمیز نوشتهاند. محبوبه نجفخانی این مجموعه را به فارسی ترجمه کرده و گروه انتشاراتی ققنوس آن را منتشر کرده است. در این کتاب چندین داستان فانتزی، ترسناکِ بامزه، ماجراجویانه و مدرسهای کنار هم قرار گرفتهاند؛ از معلمی که بعد از مرگ به روحی شیطانصفت تبدیل میشود تا کتابدار و راهزنها و یک معلم زباننقرهای. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب داستان های بامزه ۱
کتاب داستان های بامزه ۱ مجموعهای از چند داستان کوتاه است که هرکدام حالوهوای مخصوص خود را دارند اما در یک چیز مشترکند: شوخی با موقعیتهای جدی و ترسناک. اندرو ماتیوز بهعنوان گردآورنده، داستانهایی از نویسندگان مختلف را کنار هم گذاشته که فضای مدرسه، کتابخانه، اردو، راهزنها و حتی مراسم تشییعجنازه را به صحنههایی خندهدار و گاهی ترسناک تبدیل کردهاند. محبوبه نجفخانی در ترجمهی این داستانها لحن شوخ و بازیگوش شخصیتها را حفظ کرده است و کتاب داستان های بامزه ۱ را به مجموعهای سرزنده برای خواندن در هر سنی تبدیل کرده است. در کتاب داستان های بامزه ۱ هر داستان دنیای مستقلی دارد. در «روزی که من مُردم» معلمی به نام ارنست مورگان وسط روز کاری میمیرد اما بهصورت روحی نامرئی برمیگردد و تصمیم میگیرد از قدرتهای تازهاش برای ادبکردن معلم بیرحم مدرسه استفاده کند. در «مرد زباننقرهای» معلم بداخلاق ادبیات، صدایش را از دست میدهد و مجبور میشود با همان صدای فراری در غار بوگل معامله کند تا زندگیاش را عوض کند. داستان «کتابدار و راهزنها» کتابدار آرامی را نشان میدهد که راهزنها میدزدند اما درنهایت خودشان اسیر کتاب و کتابخانه میشوند. در «داستان ترسناک» سه پسر در چادر باغ، با قصهگویی شبانه، مرز بین ترس و خیال را جابهجا میکنند. در پایان، داستان «قتل با املت» با زاویهدید یک نوجوان حسود، فضای خانوادگی و مدرسهای را به سمت طنزی تیره و پر از اغراق میبرد. تنوع فضا و شخصیتها باعث شده کتاب داستان های بامزه ۱ شبیه یک بستهی چندطعم از ماجراهای کوتاه و غیرمنتظره باشد.
خلاصه داستان داستان های بامزه ۱
داستان های بامزه ۱ چند روایت کوتاه را کنار هم میآورد که در آنها موقعیتهای معمولی، ناگهان به ماجراهایی عجیب و خندهدار تبدیل میشوند. در داستان ارنست مورگان، مرگ به فرصتی برای عدالتخواهی تبدیل شده و روح معلم با جابهجا کردن خطکش و گچ، معلم خشن را سر عقل میآورد. در ماجرای هربرت کراگنات، صدای خوش و «زباننقرهای» او علیه خودش شورش میکند و او را وادار میکند مسیر زندگیاش را عوض کند. کتابدار ربودهشده، راهزنها را با کتاب آشنا میکند تا جایی که آنها از دزدیدن آدمها به دزدیدن کتاب و بعد کتابدارشدن میرسند. در چادر باغ، داستان ترسناک کریستوفر، دو پسر بزرگتر را بیشتر از خودش میترساند. در «قتل با املت» هم حسادت خواهر و برادر به شکل روایتی تند و پرتصویر بیان شده است.
چرا باید کتاب داستان های بامزه ۱ را بخوانیم؟
داستان های بامزه ۱ با چند داستان کوتاه و متنوع، موقعیتهای آشنا مثل مدرسه، اردو، کتابخانه و خانواده را به صحنههایی پر از شوخی، ترس ملایم و خیالپردازی تبدیل کرده است. هر داستان در چند صفحه تمام میشود و برای خواندنهای کوتاه مناسب است و در عین خندهداربودن، به موضوعهایی مثل زورگویی، حسادت، عدالت و قدرت کتاب هم پرداخته است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
داستان های بامزه ۱ به نوجوانان و pre-teenهایی پیشنهاد میشود که از داستانهای کوتاه، کمی ترس ملایم، شوخیهای مدرسهای و ماجراهای فانتزی خوششان میآید. همچنین به والدین و مربیانی پیشنهاد میشود که بهدنبال متنهایی برای بلندخوانی و گفتوگو با بچهها هستند.
بخشی از کتاب داستان های بامزه ۱
«یکی از ویژگیهای عجیب و غریب زندگی من این بود که همیشه آخرین نفری بودم که از چیزهای مهمی که در زندگیام رخ میداد، باخبر میشدم. مثلاً همین هفتهٔ پیش، آخرین نفری بودم که فهمیدم برندهٔ جایزهٔ «تمیزترین باغچهٔ ناحیه» شدهام و تازه، دو ساعت بعد از اعلام رأی داوران از این موضوع باخبر شدم. همه از این موضوع خبر داشتند، بجز من. همین موضوع در مورد مرگم هم پیش آمد: آخرین نفری بودم که فهمیدم. باسِت در را پشت سر فِرِدی محکم به هم کوبید و بعد با خشونت رو به من کرد و گفت: «خوشم نمیآید جلوی یک بچه از روش آموزش من انتقاد کنید، ارنست مورگان! چرا توی کارم دخالت میکنی؟» آرام گفتم: «میخواهم عدالت رعایت شود.» ظاهراً، باسِت از کلمات تندی که گفتم، عصبانی نشد. با آن چشمهای شرورش به من خیره شد و گفت: «خب، جواب بده مورگان؟» گفتم: «همین الآن جوابت را دادم. ولی اگر دلت میخواهد واضحتر بهت بگویم، پس مجبورم بگویم که تو آدم بیرحم و بیعاطفه و...» باسِت فریاد زد: «جواب بده! مثل مجسمه آنجا نشین!» او خم شد و با دقت به چشمهای من خیره شد و گفت: «نکند یکدفعه کر شدهای!» جواب دادم: «خیلی هم خوب صدایت را میشنوم.» هرچند که باید اضافه کنم در سرتاسر بدنم گرمای عجیبی احساس میکردم.»
حجم
۲٫۷ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۱۶۰ صفحه
حجم
۲٫۷ مگابایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۱۶۰ صفحه