
کتاب گنج قلعه متروک
معرفی کتاب گنج قلعه متروک
کتاب گنج قلعه متروک نوشتهی خسرو باباخانی داستانی است دربارهی وسوسهی گنج، جن و احضار ارواح در دل یک خانوادهی سادهی تهرانی. انتشارات مهرک آن را منتشر کرده است و روایت را از زبان پسربچهای دوازدهسیزدهساله دنبال میکند که ناگهان از دل مدرسه و بازی، وارد دنیای نقالی، درویشها، نقشههای گنج و سفرهای پرخطر میشود. فضای قهوهخانه، شاهنامهخوانی، روستا و شهر در کنار هم قرار گرفتهاند و ماجراها آرامآرام از کنج یک اتاق کوچک تا تپههای مرموز اطراف روستا کشیده میشوند. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب گنج قلعه متروک
کتاب گنج قلعه متروک داستانی است که از دل یک خانهی کوچک و شلوغ در تهران آغاز میشود و بهتدریج پای قهوهخانهی جهانگیر، نقال پیر و قصههای شاهنامه را وسط میکشد. خسرو باباخانی در این کتاب ماجراها را از نگاه سهراب، پسر دوم خانواده، روایت کرده است؛ پسری که بین دنیای مدرسه و رؤیای گنج، مدام در رفتوآمد است و از پشت شیشهی غبارگرفتهی قهوهخانه، تغییر پدرش را تماشا میکند. در همان قهوهخانه است که هوشنگ درویش وارد داستان میشود؛ مردی با انگشترهای درشت، دندان طلایی و ادعای ارتباط با «سلطان» و ارواح. کتاب گنج قلعه متروک در ادامه، فضای خانه را به صحنهی احضار روح، کاسهی آب، آیینه، وردخوانی و ترسهای نیمهشب تبدیل کرده است. رابطهی پدر و مادر، حسادت و رقابت پنهان بین سهراب و امیر، و نگاه محتاط مادر به درویش، لایهی خانوادگی داستان را شکل میدهد. سپس روایت از تهران جدا میشود و به روستای زادگاه پدر میرسد؛ جایی که عموها، تپهی مشکوک، نقشههای سبزرنگ، بحث انتخاب نفرات و پیدا کردن جیپ، ماجرا را به سمت یک سفر گروهی برای یافتن گنج میبرد. کتاب گنج قلعه متروک در فصلهای پیدرپی، از قهوهخانه و کلاس پنجم ابتدایی تا تپهی نظرآباد و برنامهریزیهای پنهانی، تعلیق جستوجوی گنج و ترسهای کودکانهی راوی را کنار هم نشان داده است.
خلاصه کتاب گنج قلعه متروک
داستان گنج قلعه متروک با سهراب، دانشآموز کلاس پنجم، شروع میشود که پدری شهربانیچی و ظاهراً خشن دارد اما شبها برایشان شاهنامه میگوید. با بازشدن پای پدر به قهوهخانهی جهانگیر و آشنایی با نقال پیر، پای شخصیتی تازه به خانه باز میشود: هوشنگ درویش؛ مردی که از جن، گنج، احضار ارواح و «سلطان» حرف میزند و کمکم ذهن پدر را تسخیر میکند. هوشنگ درویش با کاسهی آب و آیینه، مادر را پای دیدن روح پدرش مینشاند و بعد سراغ امیر و سهراب میآید تا از ناخن و آیینه، راهی به دنیای نادیدنیها باز کند و از آنجا دربارهی گنج و امنیت نقشهها «جواب» بگیرد. پدر که به گنج و نقشههای عبدالرحیمخان دل بسته، همراه درویش و چند نفر از فامیل برای بررسی تپهای در نزدیکی روستای زادگاهش راه میافتد و سهراب، میان ترس، دروغهای مصلحتی و هیجان سفر، ناخواسته به بخشی از این ماجرا تبدیل میشود.
چرا باید کتاب گنج قلعه متروک را بخوانیم؟
گنج قلعه متروک تصویری زنده از تلاقی خرافه، فقر، رؤیای یکشبه پولدارشدن و زندگی روزمرهی یک خانوادهی شهری و روستایی ارائه کرده است. این کتاب از زاویهی دید یک نوجوان، ترس و کنجکاوی دربارهی جن، گنج و مرگ را با جزئیات ملموس قهوهخانه، روستا، مدرسه و روابط خانوادگی درهم میآمیزد و نشان میدهد وسوسهی گنج چگونه میتواند همهچیز را زیرورو کند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن گنج قلعه متروک به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای پرماجرا با حالوهوای روستا و شهر، قصههای جن و گنج، و روایتهایی از نگاه یک نوجوان علاقهمندند. همچنین به مخاطبانی پیشنهاد میشود که دوست دارند فضای قهوهخانه، نقالی و باورهای عامیانه را در قالب یک داستان پیگیر و پرتعلیق دنبال کنند.
بخشی از کتاب گنج قلعه متروک
«هوشنگ درویش با مهربانی به شانهام زد و گفت: «مولا پشتیبانت باشد پهلوان، آبرویمان را خریدی.» بعد دست کرد و از توی جیب پالتوی سیاهرنگش یک اسکناس دوتومانی بیرون کشید و گذاشت کف دستم، بدم آمد. چندشم شد. احساس کردم با این پول مرا خریده است. با سری به زیر انداخته و گونههای سوزان رفتم کنار امیر دراز کشیدم. امیر با کینه نگاهم میکرد، نگاهی از سر حسادت و نفرت. چشمهایم را بستم و سعی کردم بخوابم. چه شب بدی بود. صبح که چشم باز کردم، بابا و هوشنگ درویش رفته بودند. برگشتند، خسته و خاکآلود. چشمهای بابا سرختر از قبل بود. نزدیکیهای غروب بود که رسیدند، و بیهیچ سؤالوجوابی گرفتند خوابیدند. کنجکاوی و انتظار را میشد بهراحتی در چهرههای تکتک ما دید. فکر میکردم وقتی برگشتند، لااقل یکی دو خمرهٔ پر از طلا با خودشان میآورند. یواشکی رفتم سراغ ساکهایشان. غیر از چند دست لباس، هیچ چیز دیگری تویش نبود، پس توی این سه روز کجا بودند و چهکار میکردند؟ شب آنقدر شام نخورده به انتظار ماندیم، تا بیدار شدند. قیافهٔ بابا با وجود خستگی خوشحال بود. بعد از اینکه شام خوردیم، هوشنگ درویش که انتظار را در نگاههای ما بهخوبی میدید، رو به مادر گفت: «خواهر اگر مولا یاری کند، تا چند وقت دیگر، علیآقا حسابی پولدار میشود. قرار شده آنوقت چند تا کلفت بگیرد و شما هم توی خانهٔ جدیدتان بشوید خانم خانه.» مادر سرخ شد و لبخندی زد. از این برنامهها ناراضی بود و میترسید. گفت: «همینقدر که تن همهشان سالم باشد برای من بس است و شکرگزارم.»»
حجم
۱۵۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۲۳۲ صفحه
حجم
۱۵۸٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۲
تعداد صفحهها
۲۳۲ صفحه