
کتاب یرحا
معرفی کتاب یرحا
کتاب یرحا نوشتهی سمانه خاکبازان داستانی است در فضای تاریخی و مذهبی که انتشارات مهرک آن را منتشر کرده است. این کتاب روایت سفر دختری نوجوان به شهری تازه، خانهای پررمزوراز و میانهی ماجرایی بزرگتر از سن و سال او است؛ ماجرایی که با حضور علیبنموسیالرضا و سیاستهای مأمون گره میخورد. نویسنده در این رمان نوجوان، همزمان هم دنیای درونی و کابوسهای یرحا را دنبال کرده است هم فضای پرتنش شهر مرو و رفتوآمد کاروانها، نگهبانها و جاسوسها را. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب یرحا
کتاب یرحا داستان دختری دوازدهساله به همین نام است که همراه پدرش حارث و کاروانی مرموز راهی مرو میشود؛ شهری که در آن علیبنموسیالرضا به اجبار مأمون حضور دارد و فضای سیاسی و مذهبیاش پر از سوءظن و دسیسه است. سمانه خاکبازان در این کتاب، ماجرا را از زاویهی نگاه یرحا پیش برده است؛ دختری که میان کابوسهای تکرارشونده، دلتنگی برای مادر ازدسترفته و اعتماد عمیق به پدری قرار گرفته که هر لحظه چهرهای تازه از او آشکار میشود. کتاب یرحا در چند بخش پیدرپی، از ورود کاروان به مرو و تغییر ظاهر محافظان تا استقرار در خانهای قدیمی و پرراهرو را روایت کرده است. در این میان، شخصیتهایی مانند تارح، شیث، ایلا، هاران و سموئیل هرکدام لایهای تازه به ماجرا اضافه میکنند؛ از غلامان خاموش و کنیز کرولال تا پیرمرد و پیرزنهای مرموزی که در کوچهها و بازار ظاهر میشوند. گفتوگوهای حارث با مردان ناشناس در زیرزمین خانه، بحث دربارهی ولایتعهدی علیبنموسیالرضا، سکههای ضرب هارون و نقشهای که «امت محمد را تکهتکه خواهد کرد» فضای کتاب را از یک سفر خانوادگی ساده فراتر برده است. در ادامهی کتاب یرحا، خانهی باغدار هاران، تاکستان، حوض ستارهای، باغچههای بهجامانده از راحیل و اتاقهای مخفی، صحنهی کشمکش میان امنیت و تهدید میشوند. یرحا میان زیبایی باغ و شهر، و بوی تعفن دالانهای تاریک خوابهایش سرگردان است. این تضادها، همراه با جزئیات دقیق از لباسها، معماری، بازار و آداب شهر، فضای داستان را زنده و پرجزئیات کرده است.
خلاصه داستان یرحا
یرحا دختری یهودی است که همراه پدرش حارث و کاروانی کوچک راهی مرو میشود تا در خانهای که پدربزرگش هاران برایشان آماده کرده ساکن شود. از همان آغاز، کابوس تکراری دالانی متعفن و مردی غلوزنجیرشده، آرامش او را ربوده است. با رسیدن به مرو، حارث به محافظان دستور میدهد لباس رزم را پنهان کنند و در ظاهر تاجران پارچه وارد شهر شوند. خانهی جدید، باغی زیبا و عمارتی قدیمی است که زیرزمین و دالانهایش محل رفتوآمد مردان ناشناس است. یرحا بهتدریج از پشت درها و روزنهها میشنود که حارث درگیر گفتوگوهایی دربارهی ولایتعهدی علیبنموسیالرضا، سیاست مأمون، سکههای ضرب هارون و نقشهای پنهانی است. همزمان، چهرههای مرموزی در شهر و بازار ظاهر میشوند که گویی با کابوسهای او پیوند دارند. یرحا میان اعتماد به پدر، ترس از آنچه پنهان میکند و کشش کنجکاوی نوجوانانه، قدمبهقدم به قلب ماجرایی نزدیک میشود که از توان و سن او بزرگتر است.
چرا باید کتاب یرحا را بخوانیم؟
این کتاب با ترکیب فضای پرجزئیات تاریخی، ماجرای سیاسی ولایتعهدی علیبنموسیالرضا و نگاه یک دختر نوجوان، تجربهای متفاوت از خواندن یک رمان نوجوان ارائه کرده است. یرحا هم داستان رشد و ترسها و کنجکاویهای یک دختر است هم روایتی از شهری پر از دسیسه، جاسوس و نشانههای پنهان. خواندن آن برای آشنایی حسیتر با آن دوره و لمس درونیِ اضطراب و امید شخصیتها مفید است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به نوجوانان و جوانانی پیشنهاد میشود که به داستانهای تاریخی، فضاهای مذهبی و ماجراهای پررمزوراز علاقهمندند. همچنین به کسانی پیشنهاد میشود که دوست دارند ماجراهای سیاسی و اعتقادی را از زاویهی نگاه یک شخصیت نوجوان و در دل یک خانواده دنبال کنند.
بخشی از کتاب یرحا
«یرحا پردهٔ کجاوه را کنار زد. روبهرویش دیوار بلندی بود به بلندای قامت چند ده سپیدار که عمود روی هم ایستاده باشند. برای دیدن باروی دیواره باید آنقدر سرش را بالا میگرفت که پشت سرش مماس شانههایش میشد. درست در نقطهای که دیوار به آسمان میرسید، باروی دیواره دیده میشد. روی بارو کنگرههایی مستطیلشکل با فاصلهٔ منظمی از هم قرار گرفته بودند. درمیان هر کنگره شکافی تنگ و عمود قرار داشت که ستونی از نور را در خود جای داده بود. از دیدن عظمت باروی شهر دهانش باز ماند. تا به حال چنین حصاری ندیده بود. نه در جِی و یهودیه و نه در شهرهایی که از آن گذر کرده بود. نگاهش را از دیوار گرفت و به حارث انداخت. حارث دستاری به سبک بزرگان شیرازی به سر بسته بود و مشغول حرف زدن با نگهبان بود. نگهبان انگشتهای شست هر دو دست خود را درون کمربند چرمیاش فرو برده و در حالی که با دیگر انگشتهای گوشتآلودش برروی شکم برآمده خود ضرب گرفته بود، گاهی به حارث و گاهی به شیث نگاه میکرد. شیث سوار اسب کنار او ایستاده بود. چهرهاش مانند دریا جزر و مد برمیداشت. لحظهای سرخ میشد و لحظهای سپید. حالت چهرهٔ شیث را که دید، کنجکاو شد تا بفهمد بین پدر و نگهبان چه حرفی ردوبدل میشود. ... شهر مثل باغ بود. پر از رنگ سبز؛ سبز مغز پستهای، کاهویی، شویدی، خزهای، لجنی و یشمی. هر سمتی را که نگاه میکرد درختی روییده بود و شهر در سایهٔ خنک درختها نفس میکشید. طوطیها جیغزنان از شاخهای به شاخهٔ دیگر میپریدند و مرغهای مینا آواز میخواندند. با این حال شهر در برابر بنای عظیمی که در پسِ درختها قدعلمکرده بود، رخی نداشت. گنبدی هلالی که با خشتهای منظم و صیقلخورده برروی یک چهار ضلعی استوار شده بود.»
حجم
۴۵۸٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۰۰ صفحه
حجم
۴۵۸٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۴۰۰ صفحه