با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب شب هزار و یکم اثر بهرام بیضائیoff

کتاب شب هزار و یکم

نویسنده:بهرام بیضائیانتشارات:روشنگران و مطالعات زنانسال انتشار:۱۳۸۵تعداد صفحه‌ها:۱۱۰ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۵از ۲۱ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۸۵

تعداد صفحه‌ها۱۱۰ صفحه

دسته‌بندی

معرفی کتاب شب هزار و یکم

«شب هزارویکم» نام نمایشنامه‌ای از بهرام بیضائی (-۱۳۱۷)، نویسنده و نمایشنامه‌نویس برجسته ایرانی است. در نمایش نخستین شب هزارویکم «نمونه پیشین و گم شدهٔ افسانه ضحاک (اژدهاک) بازسازی شده؛ داستان گفته نشده شاه ضحاک و همسرانش شهرناز و ارنواز؛ که نویسنده فکر می‌کند سرچشمه اصلی داستان پایه‌ای و بنیادین کتاب نابود شدهٔ هزار افسان است»، نمایش دوّم «داستان گفته نشده مترجم گمنامی است که هزارافسان از پارسی به عربی برگرداند و نام آن الف لیله و لیله کرد؛ کتابی که قرن‌ها بعد در بازگرداندن دوباره به پارسی نام هزارویک شب گرفت.» و نمایش سوّم نیز که چند دهه پس از تاریخ چاپ بازگردان هزارویک شب به فارسی –۱۲۸۰ ه. ق- می‌گذرد و به روزگار ما نزدیک‌تر است، داستان گفته نشده سرانجام زنی است که هزارویک شب را خوانده‌است. پرده نخست چنین آغاز می‌شود: شبستان ضحّاک:. پرده‌هایی زربفت هر گوشه‌ای آویخته. پس‌تر ــ راست ــ تختخوابی چوبی، با پایه‌های شیرِ مارپیچیده؛ و با پشه‌بند. پیش‌تر ــ چپ ــ تخت شاهی با پایه‌های شاهین و سرِ مار. ارنواز:با چهرکی زرین بر تخت شاهی افتاده و به مسخره خرناس می‌کشد. شهرنازبا چهرکی سیمین ــ چون روحی ــ به او نزدیک می‌شود. شهرناز: بیدار شوضحّاک:؛ شبِ پایانِ توست! ارنواز:] تُند و تُند به نشانه‌ی نه سر به راست و چپ تکان می‌دهد ]بررررر! خِ خوخی خاخ‌خ‌خ‌خ![ گویی درد می‌کشد]هاهوهی‌هام‌م‌م‌م! شهرناز: تو هزار شب پادشاهی کردی ضحّاک؛ اینک شبِ هزارویکم! [ روی تختِ زمینه ضحّاک:فریادکشان از خواب می‌پرد؛ به فریاد ترس اوشهرناز: و ارنواز:، چهرک می‌اندازند و هریک تُند به سویی می‌دوند یا پس می‌کشند. ضحّاکنفس‌زنان پیش می‌آید] ضحّاک: شمایید شهرناز و ارنواز ــ یا خوابید که من می‌بینم؟ شهرناز: ما خوابِ تو نیستیم ضحّاک. تو خوابِ خودی؛ و بیخوابی ما!

نظرات کاربران

mojsena
۱۳۹۹/۰۱/۳۰

لطفا این کتاب رو به کتابخانه بی نهایت اضافه کنید.

mohammadreza
۱۴۰۱/۰۶/۲۶

کتاب از سه نمایش نامه تشکیل شده که هر نمایشنامه یک بازه زمانی مجزا از باقی داره اما هر سه حول یک موضوع می گردند نمایشنامه اول که داستان ضحاکه به روایتی غیر مرسوم نمایشنامه دوم درباره ترجمه کتابی است به نام

- بیشتر
RF Mohammadi
۱۴۰۱/۰۳/۱۰

پاک و منزه است قلم بیضایی

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۵)
روشنَک: خِرَد تا به زنان برسد نامَش مکر می‌شود ــ نه؟ و مکر تا به مردان برسد نامِ عقل می‌گیرد!
FerFerism
خِرَد تا به زنان برسد نامَش مکر می‌شود ــ نه؟ و مکر تا به مردان برسد نامِ عقل می‌گیرد!
ز. آروشا دهقان
شهرناز: ما همسران تو شدیم تا از بارِ ستم بر جهان بکاهیم؛ و تو را گوییم در جهان داد و دَهِش نیز هست. ضحّاک: داد و دَهِش؟ من ضحّاک: م! شهرناز: ما نیز همین گفتیم! اگر جمشید بودی، جهان دیگر بود! ضحّاک: مرا دادگری همین است که بر تخت بنشینم و جهان مرا پرستاری کند، و باژ از همه‌جا مرا برسد در پای شکوِه من؛ و مارانم نگهبانانِ من باشند و زهرِ جان دشمنانم، و مغز بُرنایان خوراک ایشان کنم!
FerFerism
گفتم فغان و فسوسا آن خونها که خورده شد تا ویران ایران شد!
parisa mir
ضحّاک:[بر زانو]نام شما زدوده خواهد شد! شما بی‌خردید! پهلوانان می‌آیند و مرا زنجیر می‌کنند؛ و شما را جز سرزنش نمی‌رسد بدین که همسرانِ من بودید! در داستانها که از این پیکار می‌کنند سخنی از شما نخواهد رفت؛ آری ــ در این پیروزی در راه، کسی یادی از شما نخواهد کرد! شهرناز: من این برای نام نکردم ضحّاک؛ خواهرم ارنواز نیز. ما دختران جمشیدیم؛ جهان به داد می‌گستریم ــ و خود ارّه می‌شویم!
ز. آروشا دهقان
به خدا که عمری است ضَرَبَ صرف می‌کنیم و قَتَل! و آن‌چه هرگز ندیده‌ایم، آن‌که عَدَلَ صرف کنند یا نَصَفَ!
ح. دوست حافظ
گفتم فغان و فسوسا آن خونها که خورده شد تا ویران ایران شد!
parisa mir
ضحّاک: تو و تو همسران من شدید و خواهرانِ همسرانِ من، تا مرا بَراندازید! تو و تو با آن مِهْمُغان ــ دستور و آن خوالیگرِ نمک‌نشناس دست‌یکی کرده‌اید بر زیان شوی! شهرناز: درست گفتی ضحّاک! این در پاسخ آن بود که تو با آهِرمن دست‌یکی کردی در ویرانی ایران، و ارّیدن جم، و کشتن جوانان و مغز ایشان از سر به در کردن! تو خون تشنه، از خود گِلِه کن که لانه‌ی دیوِ آز شدی؛ و بلندپروازی‌ات بال، وام از اهرمن گرفت!
کاربر ۲۸۲۸۰۸۲
پیمان شکستن با پیمان‌شکن، پای‌بندی به پیمان است ضحّاک ــ این ندانستی؟
کاربر ۲۸۲۸۰۸۲
شهرناز: و آیا به‌راستی می‌توانم؟ تو نمی‌دانی چه سخت است به بستر دشمن رفتن! و چه سخت است شنیدن ناله‌ی مرگ کسان، و همان دم داستانی جان‌بخش سر کردن؛ و از خود پرسیدن که چرا من آسوده در نازبالِشم، و کسی از کسانم زیر تیغِ آن که شاد می‌کنَمَش!
کاربر ۲۸۲۸۰۸۲