
کتاب فکر کنم ماشین تحریر حرف زد
معرفی کتاب فکر کنم ماشین تحریر حرف زد
کتاب فکر میکنم ماشینتحریر حرف زد نوشتهی اَلی میلینگتون با ترجمهی مریم رئیسی داستانی است دربارهی یک خانوادهی بههمریخته، پسری خجالتی و ساکت و یک ماشینتحریر قدیمی که ناگهان شروع به حرفزدن میکند. نشر پرتقال آن را منتشر کرده است و متن پیش رو خواننده را وارد دنیایی میکند که در آن اشیا حافظه دارند، کلمات وزن پیدا میکنند و سکوت دیگر فقط سکوت نیست. در این کتاب، روایت بین دو راوی جابهجا میشود: ارنست، پسر کمحرف خانوادهی بریندل، و اولیوتی، ماشینتحریر سبزرنگی که سالها رازها و خاطرات این خانواده را در دل خود نگه داشته است. غیبت ناگهانی مادر خانواده، بئاتریس، نقطهی آغاز ماجراست و همهچیز از لحظهای تغییر میکند که ارنست در مغازهی گروفروشی، دوباره با ماشینتحریر مادرش روبهرو میشود و میفهمد که این وسیلهی قدیمی میتواند جوابش را بدهد. از اینجا به بعد، جستوجوی مادر، روبهرو شدن با احساس گناه، و بازخوانی خاطرات گذشته در کنار هم پیش میروند و ماشینتحریر، بهجای یک شیء خاموش، به همراهی فعال در این جستوجو تبدیل میشود. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب فکر کنم ماشین تحریر حرف زد
کتاب فکر میکنم ماشینتحریر حرف زد داستان خود را با مقدمهای از زبان یک ماشینتحریر آغاز میکند؛ اولیوتی، ماشینی قدیمی که سالها روی میز بئاتریس بریندل بوده و حالا در گوشهی یک مغازهی گروفروشی خاک میخورد. اَلی میلینگتون در این کتاب، بخشی از روایت را به این ماشینتحریر میسپارد تا از زاویهی دیدی غیرمعمول، زندگی یک خانواده را تماشا کند؛ خانوادهای که زمانی دور هم روی پشتبام قصه میگفتند و حالا هرکدام در سکوت و تنهایی خود فرو رفتهاند. اولیوتی از روزهایی میگوید که بئاتریس با انگشتان پرمانندش روی کلیدها مینوشت، از بچههایی که با تایپکردن اسمشان حروف را یاد میگرفتند، و از لحظهای که لپتاپ جای او را گرفت و کمکم به حاشیه رانده شد. در فصلهای ابتدایی، عنوانهایی مثل «۱. اولیوتی»، «۲. اولیوتی» و «۵. اولیوتی» نشان میدهد که بخشی از کتاب به روایت این ماشین اختصاص دارد؛ روایتی که هم طنز دارد، هم دلتنگی، و هم نگاه دقیقی به عادتها و ضعفهای آدمها. کتاب فکر میکنم ماشینتحریر حرف زد در فصلهای دیگری با عنوانهایی مثل «۴. ارنست»، «۶. ارنست»، «۸. ارنست» و… به سراغ پسر خانواده میرود؛ ارنست، نوجوانی که بیشتر از آدمها با لغتنامهها وقت میگذراند و ترجیح میدهد روی پشتبام، دور از بقیه، کلمات را زیر لب تکرار کند. او با اضطراب، ارائههای کلاسی، مشاورانی که با آنها حرف نمیزند و احساس گناهی که بعد از ناپدید شدن مادر تشدید شده، دستوپنجه نرم میکند. ساختار کتاب بین این دو صدا جابهجا میشود: صدای فلزی و دقیق اولیوتی که حافظ خاطرات است و صدای لرزان و درونی ارنست که در تلاش است بفهمد چه بر سر خانوادهاش آمده. در میانهی کتاب، ماجرای فروش ماشینتحریر به مغازهی گروفروشی هارتلند، قیمت عجیب «صد و بیست و شش دلار»، اعلامیههای «گمشده» برای بئاتریس، و ورود دختری به نام کوئین، فضای داستان را از یک روایت خانوادگی ساکن به جستوجویی فعال برای کشف دلیل رفتن مادر تبدیل میکند. تعداد فصلها زیاد است و هر فصل کوتاه، با تمرکز بر یک لحظه یا صحنه، پیش میرود و بهتدریج تصویر کاملتری از گذشته و حال خانوادهی بریندل میسازد.
خلاصه کتاب فکر کنم ماشین تحریر حرف زد
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! در کتاب فکر میکنم ماشینتحریر حرف زد، داستان از جایی شروع میشود که اولیوتی، ماشینتحریر قدیمی خانوادهی بریندل، خودش را معرفی میکند؛ ماشینی که سالها روی میز بئاتریس بوده، نامهها، شعرها، خاطرات و شروع داستانهای ناتمام او را ثبت کرده و شاهد بزرگشدن چهار فرزند خانواده بوده است. با ورود لپتاپ و انبوه کتابها، جایگاه اولیوتی روی میز کمکم اشغال میشود و او به حاشیه میرود. یک روز بئاتریس، در حالیکه بههمریخته و اشکآلود است، دستهای از نوشتههای قدیمیاش را دور میریزد، ماشینتحریر را در جعبه میگذارد و به مغازهی گروفروشی هارتلند میبرد و به قیمت صد و بیست و شش دلار میفروشد؛ عددی که بعداً برای ارنست به نشانهای مهم تبدیل میشود. در فصلهای مربوط به ارنست، خواننده با پسری روبهرو میشود که از جمع فاصله گرفته، روی پشتبام با لغتنامهی آکسفورد وقت میگذراند، از ارائهی کلاسی وحشت دارد و با مشاورش حرف نمیزند. آخرین گفتوگوی او با مادرش با قهر و سکوت تمام شده و حالا که بئاتریس ناپدید شده، ارنست مدام این سؤال را در ذهنش تکرار میکند که آیا رفتن او تقصیر خودش بوده است یا نه. پلیس میگوید شواهد نشان میدهد مادر «خودش تصمیم گرفته برود» و پدر خانواده از بچهها میخواهد به زندگی عادی برگردند، اما ارنست نمیتواند فقط منتظر بماند. او با اعلامیههای «گمشده» در شهر میگردد و وقتی کوئین، دختر مغازهی گروفروشی، به او میگوید که مادرش همان روز قبل از ناپدید شدن، ماشینتحریر را فروخته، سرنخ تازهای پیدا میکند. ارنست به مغازهی هارتلند میرود، با اولیوتی روبهرو میشود و در لحظهای پر از احساس گناه، روی آن مینویسد: «فکر میکنم تقصیر من است که فرار کردی». همانجا است که ماشینتحریر، برخلاف قانون نانوشتهی ماشینتحریرها، شروع میکند به جواب دادن و خودش را با نام اولیوتی معرفی میکند. از اینجا به بعد، رابطهای عجیب بین پسر و ماشین شکل میگیرد؛ اولیوتی تصمیم میگیرد قانون سکوت را بشکند و با بازخوانی نوشتههای بئاتریس، از آخر به اول، به ارنست کمک کند تا بفهمد چه بر سر مادر آمده و چرا او را رها کرده است. ارنست هم، در حالیکه مدرسه را دور میزند، با احساس گناه، ترس از دستدادن و رازهای خانوادگی روبهرو میشود و همراه با اولیوتی، در جستوجوی پاسخی برای غیبت بئاتریس پیش میرود.
چرا باید کتاب فکر کنم ماشین تحریر حرف زد را بخوانیم؟
کتاب فکر میکنم ماشینتحریر حرف زد از زاویهی دیدی غیرمعمول به موضوعهایی آشنا نزدیک میشود: غیبت یک عضو خانواده، احساس گناه یک نوجوان، فاصلهی نسلی، و سکوتهایی که بین آدمها میافتد. حضور یک ماشینتحریر بهعنوان راوی، امکان نگاهکردن به این ماجراها از بیرون را فراهم کرده است؛ موجودی که نه پیر میشود، نه خانه عوض میکند، اما همهچیز را میبیند و در خود نگه میدارد. این ترکیب، هم لحن داستان را سرزنده و پر از شوخیهای ریز کرده، هم اجازه داده است لحظات تلخ و سنگین، بدون شعار و اغراق، در متن بنشینند. در این کتاب، رابطهی ارنست با کلمات و لغتنامه، در کنار رابطهی بئاتریس با نوشتن و ماشینتحریر، نشان میدهد چطور زبان میتواند هم پناهگاه باشد، هم فاصله ایجاد کند. خواننده در طول داستان، با اضطرابهای یک نوجوان در مدرسه، فشار ارائهدادن، تجربهی مشاوره، و تلاش برای پیدا کردن راهی برای حرفزدن آشنا میشود؛ در عین حال، از خلال خاطرات اولیوتی، تصویر خانوادهای را میبیند که زمانی دور هم قصه میگفتند و حالا هرکدام درگیر دنیای خود شدهاند. این ترکیب، کتاب را برای کسانی که به داستانهای خانوادگی، روایتهای چندصدایی و شخصیتهای درونگرا علاقه دارند، جذاب میکند. همچنین، فکر میکنم ماشینتحریر حرف زد به شکل غیرمستقیم دربارهی سوگ، ناپدید شدن، و تلاش برای کنارآمدن با «بیجوابی» حرف زده است؛ بدون اینکه وارد توضیحهای مستقیم یا نتیجهگیریهای قطعی شود. حضور مغازهی گروفروشی، اشیای گرو گذاشتهشده، و عدد خاص «۱۲۶ دلار» فضای معمایی ملایمی به داستان داده است که خواننده را به حدسزدن و دنبالکردن سرنخها دعوت میکند. برای کسانی که به روایتهایی با اشیای سخنگو، پیوند خاطره و شیء، و ترکیب طنز و اندوه علاقهمند هستند، این کتاب تجربهای متفاوت خواهد بود.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن کتاب فکر میکنم ماشینتحریر حرف زد به نوجوانانی پیشنهاد میشود که با اضطراب، خجالت، سختی حرفزدن در جمع یا تجربهی مشاوره آشنا هستند یا کنجکاوند دربارهی آن بخوانند. همچنین به کسانی پیشنهاد میشود که به داستانهای خانوادگی، رابطهی والد و فرزند، و روایتهایی که از زاویهی دیدی غیرمعمول (مثل یک شیء) نوشته شدهاند علاقه دارند. علاقهمندان به کتابها و اشیای قدیمی، دوستداران قصههایی که در آنها کلمات و نوشتن نقش مهمی دارند، و خوانندگانی که دنبال متنی احساسی اما نه اغراقآمیز هستند، میتوانند از این اثر لذت ببرند.
بخشی از کتاب فکر کنم ماشین تحریر حرف زد
«فکر نکنم تا به حال با هیچ ماشینتحریری حرف زده باشی. تقصیر تو نیست. آدمها فکر میکنند ما درکشان نمیکنیم. اما وقتی مجبور باشی مدتی طولانی بیحرکت گوشهای بنشینی، کلی چیز یاد میگیری. * باید خودم را معرفی کنم. بله؛ خیلی هم آداب معاشرت سرم میشود. (برخلاف ظاهر ساده و مستطیلیام با این گوشههای تیز، خیلی هم همهفنحریف و کاردرستم.) اسمم اولیوِتی است. البته راستش این اسم محل ساختم است. میدانی، برای ماشینتحریرها مثل آدمها اسم نمیگذارند؛ یا مثل کتابها. (وای که چقدر توجهطلباند.) اسم بیشتر همنوعانم همین اولیوتی است، ولی من از معدود اولیوتیهای باقیمانده هستم. بیشتر دوستانم منسوخ شدهاند. یکجورهایی در نوع خودمان دایناسور محسوب میشویم، با این تفاوت که کسی زمین را برای پیدا کردن استخوانهایمان نمیکَند. اگر فقط نژاد ما وجود داشت، اوضاع خیلی فرق میکرد. احتمالش هست که حتی در عمرت اصلاً ماشینتحریر ندیده باشی. در بین نسل جوان، خیلیها این افتخار را نداشتهاند. وقتی بچهها با من ملاقات میکنند، اغلب میپرسند: «این دیگه چیه؟» دستشان را میکشند روی بدنهٔ فلزیام و دنبال چیزی میگردند که وجود ندارد. «پس صفحهش کجاست؟ مثل یه کامپیوتر دربوداغون میمونه.» این حرفشان خیلی بهم برمیخورد. ماشینتحریرها خیلی بیشتر از آن همهچیزدانها شخصیت دارند. خودت یک نگاه بهم بینداز: متوجه منظورم شدی؟ شاید به نظر آسان بیاید، ولی ماشینتحریر بودن اصلاً راحت و لذتبخش نیست؛ چطور بگویم... مثل... مثلاً مثل پیکنیک رفتن نیست. حالا نه اینکه توی عمرم پیکنیک رفته باشم ها. هیچوقت کسی دعوتم نکرده. (شاید بهخاطر این باشد که دهان ندارم، چون ظاهراً برای پیکنیک رفتن، باید دهان داشت.)»
حجم
۱۸۰٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۱۶ صفحه
حجم
۱۸۰٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۱۶ صفحه