معرفی و دانلود کتاب یادگاران: کتاب چمران + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب یادگاران: کتاب چمران

کتاب یادگاران: کتاب چمران

نوع کتاب
۴.۲(از ۱۵ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
رهی رسولی‌فر
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب یادگاران: کتاب چمران

نام چمران، برای آن‌ها که او را ندیده‌اند، تصویر مبهمی است از کسی که درس و دانشگاه را رها کرد و جنگید؛ تن به تن،‌ سلاح به دست. او سال‌ها در لبنان با بچه‌های مدرسه‌ی جبل‌عامل زیست و زیستن را آموخت، و جنگید و جنگیدن را آموخت، و عاشق شد و عشق ورزیدن را آموخت.

چمران مثل هیچ‌کس نبود، مثل هیچ‌کس هم زندگی نکرد. زندگی او پر بود از بلند‌هایی که روی آن می‌ایستاد و سخن‌رانی می‌کرد و گودال‌هایی که در آن سنگر می‌گرفت و کمین می‌کرد.

تا بالأخره روز رفتن رسید. عشق آمد و چمران را با خودش برد. اندوهی گذاشت برای هم‌رزمان و صبری برای غاده.

نام چمران برای آن‌ها که او را دیده‌اند، تصویر روشنی است از زندگی مردی که برای خدا آمد، برای خدا زندگی کرد و به سوی خدا رفت.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب یادگاران: کتاب چمران و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:یادگاران: کتاب چمران
موضوع:دفاع مقدس
نویسنده:رهی رسولی‌فر
انتشارات:انتشارات روایت فتح
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۸۹/۰۸/۲۴
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۰.۱۳ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۰۰۵۱۸۲۰۸۸
تعداد صفحه‌ها:۱۰۱ صفحه
قیمت کتاب:۳۷۰۰۰ تومان
برچسب:جنگ تحمیلی، مجموعه کتاب باز

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

soli.s
۱۳۹۶/۰۸/۲۷

کتاب خوبی بود

۰
seyed Hossein
۱۳۹۹/۰۸/۰۴

شخصیت دوست داشتنی شهید چمران رو مقداری به من معرفی کرد. سردار قلب ها چمران

۰
کاربر ۱۴۶۷۲۱۴
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۲۴

مختصر و یادآور مرد بی ادعای زمان، چمران

۰

بریده‌هایی از کتاب

حکیمی
۳۱
نام چمران برای آن‌ها که او را دیده‌اند، تصویر روشنی است از زندگی مردی که برای خدا آمد، برای خدا زندگی کرد و به سوی خدا رفت.
رهی
۲۱
آن‌وقت‌ها که دفتر نخست‌وزیری بود، من تازه شناخته بودمش. ازش حساب می‌بردم. یک روز رفتم خانه‌شان؛ دیدم پیش‌بند بسته، دارد ظرف می‌شوید. با دخترم رفته بودم. بعد از این که ظرف‌ها را شست، آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش‌بند.
Ftm A
۱۴
گفتم «دکتر جان، جلسه رو می‌ذاریم همین‌جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه هم جواب نمی‌ده. ما صد، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم. اگه یکیش را بذاریم این اتاق...» گفت «ببین اگه می‌شه برای همه‌ی سنگرا کولر بذارید، بسم‌الله. آخریش هم اتاق من.»
MOHAMMADREZA RAHRAVAN
۱۲
نشسته بود و زارزار گریه می‌کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می‌دانستم این طوری می‌کند؟ می‌گویم «مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته.» کی باور می‌کند؟
محمدصالح عبداللهی کرمانی
۱۱
کم‌کم همه‌ی بچه‌ها شده بودند مثل خود دکتر؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان، حرف زدنشان. بعضی‌ها هم ریششان را کوتاه نمی‌کردند تا بیش‌تر شبیه دکتر بشوند. بعداً که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه‌ها را از روی همین چیزها می‌شد پیدا کرد. یا مثلاً از این که وقتی روی خاک‌ریز راه می‌روند نه دولّا می‌شوند، نه سرشان را می‌دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردست‌ها گم می‌شود.
Ms_jervis
۸
اگر کسی یک قدم عقب‌تر می‌ایستاد و دستش را دراز می‌کرد، همه می‌فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می‌کرد و ماچ و بوسه‌ی حسابی. بنده‌ی خدا کلی شرمنده می‌شد و می‌فهمید چرا بقیه یا جلو نمی‌آیند، یا اگر بیایند صاف می‌روند توی بغل دکتر.
Ms_jervis
۸
گفتند «دکتر برای عروسی هدیه فرستاده.» به‌دو رفتم دمِ در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوش‌گل بود. رفتم اتاقم و چندتا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان‌ها؛ یعنی که این‌ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می‌فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده؟
Ms_jervis
۷
ایستاده بود زیر درخت. خبر آمده بود قرار است شب حمله کنند. آمدم بپرسم چه کار کنیم، زل زده بود به یک شاخه‌ی خالی. گفتم «دکتر بچه‌ها می‌گن دشمن آماده باش داده.» حتی برنگشت. گفت «عزیز بیا ببین چه‌قدر زیباست.» بعد همان طور که چشمش به برگ بود، گفت «گفتی کی قراره حمله کنند؟»
علی
۶
ماهی یک‌بار، بچه‌های مدرسه جمع می‌شدند و می‌رفتند زباله‌های شهر را جمع می‌کردند. دکتر می‌گفت «هم شهر تمیز می‌شود، هم غرور، بچه‌ها می‌ریزد.»
علی
۵
برای نماز که می‌ایستاد،‌ شانه‌هایش را باز می‌کرد و سینه‌ش را می‌داد جلو. یک‌بار به‌ش گفتم «چرا سر نماز این‌طوری می‌کنی؟» گفت «وقتی نماز می‌خوانی مقابل ارشدترین ذات ایستاده‌ای. پس باید خبردار بایستی و سینه‌ات صاف باشد.» با خودم می‌خندیدم که دکتر فکر می‌کند خدا هم تیمسار است.