کمکم همهی بچهها شده بودند مثل خود دکتر؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان، حرف زدنشان. بعضیها هم ریششان را کوتاه نمیکردند تا بیشتر شبیه دکتر بشوند.
بعداً که پخش شدیم جاهای مختلف، بچهها را از روی همین چیزها میشد پیدا کرد. یا مثلاً از این که وقتی روی خاکریز راه میروند نه دولّا میشوند، نه سرشان را میدزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دوردستها گم میشود.