
بریدههایی از کتاب قلمروهای طلایی
۴٫۵
(۸)
مامان همیشه میگفت وقتی به کس دیگری آسیب زدهاید، نیتتان هیچ اهمیتی ندارد. اگر میخواهید رابطهتان با آن شخص دوباره درست شود، باید آماده باشید با درد و خشمش او روبهرو شوید؛
aurorablack
اونی که قدرت داره همیشه تصمیم میگیره چه اتفاقی بیفته. پس بهتره آدم قدرت داشته باشه و احمقانهست که وقتی فرصتش رو داری، بهدستش نیاری.
aurorablack
تنها راه درست شدن اینه که به بهترین نحوی که میتونی، درست زندگی کنی.
aurorablack
اما بههرحال کارمان به اینجا کشید، هنوز هم درگیر پیامدهای تصمیمات دیگران بودیم
aurorablack
و اگر مامان این تصمیم را نگرفته بود... اگر هرگز تصمیم نگرفته بود که کسی را ببخشد، اگر تصمیم گرفته بود کسی را به خاطر خباثتش شفا ندهد و به او رسیدگی نکند، آنوقت بدترین اتفاقی که ممکن بود رخ بدهد این بود که یک نفر، مریض و بیچاره در دنیا زندگی میکرد؛ ولی برای من... من باید تصمیم میگرفتم راهی برای بخشیدن این افراد نفرتانگیز بیابم یا کنترلم را از دست بدهم و تمام دنیا را منفجر و نابود کنم، چون تمام قلمروهای جهان، تکتک قلمروهای بناشده طی هزار سال اخیر به همین روش ساخته شده بودند.
aurorablack
از وقتی یادم میآد این قدرت رو داشتم که شیطانیترین کارهایی که میتونم تصور کنم رو انجام بدم... و تموم عمرم تنها چیزی که میخواستم این بود که یکی بهم بگه... بگه مشکلی پیش نمیآد... که هرگز چنان کار وحشتناکی نمیکنم که برام قابلتحمل نباشه؛ ولی هیچکس نیست که همچین حرفی بهم بزنه. کسی نیست که بتونه بهت یه مدال بده و درستت کنه. تنها راه درست شدن اینه که به بهترین نحوی که میتونی، درست زندگی کنی.
aurorablack
آیندهای وجود نداشت که آرجون به من اجازه بده نجاتش بدم. پس بهش هشدار ندادم. فقط دعای خیرم رو بدرقهٔ راهش کردم و اجازه دادم بره.»
zhou
به من گفته بود اِل، تو تنها چیز درستی هستی که توی عمرم خواستم و من نخواسته بودم باور کنم، یا حداقل میخواستم باور کنم که اینطور شستوشوی مغزی دادهشده؛ ولی اگر حقیقت داشت، درک نمیکردم چطور دو بخش مختلف زندگیاش را کنار هم قرار بدهم.
aurorablack
درست مثل مامان که به دلیل مهربانی بیحدوحصرش، بچهای گیرش آمد که جادوگری مرگبار بود، اوفلیا هم صاحب قهرمان ازخودگذشته و شریفی شد که هرگز حتی یک حرکت خودخواهانه انجام نداده، بدون فرق گذاشتن بین بچهها همه را نجات داده و اصلاً به اینکه تعادل را برهم میزند ذرهای فکر نکرده بود؛ حتی با دختری که به اوریون غر میزد به چه جرئتی او را نجات داده هم مهربان بود.
aurorablack
تو وزنهٔ تعادلی. هدیهای که آرجون و مادرت به دنیا دادن تا برامون نوری در تاریکی باشی.
aurorablack
بیهوا از دیپتی پرسیدم: «چطور تحمل میکنی؟»
جواب داد: «گاهی تحمل نمیکردم. گاهی سعی میکردم دیگران رو وادار به انتخاب کنم، حتی وقتی میدونستم همین هم حق انتخابشون رو میگیره؛ و وقتی اینکارو میکردم... وقتی چیزی که دیده بودم حقیقت پیدا میکرد، باهاش کنار میاومدم. پس وقتی نمیتونم تحمل کنم، خودم انتخاب میکنم و امیدوار میشم که کار درست رو انجام داده باشم.»
aurorablack
نگاهمان باهم تلاقی کرد و برای یکلحظهٔ واضح، در چهرهاش دلتنگی نبود یا حتی عشق؛ او نیازی به چنان امیدی نداشت. به من و فقط من نگاه کرد و تنها چیزی که دیدم... آسودگی بود.
aurorablack
«تو همین حالا هم مُردی؛ ولی بازهم بمون. با ما بمون و پناهگاه تموم کودکان بااستعداد جهان باش.»
aurorablack
وضعم مانند تحقیر شدن در کافهتریا یا دستشویی، جلوی ده دوازده نفر بود؛ مثل وقتیکه نمیتوانید جواب هوشمندانه و خوبی پیدا کنید و بعداً به تمام جوابهای دندانشکنی فکر میکنید که میتوانستید در آن لحظه بگویید. همانطور که مامان چندین بار در طول کودکی به من گفته بود، با فکر کردن به آن لحظه فقط دوباره و دوباره آن حقارت را تجربه میکنید، درحالیکه آزارگرها مدتها قبل قضیه را فراموش کرده و نسبت به آن بیتفاوت بودند.
Negar
اینکه ترمز ماشین عمل نکرده و خطا از راننده نبوده، به این معنی نیست که کامیون به شما نزده
Negar
اونی که قدرت داره همیشه تصمیم میگیره چه اتفاقی بیفته. پس بهتره آدم قدرت داشته باشه و احمقانهست که وقتی فرصتش رو داری، بهدستش نیاری.
Negar
حجم
۴۱۲٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۸۳ صفحه
حجم
۴۱۲٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۸۳ صفحه
قیمت:
۹۲,۰۰۰
تومان