معرفی و دانلود کتاب روزی که زندگی کردن آموختم + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب روزی که زندگی کردن آموختم
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب روزی که زندگی کردن آموختم

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۵۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
لوران گونل، داوود نوابی
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب روزی که زندگی کردن آموختم

روزی که زندگی‌کردن آموختم رمان جدید لوران گونل، نویسنده جوان و پرآوازه فرانسوی است. داستانی ماجراجویانه و به دنبال کشف کردن رازهای انسان. اثری باشکوه، پر از امید و محبت. یک نفس هوای تازه برای زندگی...

بیشتر رمان‌های گونل روان‌شناسانه و فلسفی‌‌اند. او در رشته علوم اقتصادی و بازرگانی خارجی درس خوانده است، متخصص علوم انسانی هم هست. گونل در فرانسه و آمریکا در س خوانده کرده و علاقه آشکار او نسبت به فلسفه، روان شناسی و رشد فردی در آثارش کاملا  پیدا است. کتاب‌های او از آثار ممتاز و پرفروش بین‌المللی به شمار می‌روند و چندین جایزه ملی و بین‌المللی مثل کتاب سال فرانسه را برده‌اند.

 درباره کتاب روزی که زندگی‌کردن آموختم

روزی که زندگی‌کردن آموختم داستان جاناتان است. مردی که برخلاف موفقیت‌های کاری‌اش درگیری‌های زیادی در زندگی دارد. روزی که جاناتان در حال قدم زدن در ساحل است، یک زن کولی فالگیر به او می‌گوید که می‌تواند آینده‌اش را پیشگویی کند، او می‌پذیرد اما این آگاهی، زندگی‌اش را تغییر می‌دهد. حادثه‌ای به او یاد می‌دهد که زندگی چیزی فراتر از روزمرگی‌های ماست.

خواندن کتاب روزی که زندگی‌کردن آموختم را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 همه علاقه‌مندان به رمان مخاطبان این کتاب‌اند.

 بخشی از کتاب روزی که زندگی‌کردن آموختم

برخاست، با صورتی که از نیم‌رخ کمی عصبانی به‌نظر می‌رسید. زیرلب چیزی گفت، به حاضران پشت کرد و دور شد.

زوم دوربین قوی نیکون حرکات جاناتان را تا موقعی که تراس کافه را ترک گفت، دنبال کرد. بعد تصویر سایه‌نما و محو شد. رایان دوربین را خاموش کرد، ایستاد و از میان پرده‌های سیاه پنجرهٔ واقع در طبقهٔ دوم ساختمانش، آن‌طرف میدان، دورشدن مرد جوان را زیر نظر گرفت و زیر لب غرغر کرد: "جوابِ تروفرز بدون هیچ معنی خاصی، کمی با شک، ولی خیال کناررفتن نداره... شاید هم پنجاه-پنجاه."

خیس عرق شده بود. شلوار جینش را خشک کرد و از پایین تی‌شرت مشکی‌رنگش را برای خشکاندن عرق پیشانیش استفاده کرد. رنگ مشکی آلودگی را کمتر نشان می‌دهد و این خود یک امتیاز به‌شمار می‌آید. نگاهی به تراس کافه انداخت. دو زن را در آنجا دید که نسبتاً خوش‌لباس بودند. یکی از آن‌ها را می‌شناخت چرا که دو یا سه بار عکس‌هایی نه چندان موفقیت‌آمیز از او گرفته بود. دوربین جدیدش را که دارای امکانات فوق‌العاده و به‌روز بود به‌سوی دو زن گرفت و آن را تنظیم کرد. گوشی مخصوص را روی گوش‌هایش گذاشت. اکنون صدای زن‌ها را به‌وضوح می‌شنید. رایان از خریدش راضی بود. از فاصلهٔ بیش از هشتاد متر صدای آن‌ها را طوری می‌شنید که گویی با او سر یک میز نشسته‌اند. یکی از آن‌ها می‌گفت: "چرا، حقیقت داره، باور کن. با این‌همه از چند وقت قبل اون‌ها رو بلوکه کرده بودم. حداقل شیش ماه پیش. هواپیما، هتل، همه چیز."

زن دوم سر تکان داد و گفت: "به‌نظر من که کار درستی نیست. بیمهٔ فسخ گرفتی؟"

"بله که گرفتم! چی خیال کردی؟ سه سالِ پیش این کلاه رو سرم گذاشت. حالا دیگه حواسم هست."

"اگه جای تو بودم، محل کارم رو تغییر می‌دادم. با رزومه‌ای که تو داری، به هرچی بخوای می‌رسی. تو مثل من دست و بالت بسته نیست."

رایان، مدتی بیهوده فیلم گرفت. هفتهٔ قبل متوجه شده بود که پنجرهٔ اتاقش، آن‌طرف ساختمان، رو به باغچهٔ آن زن باز می‌شود. در فاصله نود و چهار متری که کمی دور بود ولی با دوبرابر کردن بزرگنمایی امکان‌پذیر می‌شد. البته اگر واقعاً چیزی برای عکس‌گرفتن بود. مسلماً واحد رایان در طبقهٔ دوم، جای بسیار مناسبی قرار گرفته بود. ساختمان از یک‌طرف رو به میدان بود و تراس کافه را به‌طور کامل در دیدرس داشت و در طرف دیگر آن، یک‌ردیف باغ و خانه و عمارت کنار هم قرار گرفته بود. باغ‌هایی که غالباً در آن‌ها صحنه‌های عجیب خانوادگی به‌وقوع می‌پیوست. بسیاری از آن‌ها به درصدِ مطلوبی که رایان برای منتشرکردن در وبلاگ در نظر گرفته بود، می‌رسیدند. یک جُرعه کوکا نوشید. بعد با نگاهش سرتاسر تراس را بررسی نمود. زوج ناشناسی را انتخاب کرد که حدود پنجاه سال داشتند و به سختی مشغول جروبحث بودند. با دوربین آن‌ها را نشانه گرفت. زن می‌گفت: "وقتی که باهات حرف می‌زنم خیال می‌کنم طرفم مجسّمه‌ای از مومه!"

رایان روی سر شوهر زوم کرد که نیمی پشیمان و نیمی حواس‌پرت به‌نظر می‌رسید.

زن صحبتش را از سر گرفت: "فقط موم زیر آفتاب ذوب می‌شه و وامی‌ره ولی هیچی تو رو ذوب نمی‌کنه و همیشه خونسرد می‌مونی. پس بهتره بگم مجسمهٔ مرمر. آره این بهتره، مرمر. مثل سنگ قبر، تو هم بیشتر از سنگ قبر حرف نمی‌زنی. آدم نمی‌دونه چه‌طور باهات ارتباط برقرار کنه."

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب روزی که زندگی کردن آموختم و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابروزی که زندگی کردن آموختم
موضوعرمان، داستان خارجی
نویسندهلوران گونل
مترجمداوود نوابی
انتشاراتنشر نون
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۶/۰۹/۰۹
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۳.۵۶ مگابایت
شابک۹۷۸-۶۰۰-۸۷۴۰-۰۰-۱
تعداد صفحه‌ها۲۷۲ صفحه
قیمت کتاب۴۹۵۰۰ تومان
برچسبمجموعه داستان ترجمه
نسخۀ صوتیخرید کتاب صوتی روزی که زندگی کردن آموختم

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

sin.alef
مطمئن نیستم.
۱۴۰۰/۱۰/۰۵

کتاب درباره‌ی مردی هست که می فهمه به زودی خواهد مرد، و روند تغییرات اون در زندگی رو شرح میده... در کل نکات جالبی داشت، اینکه ارزش گذاری های زندگیت باید بر چه اساس باشه و موارد بی اهمیت نباید بخش...بیشتر

۰
Maria
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۹/۲۰

کتاب در مورد فردی به اسم جاناتان هست که یک روز متوجه زندگیش به زودی به پایان میرسه و این حرف باعث میشه که این فرد بخواد از باقی زمانش بهترین استفاده رو ببره. داستان خوبی داشت و جاهایی از کتاب...بیشتر

۰
nurse asma
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۱/۰۸

کتاب از لحاظ داستان پردازی خوب عمل کرده بود موضوعات فلسفی و روانشناسی رو خیلی خشک بیان نکرده بود و در کل یه کتاب معمولی بود کتابی نبود ک بعد چند صفحه خوندن علاقه ای نداشته باشید خوندنشو ادامه بدید...بیشتر

۰
محبوبه غلامی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۰/۰۴

کتاب خوبیه من قبلا این کتاب رو خوندم . ترجمه ی خوبی هم داره

۰
مثل ماه آسمان
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۱/۱۶

نسخه ی چاپی کتاب را حدود دو سال پیش خوندم و البته گونل اثر بهتر از اینم داره ولی فلسفه ی کتاب به خوبی در کتاب جاریه و شخصیت اصلی کم کم یاد میگیره ارزش هاش را تغییر بده تا...بیشتر

۰
Dark Lady
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۲/۰۹/۲۹

کتاب بعضی مباحث خوبی رو مطرح میکنه اما یه جاهایی درس اخلاق میده که تو ذوق میزنه داستانهای موازی هم خیلی حوصله سر بر و نامربوطن در کل نپسندیدم

۰
_`Farnaz`_
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۱۲/۱۹

داستان در رابطه با اهمیت مرگ و آگاه بودن نسبت به مرگ هست ... دربین داستان با جملات ناب و تکان دهنده ای مواجه میشید ولی روند داستان خیلی کند و کسل کننده است و داستان های موازی که با داستان...بیشتر

۰
ایران آزاد
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۳/۰۵/۰۹

کتاب ظاهرا رمانه، ولی در واقع وصله‌پینه کردن یک سری ماجرا برای اینه که نویسنده بتونه پند و اندرزهای زندگی به خواننده بده. ارزش ادبی نداره.

۰
کاربر 2065228
۱۴۰۳/۰۲/۳۱

به نظرم داستان خیلی روند کند و کسل کننده ای داره. جوری که من به شخصه بعد از چند صفحه سریع خسته میشم و کنار میذارمش. نکات اخلاقی هم به نظرم خیلی شعارگونه است و چندان به دل نمیشینه

۰
•Nastaran•
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۱۲/۱۱

این کتاب ممکنه در ابتدا باعث بشه تمایلی به اتمامش نداشته باشید اما اونجایی شیرین میشه که همه داستانهای موازی به هم ارتباط پیدا میکنن و علاوه بر اون، اطلاعات عمومی جالبی هم داخلش گفته میشه و از نظر داستان...بیشتر

۰
shaghayegh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۲/۳۰

کتاب داستان پردازی آروم و دلچسبی داشت، خیلی از مسائل مثل ارزش زندگی و آرامش که در قالب داستان بیان شده بود خیلی قابل درک بود و خوندن این کتاب نه تنها خالی از لطف نیست بلکه به نظرم باید...بیشتر

۰
Sh_kh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۸/۲۷

بسیار دلچسب بود، ارزش چند بار خوندن رو داره

۰
کاربر عشق کتاب
۱۴۰۵/۰۲/۳۱

بنده کتابخوانی حرفه ای را از نه سالگی با مطالعه کتاب های تاریخی، آثار کلاسیک و ترجمه های مرحوم ذبیح الله منصوری شروع کردم. سالهاست هزاران جلد کتاب را در ژانرهای مختلف مطالعه کرده‌ ام؛ از تاریخی گرفته تا کلاسیک،...بیشتر

۰
لیلا فراهانی
مطمئن نیستم.
۱۴۰۴/۱۱/۱۱

تغییر شخصیت جاناتان بعد از شنیدن پیش گویی مرگش به حدی زیاد بود که بنظر من باور داستان برای خواننده سخت می کرد. بنظرم شبیه داستانهای "شاید برای شما هم اتفاق بیافتد" بود.

۰
r.moradi
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۲

کتاب نه آنقدر عمیق بود که در خاطرم بماند و نه آنقدر سطحی که بشود آن را فراموش کرد . خواندنش خالی از لطف نیست ،همین.

۰

بریده‌هایی از کتاب

کاپوچینو
۸۴
"به‌جای اون که در بقیه دنبال شیطان باشی، در خودت خداوند رو جستجو کن."
negar abaszade
۷۳
"به‌جای اون که در بقیه دنبال شیطان باشی، در خودت خداوند رو جستجو کن."
کاپوچینو
۵۲
"آگاهی از مرگ، اصلی‌ترین نیاز برای زندگی کردنه."
مژده☆
۲۴
"کسی که فرمانروای وجود خویش است، از فرمانروای جهان قدرتمندتر است." بودا
shaghayegh
۲۴
انسان زمانی قدر زندگی را می‌داند که زندگی‌اش به خطر بیافتد
fariba.
۲۱
آدم وقتی هیجان‌زده می‌شه، حس می‌کنه زنده است و در نتیجه باز بیشتر می‌خواد. اینه که به تمام این رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی متصل می‌مونیم. تا پیامی به ما مربوط بشه، احساس هیجان می‌کنیم. از خبری اطلاع پیدا می‌کنیم، هیجان‌زده می‌شیم. یه‌نفر به فکرمونه؟ هیجان. توفان توی یه کشور کولاک کرده؟ بازم هیجان. بار دیگه می‌گم، این‌کار هیچ بدی نداره. ولی از بس‌که به چیزایی که از خارج میان وابسته می‌شیم، اتصال با خودمون رو از دست می‌دیم. درست مثل این می‌مونه که توی دامن کوه، داخل واگن روسی کوچیکی باشیم که تمام روز این‌ور اون‌ور می‌ره و تکون می‌خوره یا توی قطاری باشیم که نمی‌دونیم داره کجا می‌بردمون."
پرستو یاوری
۲۰
"به‌جای اون که در بقیه دنبال شیطان باشی، در خودت خداوند رو جستجو کن."
peg
۱۶
دوست دارم با دیگران در تماس باشم و با خودم در صلح، وقتی‌که رفتارهایم بودنم رو توجیه می‌کنن، خوشحالم.
کاربر ۳۹۴۴۹۵۴
۱۶
"کسی که فرمانروای وجود خویش است، از فرمانروای جهان قدرتمندتر است."
peg
۱۴
وقتی همیشه مشکل داری دیگه اسمش رو مشکلات نذار، بذار زندگی. چون اگه همه چی روبراه باشه یه جای کار می‌لنگه. این‌جور مواقع یه چراغ قرمز تو مغزت چشمک می‌زنه و به خودت می‌گی: "حتماً یه مشکلی هست!"