
دانلود و خرید کتاب صوتی اسب چوبی
معرفی کتاب صوتی اسب چوبی
کتاب صوتی اسب چوبی نوشته الهام فلاح روایتی بلند از زندگی زنی است که ناگهان همهچیز زیر پایش خالی میشود و باید از دل یک بحران سنگین خانوادگی و قضایی راهی برای بقا پیدا کند. این کتاب صوتی با گویندگی مهتاب احمدی منتشر شده و نشر رادیو پنجره آن را منتشر کرده است. اسب چوبی در قالب رمان، مخاطب را به دل زندگی زنی میبرد که میان بندر و تهران، میان نقش همسر و مادر، و میان ترس و جسارت، مدام در رفتوآمد است و باید در برابر خانواده، قانون و گذشتهاش بایستد.
درباره کتاب اسب چوبی
کتاب اسب چوبی داستان زنی است که زندگیاش با بازداشت ناگهانی همسرش، محبی، از هم میپاشد و او را از خانهای مرفه در جنوب به آپارتمانی کوچک در تهران پرتاب میکند. الهام فلاح در این کتاب، از خلال روایت اولشخص، شنونده را با جزئیات دقیق ترس، سردرگمی و خشم زنی همراه میکند که تا دیروز در حاشیه تصمیمهای مرد زندگیاش بوده و حالا ناگهان وسط میدان افتاده است. در اسب چوبی، فضای بندر، گرمای شرجی، کارخانه یخسازی، گمرک و بندر رجایی، در کنار کوچههای تهران، دفترخانهها، زندان و خانههای قدیمی، پسزمینهای زنده برای روایت سقوط و بیداری یک زندگی خانوادگی ساختهاند. کتاب اسب چوبی در چند بخش پیدرپی، مسیر این زن را از لحظه دستگیری محبی تا مواجهه با وکیلها، واسطهها، حسابهای بانکی پنهان، سندهای متعدد ملک و زمین و فشار خانواده خودش دنبال میکند. شنونده در این کتاب صوتی با شخصیتهایی مثل اشرفی، حاجداود، پدر و مادر راوی و پسرش کیاشا روبهرو میشود که هرکدام بخشی از فشار اجتماعی و اخلاقی اطراف او را نمایندگی کردهاند. اسب چوبی بهتدریج لایههای پنهان زندگی محبی، ماجرای قاچاق و نقش راوی در این شبکه نابرابر قدرت را آشکار میکند و نشان میدهد چگونه زنی که سالها «نخودی» بازی بوده، ناچار میشود مسئولیت پول، خانه، آینده فرزند و حتی تصمیمهای حقوقی را بهتنهایی به دوش بکشد.
خلاصه داستان اسب چوبی
کتاب اسب چوبی از لحظهای آغاز میشود که مأموران مقابل چشم راوی و پسرش کیاشا، محبی را میبرند و زندگی «آسهبرو آسهبیای» او ناگهان فرو میریزد. راوی که همیشه از کار و پول و حسابهای محبی کنار گذاشته شده، حالا با گاوصندوق، طلاها، سند خانهها و حسابهای بانکی پنهان روبهرو است و باید بفهمد همسرش در چه پروندهای گیر افتاده. بهتدریج روشن میشود پای قاچاق تجهیزات حساس و کارتهای بازرگانی اجارهای در میان است و نام محبی در گمرک و زندانها میچرخد. زن میان فشار مادر، ترس پدر از آبرو، نیازهای کیاشا، پیشنهادهای مشکوک حاجداود و حضور آزاردهنده اشرفی، مجبور است تصمیم بگیرد پولها و سندها را چگونه مدیریت کند، چهقدر پای همسرش بایستد و چهقدر به فکر نجات خودش و فرزندش باشد.
چرا باید کتاب اسب چوبی را بشنویم؟
شنیدن اسب چوبی فرصتی است برای همراهی با ذهن و دل زنی که زیر بار بحران، از یک «همراه حاشیهای» به مرکز تصمیمگیری زندگی خودش کشیده میشود. این کتاب صوتی تصویری پرجزئیات از پیوند پول، قدرت، خانواده و ترس در زندگی روزمره ارائه کرده است و نشان میدهد پشت رفاه ظاهری، چه اضطراب و ناگفتهای میتواند پنهان باشد.
شنیدن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
شنیدن این کتاب صوتی به کسانی پیشنهاد میشود که به رمانهای شخصیتمحور، روایتهای زنانه از ازدواج، مادرشدن و فروپاشی امنیت خانوادگی علاقه دارند و همچنین برای کسانی که کنجکاوند ببینند ماجرای قاچاق، گمرک و پولهای پنهان از زاویه نگاه یک زن معمولی چگونه تجربه میشود.
بخشی از کتاب اسب چوبی
«همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. درست مانند صاعقه ناگهانی غروب یک روز اردیبهشت که ابرهای خاکستری را بشکافد و چنار خشکیدهای را به آتش بکشد. محبی را پیش چشمان من و کیاشا بردند. دو ساعت بعد مامان زنگ زد و گریه کرد. بلند و شدید. هیچ تلاشی نکردم که آرامش کنم. گفت خواب سگ دیده. آن هم یک گله و خودش میدانسته باید منتظر بلا باشد. یکجوری گریه میکرد که انگار من مردهام یا بابا. میدانستم حالا چانهاش دارد میلرزد و پره دماغش سرخِ سرخ شده و لبهای باریکش را روی هم فشار میدهد. میدانستم قطرههای اشک تا زیر غبغبش که بلغزند، تمام میشوند و چیزی روی سینهاش نمیچکد. آنقدر گریه کرد که آخرسر نالهاش شبیه صدای ناله بچهگربه شده بود. اما من گریهام نمیآمد. چیزی که بیشتر از غم جانم را میگرفت ترس بود. ترسیده بودم. خیلی زیاد. در تمام سالهای عمرم پلیس و مأمور و دستبند را فقط توی فیلم و سریال و اخبار دیده بودم. در زندگی محتاطانه و آسهبرو آسهبیای خانه پدری هم چنین بازیهایی جایی نداشت. گفتند تهران. اما کجای تهران؟ بالا، پایین، شرق یا غرب؟ کجای آن درندشت را بایست پی محبی میگشتم؟ توی غربتِ جنوب فقط محبی بود و من و کیاشا و دیگر هیچکس. حالا محبی را برده بودند و من مانده بودم و کیاشا و ترس. دو شب را تا صبح لرزیده بودم. هر چند دقیقه یک بار بیهدف دگمه آیفون تصویری را زده و خالی موهوم کوچه را پاییده بودم. تکلیف کیاشا چه میشد؟ محبی را که بردند، رفتم سراغ گاوصندوق.»
