با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب گدا اثر غلامحسین ساعدی

دانلود و خرید کتاب گدا

۳٫۷ از ۲۸۰ نظر
۳٫۷ از ۲۸۰ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب گدا  نوشته  غلامحسین ساعدی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

معرفی کتاب گدا

غلامحسین ساعدی(۱۳۶۴- ۱۳۱۴)، نویسنده و نمایشنامه‌نویس است. ساعدی در نوجوانی به سازمان جوانان فرقه‌ دموکرات آذربایجان پیوست و در ۱۷سالگی مسئولیت انتشار روزنامه‌های فریاد، صعود و جوانان آذربایجان را به عهده گرفت. تابستان ۱۳۳۲ در سن ۱۸سالگی به اتهام همکاری با فرقه مدتی زندانی شد. این دستگیری‌ها تا مدت اقامتش در ایران چند بار دیگر هم تکرار شد. در ۲۰سالگی رشته‌ پزشکی را در دانشگاه تبریز آغاز کرد و به دلیل محتوای مقاله‌ها و داستان‌هایش، به رغم داشتن مدرک پزشکی به عنوان سرباز صفر دوران خدمت را گذراند. از همین دوران داستان‌های او در مجله سخن به چاپ رسید. رشته‌ روانپزشکی را در دانشگاه تهران به پایان رساند و سپس در بیمارستان روانیِ روزبه مشغول به کار شد و مطبی در جنوب شهر تاسیس کرد که همیشه درِ آن به روی مردمان تنگدست گشوده بود. تجربه‌های این دوران به شناخت عمیق‌تر او از انسان و پیچ و خم‌های روح و روان کمک کرد. ساعدی نام مستعار «گوهرمراد» را برای خود برگزید و در توضیح این انتخاب گفته بود که در پشت خانه‌ مسکونی‌شان در تبریز گورستانی متروک بود و او گاه ساعت‌ها در این گورستان قدم می‌زده و در یکی از دفعات چشمش به گور دختری به نام «گوهر ـ مراد» می‌افتد که بسیار جوان از دنیا رفته بوده، همانجا تصمیم می‌گیرد تا از نام او به عنوان نام مستعار خودش استفاده کند. «گدا» یکی از شش داستان کوتاهی است که در کتاب «واهمه‌های بی‌نام و نشان» در ۱۳۴۶ به چاپ رسید و منتشر شد. ساعدی در این داستان کوتاه از زبان پیرزنِ دوره‌گرد و کثیفی که با گرداندن یک شمایل در کوچه و خیابان و روضه‌خوانی [برای مولای متقیان] به گدایی می‌پردازد، سرگذشتِ پیرزنِ گدایی را روایت می‌کند ‌که در ابتدای داستان به خیال خریدن تکه خاکی برای روزگار پس از مرگش است؛ مرگی که مدعی‌ِ آگاه شدن به فرا رسیدن آن است. بچه‌ها و عروس و دامادهایش در کمال سنگدلی و کج‌فهمیِ احوالات پیرزن، او را از خانه‌‌های خود می‌رانند. برای پیرزن تصویر دامادِ خشن و عصبانی‌اش «جوادآقا» که مهربان‌ترین [احتمالا] فرزندش را تصاحب کرده‌، نمادی از ترس و وحشت است. نمادی که به تدریج تا پایان متن پررنگ‌تر می‌شود و همراه او تا به آن خانه‌ بزرگ که وسط هشتی‌اش حوضی قرار دارد، کشیده می‌شود. حوضی که به قدر دریا آب در آن جای می‌گیرد و اطراف آن زن‌های بزک کرده و لاغری نشسته‌اند که مدام می‌خندند و چیزی را می‌جوند که تمامی ندارد. روایت داستان به شکل مونولوگ طولانی پیرزن با خودش است. مخاطب پیر زن مشخص نیست و همچنین الزام قصه گفتن او برای این مخاطبِ نامرئی بر ما نامعلوم است. اما داستان چنان پرکشش و شیوا روایت می‌شود که خواننده مسلم می‌داند مخاطبِ پیرزن است. نمایشنامه‌های او سال‌هاست در شمار بهترین نمایشنامه‌های زبان فارسی است. پس از ۱۳۵۷ ساعدی ایران را ترک کرد و در فرانسه اقامت گزید و نمایشنامه‌ «اتللو در سرزمین عجایب» را در آنجا نوشت. زمان تقریبی مطالعه: ۲۲ دقیقه
fateme
۱۳۹۷/۰۴/۱۶

بااین تعداد از فرزند ولی بازم مجبور باشی گدایی کنی ؛ بچه هایی که انگار حریص مالن و حتی چشم به بقچه مادرشون دارن . جایگاه و ارزش مادر هم مثل اینکه تعریفی نداشت براشون..

ایوب
۱۳۹۷/۰۴/۲۶

پیرزنه خیلی مظلوم بود بچه هاش فقط منتظربودن بمیره ماترکشو تقسیم کنن اما برداشت من ازثواب داشتن گداییش این بود که ...خانوم بزرگ قصدو نیتش این بود که با گدایی به اونهایی که میخوان صدقه بهش بدن یه ثوابی برسه

- بیشتر
عباس
۱۳۹۶/۱۱/۰۹

بنظر من همه اثار دکتر ساعدی با ارزش وخواندنی است هرکسی که اثار دکتر را بخونه بنظرم وقتش بیهوده نگذشته است ارزش خوندن داره ،روحش شاد

mohal
۱۳۹۷/۰۲/۱۳

اگر این داستان روایت مصائب پیری و بی عدالتی در حق زنان باشه من درکش می‌کنم. اما داستان پر بود از نمادهایی که من نتونستم درک کنم.. مثلاً ثواب گدایی بلاخص که در جای پرت و تاریک باشه.. حیوانی که خاک زمین رو

- بیشتر
Asal
۱۳۹۷/۰۴/۱۹

کتاب خیلی پیچیده ای نبود..خیلی من رو تحت تاثیر قرار نداد..ولی وقتی بیوگرافی دکتر رو خوندم نتونستم از یک خط کتاب بگذرم..و میگم که پیرزن به حقش رسید..با تشکر از طاقچه

MSadeghiM
۱۳۹۷/۰۳/۰۳

کاش این قصه واقعی نباشد... کاش هیچ "سید خانم"ی نباشد. حتی خواندن داستانش هم سخت است،چه برسد به...

elnaaz
۱۳۹۷/۰۳/۲۳

داستان گیرای خوبی داشت ولی اصلاً نتونستم درکش کنم یعنی که چی گدایی ثواب داره !

مصطفی
۱۳۹۷/۰۵/۱۹

عجیب و غیر قابل درک

مندوستدارکتابم
۱۳۹۷/۰۴/۰۷

خیلی ناراحت کننده است😔

ailin
۱۳۹۷/۰۸/۲۷

خیلی غم انگیز بود ومتاسفانه واقعیت داره و خیلی تلخه.اینکه یه عمر با خون دل زحمت بکشی و بچه بزرگ کنی و آخرشم هیچی به هیچی.هر کی بره دنبال زندگی خودش....

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸)
پای ماشین‌ها که رسیدیم به یکی از شوفرا گفت «پدر، این پیرزنو سوار کن و شوش پیاده‌ش بکن، ثواب داره.» برگشت و رفت، خداحافظی‌م نکرد، دیگه صداش نزدم، نمی‌خواست بفهمند که من مادرشم.
fateme
دیگه گشنه‌م نمی‌شد، آب، فقط آب می‌خوردم، گاهی هم هوس می‌کردم که خاک بخورم، مثل اون حیوون کوچولو که وسط بره‌ها نشسته بود و زمین رو لیس می‌زد.
sana.s.s
از اون‌وقت به بعد، دیگه حال خوشی نداشتم، زخم داخل دهنم بزرگ شده تو شکمم آویزون بود، دست به دیوار می‌گرفتم و راه می‌رفتم، یه چیز عجیبی مثل قوطی حلبی، تو کله‌ام صدا می‌کرد، یه چیز مثل حلقه‌ی چاه از تو زمین باهام ‌حرف می‌زد، شمایل حضرت باهام حرف می‌زد، امام غریبان، خانم معصومه، ماهپاره، باهام حرف می‌زدند، یه روز بچه‌های سیدعبدالله رو دیدم که خبر دادند خاله‌شون مرده، من می‌دونستم، از همه چیز خبر داشتم.
سلام بر حاج قاسم
گفتم «از بیابونا میام و دنبال کار می‌گردم.» گفت «تو با این سن و سال مگه می‌تونی کاری بکنی؟» گفتم «به قدرت خدا و کمک شاه مردان، کوه روی کوه میذارم.» گفت «لباس می‌تونی بشوری؟»
~یا زهرا(س)~
سید گفت «آخه مادر، تو دیگه یه ذره آبرو برا من نذاشتی، عصری دیدمت تو حرم گدایی می‌کردی فوری رد شدم و نتونستم باهات حرف بزنم، آخر عمری این چه کاریه می‌کنی؟» من هیچ چی نگفتم. سید پرسید «واسه خودت جا خریدی؟» گفتم «غصه‌ی منو نخورین، تا حال هیچ لاشه‌ای رو دست کسی نمونده، یه جوری خاکش می‌کنن.» بغضم ترکید و گریه کردم، سیداسدالله‌م گریه‌ش گرفت، اما به روی خودش نیاورد و از من پرسید «واسه چی گریه می‌کنی؟» گفتم «به غریبی امام هشتم گریه می‌کنم.»
کایلو
دیگه کاری نداشتم، همه‌ش تو خیابونا و کوچه‌ها ولو بودم و بچه‌ها دنبالم می‌کردند، من روضه می‌خوندم و تو یه طاس کوچک آب تربت می‌فروختم، صدام گرفته بود، پاهام زخمی شده بود و ناخن پاهام کنده شده بود و می‌سوخت، چیزی تو گلوم بود و نمی‌ذاشت صدام در بیاد، تو قبرستون می‌خوابیدم، گرد و خاک همچو شمایلو پوشانده بود که دیگه صورت حضرت پیدا نبود، دیگه گشنه‌م نمی‌شد، آب، فقط آب می‌خوردم، گاهی هم هوس می‌کردم که خاک بخورم، مثل اون حیوون کوچولو که وسط بره‌ها نشسته بود و زمین رو لیس می‌زد. زخم گنده‌ای به اندازه‌ی کف دست تو دهنم پیدا شده بود که مرتب خون پس می‌داد، دیگه صدقه نمی‌گرفتم،
کایلو
کمال بهم گفت همه می‌دونن که من تو گداخونه‌ام، چشماش پر شد و زد زیر گریه. بعد بهم گفت که من می‌تونم از راه آب در برم، بعد خواست کفشاشو بهم ببخشه و ترسید باهاش دعوا بکنند، من ‌از جوادآقا می‌ترسیدم، از سیدمرتضی می‌ترسیدم، از بیرون می‌ترسیدم، از اون تو می‌ترسیدم. به کمال گفتم «اگر خدا بخواد میام بیرون.»
کایلو
یه روز بی‌خبر رفتم خونه‌ی امینه، در باز بود و رفتم تو، همه اونجا، تو حیاط دور هم جمع بودند، سیداسدالله و عزیزه از قم اومده بودند و داشتند خونه زندگی‌مو تقسیم می‌کردند، هیشکی منو ندید، باهم کلنجار می‌رفتند، به همدیگه فحش می‌دادند، به سر و کله‌ی هم می‌پریدند، جوادآقا و سیدعبدالله با هم سر قالی‌ها دعوا داشتند، و امینه زارزار گریه می‌کرد که همه‌ی زحمتا رو اون کشیده و چیزی بهش نرسیده، صدای فاطمه رو از زیرزمین شنیدم که صدام می‌کرد، یه‌دفعه کمال منو دید و داد کشید، همه برگشتند و نگاه کردند، و بعد آروم آروم جمع شدند دور من، جوادآقا که چشماش دودو می‌زد داد کشید «می‌بینی چه کارا می‌کنی؟» من دهنمو باز کردم ولی نتونستم چیزی بگم و شمایلو به دیوار تکیه دادم، اونا اول من و بعد شمایل حضرتو نگاه کردند. جوادآقا گفت «بقچه‌تو وا کن، می‌خوام بدونم اون تو چی هس.» امینه گفت «سید خانوم بقچه‌تو وا کن و خیالشونو راحت کن.» جوادآقا گفت «یه عمره سر همه‌مون کلاه گذاشته، د یاالله زود باش.» بقچه‌مو باز کردم و اول نون خشکه‌ها رو ریختم جلو شمایل، بعد خلعتمو در آوردم و نشانشون دادم، نگاه کردند و روشونو کردند طرف دیگه، کمال پسر صفیه با صدای بلند به گریه افتاد.
کایلو

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۵ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۴۶/۰۸/۲۴
شابکundefined
تعداد صفحات۲۵صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۴۶/۰۸/۲۴