سرگذشت دمرل دیوانه
۲٫۰از ۲ نظر

دانلود کتاب صوتی سرگذشت دمرل دیوانه

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه
۲٫۰از ۲ نظر
۲٫۰از ۲ نظر
۲٫۰از ۲ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب صوتی سرگذشت دمرل دیوانه

کتاب صوتی سرگذشت دمرل دیوانه نوشته صمد بهرنگی یک افسانه‌ی قدیمی درباره جدال پهلوانی به نام دمرل دیوانه سر و جنگ او با عزرائیل است. 

نسخه صوتی کتاب سرگذشت دمرل دیوانه را با صدای گرم پیام دهکردی بشنوید و خودتان را به شنیدن یک افسانه جالب پریان دعوت کنید. 

درباره کتاب صوتی سرگذشت دمرل دیوانه

ٌصمد بهرنگی در کتاب صوتی سرگذشت دمرل دیوانه داستان پهلوانی به نام دمرل را نوشته است. دمرل که همه او را به اسم دمرل دیوانه سر می‌شناسند، دلش می‌خواهد با پهلوان پرزوری بجنگد تا او را به زمین بزند و نام پهلوانی‌اش بر سر زبان‌ها بیفتد. یک روز دمرل خبردار می‌شود که عزرائیل جان جوانی را گرفته است. او که از شنیدن این خبر حسابی اوقاتش تلخ می‌شود تصمیم می‌گیرد به سراغ عزرائیل برود و با او بجنگد...

کتاب صوتی سرگذشت دمرل دیوانه را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

تمام دوست‌داران آثار فولکلور و محلی و علاقه‌مندان به افسانه‌های قدیمی از شنیدن کتاب صوتی سرگذشت دمرل دیوانه لذت می‌برند. 

درباره صمد بهرنگی

صمد بهرنگی متولد ۲ تیر ۱۳۱۸ در تبریز آموزگار، منتقد اجتماعی، داستان‌نویس، مترجم، و پژوهش‌گر فولکلور آذربایجانی بود. او داستان‌های بسیاری نوشت و مهم‌ترین و معروف‌ترین داستانش ماهی سیاه کوچولو نام دارد. این کتاب با تصویرگری فرشید مثقالی جایزه براتیسلاوا را از آن خود کرده است. صمد بهرنگی درسش را در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی در دانشکده ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی دانشگاه تبریز خواند و همزمان به کار معلمی نیز مشغول بود. بهرنگی در ۹ شهریور ۱۳۴۷ در ارسباران به علت غرق شدن در رود ارس چشم از دنیا فروبست.

بخشی از کتاب صوتی دمرل دیوانه 

روزی روزگاری میان قوم اوغوز پهلوانی بود به نام دمرول دیوانه سر. او را دیوانه می‌گفتند برای اینکه در کودکی نه گاو نر وحشی را کشته بود و کارهای بزرگ دیگری نیز کرده بود. حالا هم بر روی رودخانهٔ خشکی پلی درست کرده بود و تمام کاروانها و رهگذرها را مجبور می‌کرد که از پل او بگذرند. از هر که می‌گذشت سی آخچامی‌گرفت و هر که خود داری می‌کرد و می‌خواست از راه دیگری برود، کتکی حسابی نوش جان می‌کرد و چهل آخچا می‌پرداخت و می‌گذشت. شما هیچ نمی‌پرسید دومرول چرا چنین می‌کرد؟ او خودش می‌گفت که: می‌خواهم پهلوان پرزوری پیدا شود و از فرمان من سرپیچی کند و با من بجنگد تا او را بر زمین بزنم و نام پهلوانی ام در سراسر جهان بر سر زبان‌ها بیفتد. دمرل چنین دلاوری بود.

نظری برای کتاب ثبت نشده است
بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است