با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب حاج آخوند اثر سیدعطاالله مهاجرانی

دانلود و خرید کتاب حاج آخوند

۴٫۲ از ۱۰۰ نظر
۴٫۲ از ۱۰۰ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب حاج آخوند  نوشته  سیدعطاالله مهاجرانی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب حاج آخوند

کتاب حاج آخوند نوشته سید عطاالله مهاجرانی است. این کتاب زندگی حاج شیخ محمود رضا امانی، فرزند مرحوم شیخ علی‌اصغر، در روستای مهاجران و روستاهای اطراف، معروف و مشهور به حاج‌آخوند است. همه اهالی روستا و شهر که او را می‌شناختند با همین نام از او حرف می‌زدند و با او سخن می‌گفتند. گاهی نامه هم که به روستای مهاجران می‌آمد و نامه‌ها را به دفتر مدرسه می‌رساندند، پشت پاکت نامه ایشان نوشته بود: روستای مهاجران کَمَر، برسد به دست حاج‌آخوند! این کتاب روایتی جذاب و خواندنی از مردی است که همه او را به خوبی می‌شناختند.

خواندن کتاب حاج آخوند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به تاریخ و داستان‌های واقعی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از حاج آخوند

از توی مهتابی به رنگین‌کمان نگاه می‌کردم. نامش را نمی‌دانستم. اولین بار بود که به انحنای رنگین‌کمان وتاب رنگ‌هایش دقت می‌کردم. تپه مارون انگار زیر طاق رنگین‌کمان سرش را بالا گرفته بود. یک سر کمان از پس تپه بالا می‌رفت و سر دیگر به طرف مدرسه پائین می‌آمد و در چما محو می‌شد. آن‌قدر نزدیک می‌نمود که گویی می‌توانستم بروم و در میان رنگ‌ها بایستم.

به پسرعمویم رحیم گفتم: سیل کن!

گفت: این کمان رستم است، رستم دستان.

با خودم گفتم اگر این کمان رستم است پس تیرش کجاست؟

پابرهنه و شتابزده از خانه بیرون آمدم تا بروم بالای تپه و کمان رستم را از نزدیک ببینم. محمدعلی و احمد هم همراهم آمدند. باران نرم و زلال به صورتمان می‌خورد. از کمان رستم چشم بر نمی‌داشتیم. بالای تپه که رسیدیم کمان به دوردست رفته بود. این تجربه را با خورشید داشتیم. گاهی خورشید انگار در افق روی زمین ایستاده بود. نورش پرتقالی و ارغوانی بود. هر چه نزدیک‌تر می‌شدیم، گویی از ما فاصله می‌گرفت و سرانجام محو می‌شد...

از بالای تپه به سمت خانه سرازیر شدیم. گاه برمی‌گشتیم و چندباره به کمان رستم نگاه می‌کردیم. از شیب تپه که پایین آمدیم، دیدم حاج‌آخوند دارد از پیچ مدرسه رو به بالا می‌آید. سلام کردیم. حاج‌آخوند عمامه‌اش را توی خورجین گذاشته بود. موهایش سیاه وخرمایی و سفید و خاکستری بود. زیر باران و آفتاب برق می‌زد.

پرسید: کجا بودید بچه‌ها؟

گفتیم: رفته بودیم دیدن کمان رستم!

حاج‌آخوند خندید و گفت: کمان خداوندست! این کمان کمانی است که زنده می‌کند. اسمش قوس و قزح است. قوس یعنی کمان، قزح یعنی زیبایی و لطافت. به سخنی که از روی حقیقت باشد و با دروغ آمیخته نشده باشد، قزح می‌گویند.

بچه‌ها کتاب مقدس مسیحی‌ها و یهودی‌ها درباره قوس و قزح داستان دلکشی دارد. هیچ‌وقت از یاد نمی‌برید. می‌گوید قوس و قزح نشانه عهدی‌ست که بین خداوند و انسان‌هاست. این کمان خداوندست که لای حریر ابرها پوشیده و پنهان شده و با تابش آفتاب و بارش باران آشکار می‌شود. وقتی نوح با مردم و حیوانات از سیلاب گذشتند، خداوند به نوح گفته بود وقتی قوس و قزح پدیدار شود، او نجات پیدا می‌کند.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴۶)
...
۱۳۹۹/۰۷/۲۸

عاااالی. از بهترین کتاب‌هایی که تا امروز خوانده ام. من این کتاب رو بعد از خوندن ملت عشق شروع کردم با خودم گفتم مولویِ حاج آخوند کجا مولویِ اللا و عزیز کجا و اصلا کتاب حاج آخوند کجا و کتاب

- بیشتر
Amin
۱۳۹۹/۰۱/۲۵

کتاب درباره زندگی یک روحانی روستایی است که حدود 20 سال در حوزه های مختلف قم و نجف تحصیل کرده و نهایتا در یک روستا کنج عزل گزیده؛ نویسنده نکات مختلف ادبی و عرفانی و سبک زندگی و... ای رو

- بیشتر
پایدار
۱۳۹۹/۰۱/۲۷

من نسخه چاپی کتاب را خوانده ام کتاب بسیار عالی هستش چند جا اشک بر چشمان من نشست .

zahra.m
۱۳۹۹/۰۱/۲۶

نسخه چاپیش ۴۰۰۰۰ خریدم، خیلی خوبه اگر به مباحث انسانیت و اخلاق و رفتار و عرفان علاقه دارید. حاج اخوند شیخ روستا که عاشق راه و رسمش میشید❤.

Sadat
۱۳۹۹/۰۱/۲۹

شخصیت پردازی حاج‌آخوند شاید در نگاه اول کمی جهت‌گیرانه و اغراق‌آمیز به نظر می‌آید، اما با ادامه کتاب کم کم مجذوب همین شخصیت شاید کمی اغراق آمیز شدم و به نظرم این شخصیت، هرچند کمی آمیخته با خیال نویسنده، بسیار

- بیشتر
ا.م
۱۳۹۹/۰۴/۲۳

روایتی شیرین به قلمی شیرین

Nik
۱۳۹۹/۰۳/۱۳

کتاب متنی روان و دلنشین دارد ،طوریکه دوست ندارید کتاب را کنار بگذارید و با تاریخ و فرهنگ و مذهب اشنا می کند.📿

حیدری ام
۱۳۹۹/۰۶/۲۸

چقدر جای حاج آخوندها در این دیار خالیه... ملّا و روحانی وارسته ای که لحظه به لحظه ، خدایی زندگی کرد و مردم رو به یاد خدا انداخت. کتاب بیش از یکبار ارزش خواندن دارد.

کاربر ۱۹۷۰۱۵۳
۱۳۹۹/۰۳/۱۳

اینگونه انسانها جواهری هستند کمیاب .این کتاب شبیه فضیلت های فراموش شده مرحوم راشد می باشد که توصیه میکنم خونده بشه

کتابخوار۸۲
۱۳۹۹/۰۵/۰۶

وای این کتاب عاااااالیه فقط بخونیدش هیچی نمیگم:))))

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۲۹)
وقتی بلور جام خونین قلب می‌شکند، اشک به تمام تن انسان گذر می‌کند. جویبارهای خون، جویبار اشک می‌شوند. تمام تار و پود تن و جانت می‌گرید. گریه‌ای که صدایش را تنها خودت و در تنهائی ات می‌شنوی.
مگر نمی‌خواهیم خداوند با ما غفور باشد؟ غفران مرحله‌ای بالاتر از عفو و صفح است. هر سه موضوع در قرآن آمده است. ما کسی را عفو می‌کنیم. مثلاً بایست قصاص شود، اما عفو می‌کنیم. یعنی مجازات دیگر نمی‌شود. اصلاً ترجیح عفو بر قصاص در آیه قصاص آمده است. مثلاً فردی به زندان محکوم می‌شود، وقتی عفو شد، آزادش می‌کنند، اما پرونده‌اش باقی است. صفح یعنی پرونده او را هم می‌بندند. دیگر به رویش نمی‌آورند، ملامت و شماتتی در کار نیست. برای همین قرآن واژه جمیل را برای صفح به کار می‌برد، مثل رفتار یوسف با برادرانش، وقتی برادران زبان به پوزش می‌خواهند به آن‌ها می‌گوید: لَا تَثْرِیبَ عَلَیکمُ الْیوْمَ یغْفِرُ اللَهُ لَکمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ. در این آیه صفح یوسف با مغفرت الهی و ارحم‌الراحمین با هم مناسبت دارند.
آیه نور! قرآن را اگر از اول تا به آخر بخوانی، اصلاً یک بار بخوان، هر جا واژه نور دیدی یادداشت کن. هر جا واژه ظلمات دیدی یادداشت کن. متوجه می‌شوی که نور همیشه در قرآن مفرد آمده است و ظلمات همیشه جمع. در نور وحدت و یگانگی‌ست و در ظلمات پریشانی و گسستگی و تفرقه. روی دیگر شناخت آیه نور در سوره نور آیات ظلمات است. درست بعد از آیه نور آمده است.
«عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم...
بیچاره گرگ. هارترین جانور، خود انسان است. وقتی انسان نیست.
آقای سلطانی سال‌ها در بخش مستشاری ارتش آمریکا در شیراز کار کرده بود. لیسانس زبان انگلیسی را از دانشگاه پهلوی شیراز گرفته بود. دانشگاهی که به قول جلال آل‌احمد، در میان قبر حافظ و سعدی، زبان رسمی دانشکده ادبیاتش انگلیسی بود!
آقای مهندس جلوتر آمد. سینه‌اش را صاف کرد و گفت: اهالی شریف مارون. اهالی شاه‌دوست و وطن‌پرست مارون! من خیلی خوشحالم که بین شما اهالی شریف، کشاورزان عزیز هستم. ما به شما افتخار می‌کنیم. شما خیلی زحمت می‌کشید. ما شهری‌ها هر چه داریم از شماست. نان ما، شیر ما، کره و پنیر و کشک و پشم ما از شماست. میوه ما از شماست. پیاز و سیب‌زمینی ما، کشمش ما از شماست. شما خیلی عزیزید. من می‌خواهم به شما بگویم با سیستم جدید کشاورزی سیستم مکانیزه (هادی سرش را به نشانه تأیید تکان داد) محصولات شما چند برابر می‌شود. اسراییلی‌ها آمده‌اند شب و روز را جوری تنظیم کرده‌اند که مرغ‌هاشان دو بار در شبانه‌روز تخم می‌گذارند! می‌دانید چطوری؟ مرغداری را تاریک و روشن می‌کنند. مرغ‌ها فکر می‌کنند صبح شده تخم می‌گذارند... رحم‌خدا گفت: ای بر پدرشان لعنت. یعنی سر مرغا کلاه می‌گذارند؟ هیچ فکر کرده‌اند قین مرغا پاره می‌شود؟ جمعیت خندید. آقای مهندس با خونسردی گفت: مرغ‌ها در خدمت انسان‌ها هستند. مگر آخرش سرشان را نمی‌برند؟ حالا آقای عزیز شما به فکر قین مرغای اسراییلی هستید؟
آدما بوی شغلشان را می‌دهند
برخی پرسش‌ها پرسش عمرند. گذار سال و ده سال کافی نیست. باید پاسخ مثل چشمه‌ای از جانت بجوشد. خواندنی نیست، شدنی‌ست!
هر چیزی اندازه‌ای دارد. وقتی هر چیزی از اندازه‌اش خارج می‌شود مشکل از همان‌جا آغاز می‌شود.

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۸۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۱۴
شابک۹۷۸-۹۶۴-۹۵۷۴۳-۹-۴
دسته بندی
تعداد صفحات۲۸۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۰,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۱۴
شابک۹۷۸-۹۶۴-۹۵۷۴۳-۹-۴