با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب ماخونیک اثر محسن فاتحی

کتاب ماخونیک

نویسنده:محسن فاتحیانتشارات:نشر آمارهسال انتشار:۱۳۹۸تعداد صفحه‌ها:۳۸۸ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۵.۰از ۲ رأیخواندن نظرات
انتشاراتنشر آماره

سال انتشار۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها۳۸۸ صفحه

دسته‌بندی
رمان۱ مورد دیگر

معرفی کتاب ماخونیک

ماخونیک نوشته محسن فاتحی داستانی درباره مردی است که خودش را در یک گور تنگ و تاریک حبس کرده و به مرور خاطراتش می‌پردازد.

 درباره کتاب ماخونیک

فردی در یک قبر دستکند، خودش را حبس کرده و خاطراتش را مرور می‌کند.

این داستان حکایت نسلی است که سردرگم است و به استیصال و درماندگی رسیده است. نسلی که ظرفیت خود را نمی داند و یا ترجیح می‌دهد به آن فکر نکند. این رمان یک اثر سمبلیک درباره درماندگی و استیصال است.

 خواندن کتاب ماخونیک را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 علاقه‌مندان به داستان‌های معناگرا و سمبلیک را به خواندن این اثر دعوت می‌کنیم.

بخشی از کتاب ماخونیک

فکر که می‌کنم می‌بینم ماخونیک هم عجب کارهایی کرده بود در زندگانی! مربوط و نامربوط، پس‌وپیش رفته بود. (بایزید گفت: من در نیستی رفتم. چند سال در نیستی می‌پریدم تا از نیستی در نیستی، نیست نیست شدم. آنگاه ضایع شدم و از ضایعی در ضایعی ضایع شدم.) حیران این غرقاب. مدتی با مادرش کار می‌کرده. کار که می‌گفت منظورش این بود که دو تا چایی می‌ریخت و سینی به دست پشت پنجره صبوری می‌کشید تا پدرش یا آلبالولو از مستراح بیرون بیایند و وقتی لبخند گل‌وگشاد را بر چهره برآماسیده آن مردان ازجان‌گذشته می‌دید که پیروزمندانه سختی‌ها را پشت سر گذاشته و به جنگ پوسته سخت زندگی رفته بودند و قدم از مستراح به حیاط می‌گذاشتند، منتظر می‌شد تا ببیند آن‌ها کجا خواهند نشست. (منگیتراکِ حاجب چون بیرون آمد او را بگفتند: اینک حاجب بزرگ در صفه است. چون به صفه رسید، سی غلام اندر آمدند و او را بگرفتند و قبا و کلاه و موزه از وی جدا کردند، چنان‌که از آنِ برادرش کرده بودند.) زیر پایم کلمه می‌جوشد. آن‌وقت می‌دوید سینی چای را گوشه‌ای می‌گذاشت و نایلون‌های نجاست‌اندود را از دست پدرش یا آلبالولو می‌گرفت و با شوق عجیبی به‌طرف ظرف‌شویی زنگ‌زده گوشه حیاط می‌برد تا بشوید.

- اَه. تهوع نمی‌گرفتی دختر؟!

- نه! چرا؟ پدرم و آلبالولو کلی زحمت کشیده بودند تا این مواد را بیاورند تهران. اتفاقاً با شوق‌وذوق می‌شستم. بعد می‌بردم پیش مادرم. با دقت مواد را از توی نایلون بیرون می‌آورد و می‌گذاشت روی تخته‌ای که رنگش دیگر به قهوه‌ای سوخته می‌زد. کار اصلی من تازه آن‌وقت شروع می‌شد. دو ورق قرص کدئین و چند تا دیازپام و یکی دو تا والیوم را می‌ریختم روی هم و می‌کوبیدم. بعد گرد خاکستری‌رنگ را با مخلوط لزج له‌ولورده‌ای از شاخ گاو پودر شده و قره‌قروت به هم می‌زدم و می‌دادم دست مادرم. او هم این معجون را با وسواس خاصی گوشه‌ای از تخته می‌گذاشت و با موادی که برادرم از قلعه گبری گرفته بود، مخلوط می‌کرد و هی آن‌ها را مالش می‌داد تا اینکه توده سیاه‌رنگ قهوه‌ای مانندی از میان دست‌های مادرم پیدا می‌شد. بعد با چاقو می‌افتاد به جان جسم قهوه‌ای‌رنگ و آن را در قطعه‌های کوچک یکسانی برش می‌زد و دست‌آخر قطعات را پلاستیک‌پیچ می‌کرد و می‌گذاشت کنج دیوار روی پارچه‌ای که پیش‌تر چادر کوچه‌بازار خودش بود تا سرما به جانشان حلول کند و آماده سپردن به دست برادرم و دو سه تا ساقی دیگر شود و کار من تمام می‌شد.

ماخونیک این‌طوری بود.



سایر کتاب‌های محسن فاتحی

مشاهده همه
نظری برای کتاب ثبت نشده است
بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است