معرفی و دانلود کتاب با بهار می‌آید + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب با بهار می‌آیدsubscriptionAvailable

کتاب با بهار می‌آید

نوع کتاب
۴.۰(از ۱۳۵ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
نیلوفر میرصالح
انتشارات: 
نشر خودنویس

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب با بهار می‌آید

کتاب «با بهار می‌آید» اولین داستان نوشته شده توسط «نیلوفر میرصالح» است، که در داوری آثار رسیده به مسابقه «خودنویس» توانسته است به مرحله نهایی راه یابد و برای داوری عمومی در اختیار کاربران قرار می‌گیرد: «با بهار می‌آید» داستان زندگی دختر جوانی است که تنها است و با تنهایی خو گرفته است. او را به دنیا می‌آورند. راه رفتن و حرف زدن یادش می‌دهند و همین که توانست روی پاهایش بایستد رهایش می‌کنند و او می‌ماند و دنیای بزرگ و وهم‌انگیز مقابل چشمانش. دنیا با تمام آدم‌های رنگارنگی که هر روز رنگ عوض می‌کنند.نگاهش را دورش می چرخاند.می‌ترسد.از تاریکی، از سرما، از تنهایی...

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب با بهار می‌آید و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:با بهار می‌آید
موضوع:داستان ایرانی
نویسنده:نیلوفر میرصالح
انتشارات:نشر خودنویس
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۸/۰۱/۱۵
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۰.۹۸ مگابایت
تعداد صفحه‌ها:۱۰۲ صفحه
قیمت کتاب:۳۷۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه مسابقه داستان‌نویسی خودنویس

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

اِیْ اِچْ|
۱۳۹۸/۰۱/۲۹

خب؛ یک نکته همین اول بگم، اینکه هرچیزی که میگم خالصانه برای بهبود آثار بعدیه(با توجه به دغدغه هایی که در حوزه داستان نویسی و رمان نویسی دارم) ایکاش سن نویسنده معلوم بود تا بهتر نظر میدادم. خب. نکته اول اینکه پرداختن...بیشتر

۱۱
عادل فرزانه
۱۳۹۸/۰۱/۲۷

با سلام من مربی توسعه مهارت های فردی هستم و روزانه با پدر و مادرهایی به گفتگو می نشینم که در حال انجام فرآیند متارکه هستند . این نکته رو به بهانه این جشنواره لازم به ذکر دونستم که آینده...بیشتر

۱
.سارا.
۱۳۹۸/۰۲/۰۵

در سطور ابتدایی داستان نیلوفر میرصالح، ظاهراً کودکی در خیابان بی‌قراری می‌کند، ولی ناگهان نویسنده می‌گوید فضای اتاق با نور کم راهرو روشن است! جداسازی فضا و رفتن از مکان و زمانی به مکان و زمان دیگر، باید با چند...بیشتر

۵
رضا
۱۳۹۸/۰۱/۳۰

بالاخره وقت کردم بخونم ونظربدم باتوجه به اجتماعی بودن ژانر رمان.پسندیدم.سایر رمان ها رو هم خوندم و نثر این رمان منو بیشتر جذب کرد‌.هیچ وقت نظر نمینویسم واسه رمان ها.اما چون دیدم نویسنده خاستار نظر هاست نوشتم😎

۱
علی
۱۳۹۸/۰۱/۲۶

تبریک!

۱
maryam
۱۳۹۸/۰۱/۲۶

عالی و زیبا نیلوفر عزیزم😍موفق باشی

۱
ز . س . تقی زاده
۱۳۹۸/۰۲/۰۸

آفرین ، عالیه عزیزم🌹

۰
عسل
۱۳۹۸/۰۱/۳۰

ممنون که به یکی از معضلات جامعه پرداختی پرداختن به مسایل اینچنینی در جامعه ما ضروری است

۱
mohamad
۱۳۹۸/۰۱/۳۰

با سلام و خسته نباشید به نویسنده.رمان مطالعه شد‌.باید بگم خسته نباشید و خدا قوت.برای نقد رمان هم باید بگم به خوبی توانسته بود مشکلات یک فرزند طلاق رو بیان کنه.من تونستم با داستان همراه بشم و لذت ببرم.از نظر...بیشتر

۱
Hossein Mehrabi
مطمئن نیستم.
۱۳۹۸/۰۱/۳۰

در کل داستان قابل قبول بود 🤗 اما از یکجای به بعد فقط داستان داشت تکرار میشود. داستان شده بود یک خط صاف بی هیچ پایین یا بالای ،(البته در جاهای نویسنده می خواست این شرایط و اتفاقات رغم بزنه تا از...بیشتر

۱
محمدپوریا
۱۳۹۸/۰۱/۲۹

پرداختن به این مسائل شجاعت میخواد،نمیدونم خود نویسنده هم درگیر این موضوع بوده یا نه ولی داستان خیلی خیلی به واقعیت نزدیکه البته تکرار بعضی افعال توی چشم میومد که نمیدونم عمدی بود یا نه به نظر من پایان خوبی...بیشتر

۱
fati
۱۳۹۸/۰۱/۲۸

عالی بود👌

۱
نازنین
۱۳۹۸/۰۱/۲۷

سلام .موفق باشید

۱
masoudashrafi
۱۳۹۸/۰۱/۲۵

عالیه امیدوارم همیشه موفق ومویدباشی 🌹

۱
تهمینه
۱۳۹۸/۰۱/۲۵

همکار خوبم حتما بهترین خودت را به نمایش گذاشته‌ای و من میبالم از اینکه دوست چنین نویسنده‌ی خوش ذوق و عزیزی هستم، امیدوارم در تمام مراحل حرفه‌ای کارت موفق‌تر از هر روز باشی

۱

بریده‌هایی از کتاب

نیلوفر میرصالح
۸
نوک انگشتانم از سرما سرخ شده اند. چشم هایم می ماند روی ناخن های کوتاهم ودست هایم که دیگر هیچ دست کشی گرمشان نمی کند. آخرین چیزیی که بهار با تمام نگرانی های داشته و نداشته ی مادرانه اش برایم خریده بود، دست کشی بود که همان چند روز اول بعد رفتنش راهی سطل زباله شده بود. بهار نمی دانست نه هیچ دستکش بافتنی ای و نه هیچ پتو و لباس گرم گران قیمتی دیگر نمی تواند سرمای آن روز برفی ایی که رفت را از وجودم بگیرد.
محمدپوریا
۵
-تا اونجایی که مهراد گفته بود خونته مونده! کار دیگه ای داری؟ با تمام خوش خیالی می خواهم فکر نکنم جمله آخرش را بارم کرده است. تیکه انداخته بود.
محمدپوریا
۴
«گاهی پدر و مادر ها چنان تو را در میان خطوط امضای طلاقشان جا می گذارند، که دیگر تا ابد حتی نمی توانی خودت را پیدا کنی»
انصاریان
۳
بوی عید می آید. شاید کمی دور اما می آید. عید ها را دوست داشتم. مخصوصا عید هایی را که مامان ماهگل هنوز پیشم بود. از بهمن ماه شروع می کرد به خانه تکانی و من را مجبور می کرد کل اتاقم را یک بار بریزم بیرون و بازبرگردانم داخل. می گفتم من که اتاقم تمیز است. می گفت خانه تکانی بهانه است. یک بهانه ی قشنگ که یادت می اندازد خانه ای داری که امن ترین جای دنیاست برای تو و تو باید از آن مراقبت کنی. می گفت چه زمانی بهتر از عید برای این بهانه. راست می گفت و چقدر بعد از آن همه جان کندن های خانه تکانی حالم خوب می شد. مثل ندید بدید ها تا یک هفته با دیدن خانه تمیزذوق می کردم.
mohammad
۳
لبخند می زنم تا مبادا نگران شود. معنی نداشت دم به دقیقه نگران من باشد مبادا بلایی سرم بیاید. یاد گرفته بودم حرف هایی هستند که هیچ وقت نباید به زبان بیایند. مثل اتفاق هایی که هیچ گاه نباید بازگو می شدند. مامان ماهگل می گفت یک سری از حرف ها همان بهتر پشت لب بمانند