با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کارگاه جادو

دانلود و خرید کتاب کارگاه جادو

۴٫۴ از ۱۵ نظر
۴٫۴ از ۱۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب کارگاه جادو  نوشته  لیزا اونز  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب کارگاه جادو

«کارگاه جادو» رمانی برای نوجوانان نوشته لیزا اِوَنز است. اِوَنز کارش را با فعالیت کوتاهی در زمینه‌ی پزشکی آغاز کرد، پس از مدت کوتاهی مجری و تهیه‌کننده‌ی برنامه‌های کمدی رادیو و تلویزیون شد و بعد هم به نویسندگی روی آورد.

تا به حال داستان‌هایی از اونز برای بزرگسالان و هم‌چنین کتاب‌های مصوری برای کودکان منتشر شده‌است، اما رمان کارگاه جادو اولین اثر او برای نوجوانان است.

رمان کارگاره جادو درباره پسر ریزنقشی به نام استوارت هورتن است که دوست‌های زیادی دارد. به مادر استوارت که پزشک است شغل جدیدی پیشنهاد می‌شود و آنها مجبور می‌شوند به شهر دیگری نقل مکان کنند، در این گیرو‌دار استوارت در خانه جدیدشان در میان وسایلش، جعبه‌ای پیدا می‌کند که متعلق به عمویش، تونی بوده است؛ جعبه‌ای که ماجراهای جدیدی را رقم می‌زند:

«استوارت از وقتی یادش می‌آمد آن قوطی را دیده بود، هر چند هیچ‌وقت توجه خاصی به آن نکرده بود. در خانه‌ی قبلی‌یشان جایش همیشه روی میز پدر بود و این‌جا روی لبه‌ی پنجره‌ی اتاق مطالعه.

تا از پیاده‌روی برگشتند، دوید طبقه‌ی بالا و رفت سراغ جعبه. قوطی فلزی استوانه‌ای شکلی بود که رویش تصویر دو تا حلقه‌ی قرمز و آبی توی هم داشت. حسابی رنگ و رو رفته بود و رگه‌های فلز از زیر رنگ‌هایش بیرون زده بود. چفت درش را باز کرد و گیره‌های کاغذ را بیرون ریخت. داخلش را نگاه کرد. نمی‌دانست باید انتظار چه چیزی را داشته باشد. چیزی جز یک جعبه‌ی خالی براق نبود. درش را دوباره بست و چند دقیقه‌ای همین جور نگاهش کرد.

صدا زد: «بابا؟»

جوابی نیامد.

رفت پایین. پدرش با دهانی نیمه‌باز از پنجره‌ی آشپزخانه به دور دست خیره شده بود. همیشه وقتی درباره‌ی جدول‌هایش فکر می‌کرد این شکلی می‌شد.

ـ بابا، چرا می‌گی این قلکه؟

ـ عذر می‌خوام؟

ـ مگه قلک نباید روش یه سوراخ برای سکه داشته باشه؟ این‌که هیچ سوراخی نداره. برای چی می‌گی قلکه؟

پدرش طوری قوطی را نگاه کرد انگار تا به حال آن را ندیده بود: «اوه...به نظرم یه جاییش نوشته بود. شاید این بغل؟»

استوارت با دقت همه جای جعبه را نگاه کرد و چیزی شبیه یک حرف ث پیدا کرد. بعد جعبه را چرخاند و ث شد پ. اما بعد از پ چیز دیگری ننوشته بود. جعبه را دوباره صاف کرد

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۸)
کتاب باز
۱۳۹۸/۰۹/۰۱

محشره !محشره! برای اینکه ادرنالینتون بره بالا، بیشتر از ترن هوایی اثر میکنه!

Hana
۱۳۹۹/۰۷/۲۸

خیلی جالب بود. حتماً بخونید.🦋

Arefeh
۱۳۹۹/۰۸/۱۷

عالی بود♡♡💗💗💐

Adel Ahmadi
۱۳۹۹/۰۱/۲۳

سلام به نظرم کتاب خیلی جالبی بود

ساره
۱۳۹۹/۰۳/۰۵

بی مفهوم نیست و کتاب جالبی است کسانی که میگن بده نصف امرشون در فنا به سر میبرند کتاب عالی است 😍

۰۪۫H۰۪۫Λ۰۪۫ղ۰۪۫ĩ۰۪۫є۰۪۫ħ
۱۳۹۹/۰۸/۰۶

خیلی خوب و جذاب بود. من که خیلی خوشم اومد.🍃

صبا
۱۳۹۹/۱۰/۱۴

ماجرای جالب و هیجان انگیز نوجوانی که در پی یافتن راز خانوادگی خود است

r
۱۳۹۸/۱۲/۲۸

خیلی باحال بود فقط جیمز هورتن کیه؟

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸)
آدم‌های باهوش لزوماً عاقل نیستند.
-Dny.͜.
در حالت عادی استوارت ترجیح می‌داد یک ظرف خورشِ سرد روی سرش بریزد تا این‌که بخواهد با پدرش به پیاده روی برود.
-Dny.͜.
استوارت نفس نفس‌زنان پرسید: «حالا تو دردسر می‌افتی؟» آپریل بریده بریده گفت: «آره. یه دردسر بزرگ. بزرگ. احتمالاً تا آخر سال پول تو جیبی نمی‌گیرم و مجبور می‌شم تا هیجده سالم بشه هر روز ظرفا رو بشورم.
-Dny.͜.
تازه پدر و مادرش علاوه بر این‌که قدِ بلند و سن نسبتاً زیادی داشتند خیلی باهوش بودند. هر چند آدم‌های باهوش لزوماً عاقل نیستند. آدم‌های عاقل اسم بچه‌شان را طوری انتخاب نمی‌کنند که مخففش بشود ا.ه و همه حتی دوست‌های صمیمی آدم هم اَه صدایش بکنند.
HELENA
هر چند آدم‌های باهوش لزوماً عاقل نیستند.
melik
پدرش لبخندی زد و سرش را تکان داد. حتی اگر استوارت می‌گفت: «می‌خوام سر و ته از این موز سیمی آویزون بشم و به مردم کیسه‌های آرد پرت کنم.» باز هم پدرش لبخند می‌زد و سرش را تکان می‌داد.
مژده
استوارت با دلواپسی دور و برش را نگاه کرد و گفت: «آره.» هیچ‌کس توی خیابان نبود. آپریل گفت: «قیافه‌ش این‌جوری شده بود...» بعد شکلک مسخره‌ای درآورد و دوباره از خنده ریسه رفت. استوارت گفت: «هیسسس.» آپریل گفت: «معذرت می‌خوام.» بعد خم شد و چند تا نفس عمیق کشید. استوارت گفت: «جدی می‌گم.» آپریل گفت: «می‌دونم.» بعد سرش را بالا کرد و دوباره شکلک مسخره‌اش را درآورد. استوارت هم مثل دیوانه‌ها زد زیر خنده. یکی دو دقیقه‌ای طول کشید تا آرام شد. گفت: «ولی سرنخ‌ها رو با خودش برد.»
k_dramer
استوارت هورتِن کوچک‌تر از سن واقعی‌اش به نظر می‌رسید. از همه‌ی هم‌کلاسی‌هایش کوتاه‌تر بود و پدر و مادرش هر دو خیلی قد بلند بودند. وقتی کنارشان می‌ایستاد اندازه‌ی یک مورچه به نظر می‌رسید. تازه پدر و مادرش علاوه بر این‌که قدِ بلند و سن نسبتاً زیادی داشتند خیلی باهوش بودند. هر چند آدم‌های باهوش لزوماً عاقل نیستند. آدم‌های عاقل اسم بچه‌شان را طوری انتخاب نمی‌کنند که مخففش بشود ا.ه و همه حتی دوست‌های صمیمی آدم هم اَه صدایش بکنند. تازه استوارت دوست‌های زیادی هم داشت. یک دوچرخه‌ی هشت دنده داشت با خانه‌ای درختی توی حیاط خلوت و حوضی گل‌آلود. زندگی‌اش بدک نبود.
Arefeh

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۹۲ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۱/۰۶/۲۰
شابک۹۷۸۶۰۰۶۴۷۵۲۱۹
تعداد صفحات۱۹۲صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۱/۰۶/۲۰
شابک۹۷۸۶۰۰۶۴۷۵۲۱۹