با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
زنده باد کمیل

دانلود کتاب زنده باد کمیل

۳٫۸ از ۵ نظر
۳٫۸ از ۵ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب زنده باد کمیل

یک دفتر صد برگ بود که پس از چند سال گوشه صندوقخانه خاک خوردن، سر از دفتر ادبیات و هنر مقاومت درآورد و چاپ شد تا روایتگر خاطرات محسن مطلق از روزهای جنگ باشد.

او یادداشت‌هایش را از پادگان دوکوهه آغاز می‌کند و اینکه قرار بوده گردان منحل شده‌ی کمیل، دوباره تشکیل شود. مطلق حالا به عنوان یکی از افراد گروهان شهید مدنی در این گردان مشغول به خدمت شده و اولین ماموریت گردان هم پدافند خط مهران است:

«چند روزی بیشتر نبود که از تهران دل کنده بودیم. دوکوهه هوای مطلوب و دلنشینی داشت. گردانهای لشکر هم بعد از آزادسازی فاو، یا رفته بودند مرخصی و یا در پادگان، زیر چتری از معنویت صفا می‌کردند.

من و عباس یگانه توی پادگان می‌چرخیدیم که خبردار شدیم، بعد از یک سال که گردان کمیل منحل شده بود، دوباره تشکیل خواهد شد. با پیچیدن این خبر، بچه‌های قدیمی گردان از گوشه و کنار پیدا شده و جمع باصفایی به راه انداختند. من و عباس هم در این جمع بودیم. این بار فرماندهی گردان کمیل با برادر شاهسوند بود.»

«زنده باد کمیل» با روایتی بسیار خواندنی و پرتپش و البته گاه غم‌بار پیش می‌رود تا با تصاویری از مطلق و بچه‌های گردان کمیل در روزهای جنگ به پایان برسد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲)
zeinab
۱۳۹۹/۰۷/۲۴

آقای «اریک بوتل»، نام پایان نامه دکترایش را گذاشته: «زنده باد کمیل»! حدود هزار صفحه درباره این کتاب 120 صفحه ای مطلب نوشته است. محسن مطلق، نویسنده کتاب، وقتی این پایان نامه را درباره کتابش دید، وحشت کرد. گفت: مگر

- بیشتر
گمنام
۱۳۹۹/۰۲/۱۹

نسبت به کتابهایی که در این چند سال چاپ شدند متوسط است در ضمن این کتاب ربطی به کانال کمیل و وقایع آن ندارد

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۴)
بالاخره شب از راه رسید. هر سنگر محرابی بود برای عبادت و به‌راستی که در داخل آن سنگرهای کوچک، دریایی از معرفت موج می‌زد و فانوس سنگر گویا تنها هم‌درد یاران بود. حالا دیگر بایستی از هر لحظه به خوبی استفاده می‌کردیم. دعا و مناجات توی خط با هر جای دیگر فرق می‌کرد. هر کسی زانویش را در آغوش کشیده و به تنها فانوس سنگر خیره شده بود؛ هم سوسو زدن فانوس دیدنی بود و هم سوسو زدن ستاره‌ها.
Nazanin :)
نسیمی خوش‌بو فضا را می‌نوردید؛ گویا از سمت کربلا می‌آمد. نگهبانی نیمه شب هم عالمی داشت؛ خصوصاً که نگهبانی به جهت آسایش خاطر شب‌زنده‌داران باشد. سرِ پُست، با یک نگاه می‌توانستی تا کربلا سیر کنی؛ چرا که کربلا در قلب تک‌تک بچه‌ها جا داشت. مگر نه اینکه فرموده‌اند: «مدفن ما در دل شیعیان ما است.» در آن بیابان و در تاریکی مطلق، هیچ گاه احساس وحشت و یا دلتنگی نمی‌کردی، چرا که هم‌نفس بسیجیان عاشق بودی؛ همانهایی که ره صد ساله را یک‌شبه طی کردند.
Nazanin :)
جواد همان شب عملیات، با موشک آرپی‌جی که به پایش خورده بود، جام وصل سر کشیده بود. وقتی ساک جواد را دادم تا برادر کوچکش به خانه ببرد، وارد خانه که شد، صدای شیون و ناله به آسمان رفت. من هم آرام از آنجا دور شدم. آخرین صحبت جواد در ذهنم طنین‌انداز شد که: «مادر تو می‌گویی نرو ولی کس دیگری می‌گوید بیا.»
Nazanin :)
نام گردان کمیل و کمیلیها برای همیشه در آسمان شهادت و شهامت خواهد درخشید؛ لیکن هیچ گاه بیان و کلام نمی‌تواند ذره‌ای از خلوص و صفای آن مدرسه عشق را توصیف کند.
Nazanin :)

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۱۲ صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۵/۱۵
دسته بندی
تعداد صفحات۱۱۲صفحه
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۵/۱۵