فتحالله جعفری اهل اصفهان است. در روزهای آغاز جنگ، این جوان در کردستانِ پرآشوب بود که عراق تانکها و توپهایش را از خطوط مرزی عبور داد و خاک ما را اشغال کرد. او به همراه چند نفر از همشهریهایش خود را به جنوب رساند تا آن ضربشستی که به جیرهبگیرهای داخلی نشان داده بود، به عراقیها هم نشان دهد.
فتحالله به جنگ جنوب گره میخورد. به نقشهها و کالکها، به رودخانهها و پلها، به تپهها و دشتها، به سنگرها و خاکریزها، به سلاحهای سبک و سنگین، به تانکها و نفربرها و مهمتر از همه اینها به اندیشمند جوانی گره میخورد که هم منطقه جنوب را مثل کف دستش میشناخت و هم راههای رسیدن به آسمان را. او دو زانو کنار حسن باقری مینشست و از تجربههای بیبدیل او برای بیرون راندن عراقیها از خاک ایران استفاده میکرد.
حالا سالها از آن روزها میگذرد. هنوز کسی نمیداند حسن باقری در کدام طبقه آسمان خانه دارد. اما فتحالله مانده است تا سرداری باشد که از آن روزها بگوید؛ با همان لهجه خوش اصفهانی و زخمهایی که بر جان و دل دارد:
«سوار یکی از نفربرها شدیم و به سرعت رفتیم طرف خط. به نیروها گفتم با من در تماس باشند و به محض این که گفتم، بیایند. هوا هنوز تاریک بود. دیدم یک نفر در میان تپهها ناله میکند. نفربر را خاموش کرده بودم تا ساکت باشد. جوان لاغری نشسته بود. فهمیدم همان کسی است که سه روز پیش برای شناسایی رفته بود. سلام و علیک کردیم و پرسیدم: چه طوری؟ چه خبر؟
گفت: از نیروهای شناسایی هستم و سه روز است که این جا ماندهام. او هم فلانی است که در آن قسمت شهید شده.
پرسیدم: نفر سوم کو؟
گفت: او هم آن جاست.
کمین دشمن آنها را زده بود. مانده بودند و نتوانسته بودند برگردند. سه روز چیزی نخورده بودند.لاغر و ضعیف شده بود. او را گذاشتیم داخل نفربر خودم و گفتم سریع ببرندش عقب و برگردند.»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب چزابه؛ خاطرات سردار فتحالله جعفری و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
نظر شما دربارهٔ این کتاب