با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
ایرج خسته است

دانلود و خرید کتاب ایرج خسته است

۴٫۵ از ۳۷ نظر
۴٫۵ از ۳۷ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب ایرج خسته است  نوشته  داوود امیریان  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب ایرج خسته است

«ایرج خسته است» رمانی با زبان طنز نوشته‌ی «داوود امیریان» است. امیریان، رویداد‌هایی که در حاشیه‌ی جبهه‌های جنگ هشت سال دفاع مقدس اتفاق می‌افتد را در قالب داستانی جذاب برای نوجوانان روایت می‌کند. داستان با ورود نوجوان ۱۵ ساله‌ای به نام «ایرج» به جبهه شروع می‌شود و تنبلی‌های ایرج، مایه‌ی شوخی بچه‌های رزمنده می‌شود. پرداختن به این وجه از اتفاقات پشت جبهه‌، نشان‌دهنده‌ی سرزندگی و روحیه‌ی خوبی است که رزمندگان در دوران جنگ داشتند. «ایرج خسته است» روایتی نو از جبهه‌های جنگ با داستان‌های کم‌حجم و به هم مرتبط است، که با زبانی ساده و روان، در حوزه ادبیات دفاع مقدس تالیف شده‌است. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «تازه چشمانم گرم خواب شده‌بود که ناگهان یک نفر با داد و فریاد، مثل گلوله پرید داخل سنگر و گفت: «ای وای، بدبخت شدیم! دایناسور! اژدها!...» و افتاد روی شکمم. از درد به خود پیچیدم. ایرج بود که هوار میزد و سرخ شده‌بود. تمام صورتش خیس عرق بود و با چشم‌هایی گشاد و موهایی سیخ‌سیخ نگاهمان می‌کرد. همه بچه‌ها از خواب پریدند و با حیرت، به او که می‌لرزید و هوار می‌کشید: «اژدها... اژدها!» خیره شدند. هوای سنگر دم کرده بود و همینجوری عرق می‌ریختیم. ایرج دستم را گرفت و بریده‌بریده گفت: «رجب جان! بدبخت شدیم. یک غول بیابانی بیرون است... یک اژدها آنجاست! بچه‌ها را بردار فرار کنیم.» بلند شد و بنا کرد به دویدن در داخل سنگر. آه و ناله بچه‌ها بلند شد که «وای سرم»، «شکمم»، «مردم وای...». گیج و منگ نشستم. اصلاً نمی‌دانستم چه شده و منظور ایرج از اژدها چیست. رستمی با سروصدای ایرج بلند شد. ایرج تا او را دید، دوید طرفمان. هنوز دو قدم نیامده پایش پیچ خورد و با سر فرود آمد روی کمرم. نفسم بند آمد. ایرج مهلت نداد و دوباره نفس‌زنان فریاد زد: «برادر رستمی! اژدها... بلند شو بچه‌ها را بردار فرار کنیم، بدبخت شدیم، خودم دیدمش، مطمئنم که عراقی‌ها را خورده و حالا دارد می‌آید سروقت ما...»»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۶)
S
۱۳۹۷/۰۶/۱۹

ایرج خسته به جبهه میرود و در حین رزم استراحت را هم فراموش نمیکند😊 کتاب جالبی برای نوجوانان و بزرگسالان علاقه مند به طنز دفاع مقدس.

sadra
۱۳۹۸/۱۰/۰۲

خیلی کتاب جالب و بامزه ای بود آقای امیریان یکی از نویسندگان خوب کشور ما هستند

N.A
۱۳۹۸/۱۱/۲۳

مثل تمام کتابهای اقای امیریان عالی وباورپذیر....

mr jr 6
۱۳۹۹/۰۱/۱۱

عالی بود مثل همه ی کتاب های اقای امیریان

ali kameron
۱۳۹۹/۰۲/۰۱

به نظرم عالی بود مخصوصا قسمت های اخرش. کتابش کمی بامزه و جذابیت جالبی داشت . به نظر من عالی بود. حتما پیشنهاد میکنم که بخونید.

•|مهدے یار|•
۱۳۹۹/۰۳/۱۰

خیلی خوب بود کتابای آقای امیریان تو زمینه دفاع مقدس واقعا محشره

♡عشق کتاب♡
۱۳۹۹/۰۹/۱۶

برین بخونین خیلی قشنگه❤❤❤❤❤❤ اقای امیریان خیلی قشنگ کتاب های طنز جبهه ای مینویسن❤

دختر کتابخون📖
۱۳۹۹/۰۸/۰۶

عالی بود❤️

علی اکبر
۱۳۹۷/۱۱/۲۲

مثل بقیه آثار آقای امیریان ، در یک کلام عالی

کفشدوزک
۱۳۹۹/۰۵/۲۳

کوتاه بود داستان زیبایی بود 😁😁⁦❤️⁩

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۳)
بلند شدم و قامت بستم. سلام نمازم را که دادم، رو کردم طرف ایرج. دیدم هنوز سر به سجده دارد. حال عجیبی پیدا کردم. لحظه‌ای همان‌طور نگاهش کردم و بعد هم شروع به خواندن دعا کردم. اذان صبح که از بلندگوهای اردوگاه پخش شد، بلند شدم و دیدم ایرج همچنان سر به سجده دارد. با تعجب بالای سرش رفتم. کنارش چمباتمه زدم و گفتم: «التماس دعا ایرج‌جان. بس است دیگر! نماز صبح را بزنیم برویم که آفتاب دارد درمی‌آید.» تکان نخورد. دستم را گذاشتم روی گرده‌اش و غُر زدم: «دِپاشو دیگر! می‌دانیم خیلی گُل‌گدایی.» دست که به او زدم، درازبه‌دراز روی زمین ولو شد! تازه متوجه شدم که آقا ایرج ساعت‌هاست خوابش برده و مشغول زیارت هفت پادشاه است!
S
از ابتدای ستون پیام رسید که ذکر خدا یادت نرود!
حکیمی
«من تازه اول جوانی‌ام است. پدرم گفته اگر شهید بشوی، می‌کشمت!»
حکیمی
داشتیم تلویزیون نگاه می‌کردیم که یکهو در اتاق باز شد و هفت هشت نفر با سروصدا ریختند تو. کم مانده بود از خوشحالی پر دربیاورم. بچه‌های دسته خودمان بودند. در مدت یک هفته‌ای که در بیمارستان بستری بودم، نتوانسته بودم ببینمشان. سرکرده‌شان هم عباس بود که در یک دست جعبه شیرینی و دست دیگرش پاکت میوه بود. به دنبالش هم چند پرستار با داد و قال وارد شدند که امروز روز ملاقات نیست، بروید بعداً بیایید! عباس همان‌طور که به طرفم می‌آمد، گفت: «برو آبجی، راحتمان بگذار. الان می‌رویم!» با بچه‌ها دیده‌بوسی کردیم. ایرج هم در آخر راضی شد که از زیر پتو بیرون بیاید و اجازه بدهد که بچه‌ها جمال بی‌همتایش را زیارت کنند!
FatemehSalimi
دلم قرص شد و همراه عباس سوار بر موتور، تخت گاز راهی بیمارستان شدیم. وارد اتاقش که شدیم، دیدیم چشم‌هایش را بسته و خروپفش به هواست. پای راستش را از زانو به پایین گچ گرفته بودند و پیشانی‌اش را هم یک دور کامل، باندپیچی کرده بودند. با اضطراب رو کردم به عباس و گفتم: «انگاری حالش بد است.» عباس رفت بالای سر ایرج. درحالی‌که کتفش را تکان می‌داد، مثل مَلک عذاب نهیب زد: «پاشو! پاشو که پدر خواب را درآوردی. بلند شو کمی استراحت کن!» ایرج بدون اینکه چشمانش را باز کند، غر زد: «هوم... چیه؟» گفتم: «پاشو، پاشو که مهمان داری.» چشم‌هایش را به زور باز کرد و زیر لبی گفت: «بابا، می‌گذارید یک چرت بخوابیم یا نه؟»
سپیده
با جان و دل قبول کردم. پریدم و ساکش را انداختم روی دوشم. همان‌طور ساکت و بی‌صدا، با یک قدم فاصله، دنبالم می‌آمد. برای اینکه سر صحبت را باز کنم، پرسیدم: «اسمت چیه اخوی؟» گفت: «ایرج. ایرج خان‌پرور.» به چادر که رسیدیم، داشتم با خودم فکر می‌کردم که چطوری توانسته با پانزده سال سن، خودش را به جبهه برساند؟
MAHDISA
حاج آقا سرفه‌ای کرد و گفت: «حدیث این است: النظافه من الایمان و...؟» حاج آقا انتظار داشت ایرج ساکت بماند و مثلاً چهره در هم بکشد و برّوبرّ به حاجی نگاه کند. بعد او بگوید که: خب، معلوم است، حدیث ادامه ندارد. اما ایرج نه گذاشت، نه برداشت و گفت: «والکثافه من الشیطان!!» چشمان حاج آقا از تعجب گشاد شد. شلیک خنده بچه‌ها بلند شد. بچه‌ها دست روی دلشان گذاشته بودند و غش‌غش می‌خندیدند. حاج آقا عالمی خودش را نباخت. به صورت ایرج که موذیانه می‌خندید و نگاهش می‌کرد، خیره شد و پرسید: «حالا می‌شود بگویی این حدیث از چه کسی است؟» ایرج نفسی تازه کرد و گفت: «نصفش حدیث نبوی است و نصف دیگرش از قیس ابن اکبر سیاه!»
sadra
هنوز چیزی از آمدنش نگذشته بود که تمام بچه‌های گردان از دستش ذلّه شدند. حسابی تنبل بود و هی از زیر کار درمی‌رفت. از آن آدم‌هایی بود که اصلاً با همکاری با دیگران و این‌ور و آن‌ور کردن تراورس و تیرآهن و کیسه گونی هیچ میانه‌ای ندارند. حتی زورش می‌آمد صبح‌به‌صبح پتوهایش را منظم کند. با همه این حرف‌ها، به خاطر علاقه‌ای که به او پیدا کرده بودم سعی می‌کردم هوایش را داشته باشم.
سپیده
عملیات که تمام شد، عباس آمد سراغم و گفت: «از ایرج خبر داری؟» با لحن گرفته‌ای گفتم: «نه! چطور مگر؟» گفت: «پس بیا برویم پیشش.» با اضطراب پرسیدم: «تو را به خدا راستش را بگو. شهید شده؟» خندید و گفت: «ای بابا! ایرج و شهید شدن؟ چند تا ترکش علّافی بهش خورده و چهار چرخش را برده هوا!»
سپیده
دستم را گذاشتم روی گرده‌اش و غُر زدم: «دِپاشو دیگر! می‌دانیم خیلی گُل‌گدایی.»
مرتضی ش.

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۶۳ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۵/۰۲
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۹۶۴-۵۰۶-۵۳۹-۱
تعداد صفحات۶۳صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۵/۰۲
شابک‌‫‬‭۹۷۸-۹۶۴-۵۰۶-۵۳۹-۱