
کتاب کتابخانه از دست رفته
معرفی کتاب کتابخانه از دست رفته
کتاب کتابخانه از دست رفته نوشتهی ربکا استید و وندی مس با ترجمهی امیر متقی داستانی چندصدایی دربارهی یک شهر کوچک، یک کتابخانهی سوخته و گربهای ششانگشتی است که کنار کتابخانهای رایگان نگهبانی میدهد. روایت میان گربهای بهنام مورتیمر، پسربچهای کلاسپنجمی بهنام اوان و شبحی کتابدوست بهنام اَل جابهجا میشود و کمکم معمایی قدیمی را پیش میکشد؛ معمای آتشسوزی کتابخانهی مارتینویل و کتابهایی که سالها بعد دوباره سر و کلهشان پیدا شده است. کتاب چار آن را منتشر کرده است. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب کتابخانه از دست رفته
کتاب کتابخانه از دست رفته با ترکیب صداهای مختلف، جهانی میسازد که در آن گربهها، موشها، بچههای مدرسهای و اشباح، همگی در سرنوشت کتابها نقش دارند. ربکا استید و وندی مس در این کتاب، شهر خیالی مارتینویل را بهعنوان صحنهی اصلی انتخاب کردهاند؛ شهری که کتابخانهاش سالها پیش در آتش سوخته و حالا کتابهای همان کتابخانه، بهطرزی عجیب در یک کتابخانهی رایگان کوچک کنار پارک شهر ظاهر شدهاند. کتاب کتابخانه از دست رفته از همان فصلهای اول، سه خط روایی را پیش میبرد: مورتیمر، گربهی ششانگشتی که حافظه و شنوایی شگفتانگیزی دارد و با کتابخانهی قدیمی پیوند عاطفی عمیقی پیدا کرده است؛ اوان، دانشآموز کلاس پنجمی که درگیر اضطراب رفتن به مدرسهی راهنمایی، تکالیف، دوستی با ریف و نگرانیهای مالی و شغلی پدرش است؛ و اَل، شبح دستیار کتابخانهی سوخته که حالا در خانهی تاریخ مارتینویل زندگی میکند و با نگاهی دقیق، گذشته و حال شهر را بههم وصل میکند. در کتاب کتابخانه از دست رفته، ساختار فصلها کوتاه و رفتوبرگشت میان زمانها و زاویهدیدها پرشمار است. خواننده از زیرزمین خانهی تاریخ، به کلاس پنجم مدرسه، به تپههای اطراف شهر و به خاطرات باشگاه کتابخوانی چهارشنبهها میرود. در خلال این رفتوآمدها، سرنخهایی دربارهی آتشسوزی کتابخانه، نقش کتابدار قدیمی، رابطهی پدر اوان با آن کتابخانه و سرنوشت کتابهای امانتگرفتهشده آشکار میشود. حضور یادداشتها، کارتهای کتابخانه، عکس پولاروید و کتاب راهنمای «چگونه رمان معمایی بنویسیم» هم لایهی معمایی داستان را پررنگتر کرده است.
خلاصه کتاب کتابخانه از دست رفته
اوان، دانشآموز کلاس پنجمی در مارتینویل، در مسیر هرروزهاش به مدرسه با جعبهای چوبی روی تیرکی کنار پارک روبهرو میشود؛ کتابخانهی رایگان کوچکی که پر از کتابهای کتابخانهی قدیمی شهر است؛ کتابخانهای که سالها پیش در آتش سوخته. او از آنجا دو کتاب برمیدارد و در یکی از آنها کارت کتابخانهای پیدا میکند که رویش فقط یک نام بارها تکرار شده: ادوارد مککلاند، اسم پدر خودش. همزمان مورتیمر، گربهی ششانگشتی و دلبستهی کتابخانهی سوخته، بیرون خانهی تاریخ از کتابخانهی کوچک تازهساختهشده مراقبت میکند و اَل، شبح دستیار سابق کتابخانه، از گذشتهی باشگاه کتابخوانی، کتابدار سختگیر و مهربان و روز آتشسوزی میگوید. اوان با کمک دوستش ریف و با الهام از کتاب «چگونه رمان معمایی بنویسیم»، ماجرا را مثل یک پروندهی کارآگاهی میچیند و سعی میکند بفهمد کتابها چطور برگشتهاند، چرا همه در یک روز تحویل داده شدهاند و پدرش چه رابطهای با آن کتابخانه داشته است، بیآنکه پاسخ نهایی بهسادگی رو شود.
چرا باید کتاب کتابخانه از دست رفته را بخوانیم؟
کتاب کتابخانه از دست رفته همزمان یک داستان معمایی، روایتی دربارهی دلبستگی به کتابها و تصویری از روابط خانوادگی و دوستی در یک شهر کوچک است. این کتاب نشان میدهد چطور یک کتابخانهی سوخته و چند جلد کتابِ بهظاهر معمولی میتوانند گذشتهی یک شهر، رازهای یک خانواده و احساسات یک گربهی ششانگشتی را بههم وصل کنند و خواننده را به فکرکردن دربارهی خاطره، فقدان و خواندن وادارند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن کتاب کتابخانه از دست رفته به نوجوانان و پیشنوجوانانی پیشنهاد میشود که به داستانهای معمایی آرام، ماجراهای شهری کوچک، گربهها و کتابخانهها علاقه دارند. همچنین به کسانی پیشنهاد میشود که از روایتهای چندصدایی و داستانهایی دربارهی کتابخوانی، دوستی و رابطهی والد و فرزند لذت میبرند.
بخشی از کتاب کتابخانه از دست رفته
«اوان نزدیک شهر شده بود که برای اولین بار کتابخانهٔ رایگان کوچک را دید. وقتی داشت از آخرین بخش تپه بالا میرفت، کتابخانه بیشتر و بیشتر مشخص میشد. اوان همان اول نفهمید که آن چیز کتابخانه است، چون فقط پشتش را میدید: مستطیلی چوبی که روی تیرکی قرار گرفته بود. فکر کرد شاید تابلویی جدید یا پروژهٔ هنری کسی است. وقتی نزدیکتر شد، متوجه شد که آن چیز مثل جعبه است؛ نه مستطیل. اوان از خیابان رد شد، روی چمنها پا گذاشت و دور جعبه چرخید. آهان. آن چیز فقط جعبهای روی تیرک نبود و چند در شیشهای هم داشت. پشت درها هم پر از کتاب بود. اوان هنوز وقت داشت که بهموقع به مدرسه برسد. هیچکس نزدیک این جعبهٔ عجیب نبود و فقط گربهای بزرگ و نارنجی زیر سایهاش خوابیده بود. اوان گفت: «تو رو میشناسم.» او واقعاً گربه را میشناخت؛ مادر اوان آن گربه را «طلایی» صدا میزد. طلایی معمولاً صبحها پشت پنجرهٔ خانهٔ تاریخ مارتینویل مینشست که پنجاه قدم آنطرفتر بود. اوان تا حالا این گربه را بیرونِ ساختمان ندیده بود، اما مطمئن بود که همان طلایی است. اوان پرسید: «اینجا چی کار میکنی؟» گربه صورتش را رو به خورشید بلند کرد و خوابآلود پلک زد. اوان هم رفت سراغ جعبهٔ عجیب کتابها. درهای شیشهای راحت باز شدند و بویی در فضا پیچید؛ بویی مثل بوی پورهٔ سیب... یا شاید هم پنیر. البته بیشتر مثل بوی پورهٔ سیب بود. عجیب بود، اما بوی خوبی میداد. دستنوشتهٔ کوچکی به تنها قفسهٔ داخل جعبه چسبیده بود: یک کتاب بردار یا یک کتاب بگذار. هر دو کار را هم میتوانی بکنی.»
حجم
۱۴۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۲۴ صفحه
حجم
۱۴۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۲۴ صفحه