
کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند!
معرفی کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند!
کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند! نوشتهی دنی والاس با ترجمهی نهال سهیلیفر و تصویرگری جما کورل، ماجرای یک روز بههمریخته در دنیایی پر از صفحهنمایش است که ناگهان همهچیز خاموش میشود. این کتاب را کتاب چار منتشر کرده است و داستانش از دل یک خانوادهی معمولی شروع میشود که بهخاطر قطعشدن نمایشگرها، ناگهان وسط ماجراجوییای بزرگ قرار میگیرند. روایت از زبان دختری بهنام استلا است که هم بامزه است و هم دقیق، و با نگاه او، هم ترس و هم خندهی این اتفاق عجیب دیده میشود. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند!
کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند! داستانی است از دنی والاس که از دل یک اتفاق ساده شروع میشود: یک شب معمولی فیلمدیدن خانوادگی که ناگهان همهی صفحهنمایشها خاموش میشوند. تلویزیون، موبایل، تبلت، ساعت هوشمند، مایکروویو و حتی تابلوهای فرودگاهها از کار میافتند و هیچکس نمیداند چه خبر شده است. روایت از زبان استلا، دختر دهسالهی منظم و دقیق خانوادهی بابکرافت است که عاشق برنامهریزی و کاغذ چسبی و البته گربهی خیالیاش، جاسیندا، است. در کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند! ماجرا فقط به یک خانه یا یک شهر محدود نمیماند و کمکم معلوم میشود این خاموشی عجیب، همهجا را درگیر کرده است. مدرسهها، ادارهها، بانکها، رستورانها و حتی بیمارستانها با این وضعیت تازه دستوپنجه نرم میکنند. استلا و خانوادهاش در همین آشوب تصمیم میگیرند برای سرزدن به مامانبزرگ، راهی سفری طولانی شوند؛ سفری که بدون جیپیاس، بدون موبایل و بدون هیچ نمایشگری باید فقط با نقشه، سؤالپرسیدن و حدسزدن جلو برود. کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند! در فصلهای متعدد، هم زندگی روزمرهی یک خانوادهی امروزی را نشان میدهد و هم واکنش آدمبزرگها و بچهها را وقتی ناگهان همهی ابزارهای دیجیتال از دسترس خارج میشوند. در خلال این سفر، رابطهی استلا با پدر و مادرش، نگرانی برای مامانبزرگ، حسادتهای ریز نسبت به ویدئوهای اینترنتی و دغدغههای محیطزیستی او هم پررنگ میشود و فضای داستان را از یک ماجرای صرفاً تکنولوژیک فراتر میبرد.
خلاصه کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند!
کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند! از روزی میگوید که در آن، تمام صفحهنمایشهای دنیا ناگهان خاموش میشوند و هیچ گوشی، تبلت، تلویزیون، جیپیاس یا تختهی هوشمندی کار نمیکند. استلا، دختری منظم و دقیق، در ابتدا این وضعیت را شبیه قطع برق موقتی میبیند، اما کمکم میفهمد ماجرا جدیتر است. خانوادهی او که برای کار، خرید، تفریح و حتی نفسکشیدنِ آرام، به نمایشگرها وابستهاند، ناچار میشوند راههای دیگری برای انجام کارهایشان پیدا کنند. در ادامهی کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند! خانوادهی بابکرافت برای مطمئنشدن از حال مامانبزرگ، راهی سفری طولانی میشوند؛ سفری که در آن باید بدون کمک تکنولوژی، مسیر را پیدا کنند، با آدمهای مختلف روبهرو شوند و با ترسها و استرسهای خودشان کنار بیایند. در دل این ماجرا، پرسشهایی دربارهی وابستگی به تکنولوژی، ارتباطهای واقعی و نقش بچهها در بحرانها مطرح شده است.
چرا باید کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند! را بخوانیم؟
کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند! با یک موقعیت آشنا بازی میکند: دنیایی که ناگهان بدون صفحهنمایش میشود. این داستان هم خندهدار است و هم پر از موقعیتهای پرتنش، و نشان میدهد وقتی ابزارهای دیجیتال کنار میروند، چه چیزهایی در خانواده، دوستیها و زندگی روزمره پررنگتر میشود. روایت استلا کمک میکند نگاه تازهای به نظم، مسئولیتپذیری و وابستگی به تکنولوژی شکل بگیرد.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند! به بچهها و نوجوانانی پیشنهاد میشود که با موبایل، تبلت و بازیهای آنلاین سروکار دارند و دوست دارند ماجرایی پراتفاق و بامزه بخوانند. همچنین به والدینی پیشنهاد میشود که به موضوع استفاده از تکنولوژی در خانواده و گفتوگو دربارهی آن علاقهمند هستند.
بخشی از کتاب روزی که نمایشگرها از کار افتادند!
«صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم، تنها چیزی که میشنیدم صدای همهمه و دستپاچگی از طبقهٔ پایین بود. به ساعتِ زنگدارم نگاه کردم، ولی کار نمیکرد. گوشیام هم کار نمیکرد؛ بااینکه آن را به شارژ زده بودم تا اگر مثل زامبیها نصفهشب زنده شد، شارژ داشته باشد. صدای بابا را از آشپزخانه میشنیدم که شکایت میکرد از اینکه خواب مانده و دیر به سر کارش میرسد. او مدام داد میزد: «اَلِکسا! ساعت چنده؟» و «الکسا! جریان چیه؟» و «الکسا! مگه من چیکار کردهام؟ چرا باهام حرف نمیزنی؟» مامان داشت زیرلب چیزهایی میگفت که احتمالاً سیستمها قطع شده، ولی بهجز صدای مامان و بابا، صداهای دیگری را که معمولاً میشنیدم، نمیشنیدم. صدای اخبار را نمیشنیدم که همیشه تا خانهٔ بغلی میرفت. مامان مشغول درستکردن تخممرغ عسلیاش در مایکروویو نبود. هیچ صدای بیپبیپی نمیآمد. ... اول اینکه این چه صدایی بود؟ جواب: صدای هیچی. نه خبری از صدای دینگ آمدنِ پیام بود؛ نه خبری از صدای بینگِ آمدنِ ایمیل؛ نه خبری از بلیپبلیپ یا سوت پرنده یا تینگتینگهای واتساپ. تدی کلافه با تبلتِ ازکارافتادهاش پشت میز آشپزخانه نشسته بود. بابا به گوشیاش خیره شده و سرش را تکان میدهد. بعد شروع میکند به دادوفریادکردن، دربارهٔ اینکه چطور توستر کار میکند و چراغها روشن میشوند، ولی تلویزیون و لپتاپش فقط یک صفحهٔ خالی را نشان میدهند. میگوید قطعشدن برق اینجوری نیست. شما یا برق دارید، یا ندارید.»
حجم
۱۴٫۲ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۰۸ صفحه
حجم
۱۴٫۲ مگابایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۰۸ صفحه