
کتاب سوار بر اسب سپید
معرفی کتاب سوار بر اسب سپید
کتاب سوار بر اسب سپید نوشتهی تئودور اشتورم و با ترجمهی ابوذر آهنگر، اثری از ادبیات کلاسیک آلمان است که نشر مهرگان خرد آن را منتشر کرده است. این کتاب دومین جلد از مجموعهی سرو بهشمار میآید و در ژانر رئالیسم جای میگیرد. داستانی که در این کتاب روایت میشود، بر پایهی افسانهای قدیمی و پررمزوراز شکل گرفته و با فضایی وهمآلود و پرتعلیق، خواننده را به دنیای روستاییان شمال آلمان و نبرد آنها با طبیعت و خرافات میبرد. روایت داستان با حضور شخصیتی شبحوار و اسطورهای، مرز میان واقعیت و خیال را باریکتر میکند و در عین حال، دغدغههای اجتماعی و انسانی را در بستر یک قصهی محلی به تصویر میکشد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب سوار بر اسب سپید
کتاب سوار بر اسب سپید اثر تئودور اشتورم، داستانی است که در فضای روستاهای ساحلی دریای شمال آلمان میگذرد و با الهام از افسانهها و باورهای محلی، به روایت زندگی، کشمکشها و سرنوشت مردمان این منطقه میپردازد. اشتورم در این کتاب با بهرهگیری از عناصر رئالیسم، تصویری زنده و ملموس از جامعهی روستایی، روابط انسانی، و تقابل میان عقل و خرافه ارائه داده است. ساختار کتاب به گونهای است که روایت اصلی از زبان راویای آغاز میشود که خود شاهد ماجراهاست و در ادامه، داستانها و خاطرات شخصیتهای مختلف را به هم پیوند میزند. حضور سوار شبحوار بر اسب سپید، که نمادی از هشدار و پیشبینی فاجعه است، فضای داستان را بهشدت رازآلود و پرتعلیق میکند. شخصیت اصلی، هاوکه هاین، مدیر پیشین سد روستا، با ذهنی جستوجوگر و روحیهای پیشرو، در برابر سنتها و مقاومت روستاییان نسبت به تغییر و پیشرفت قرار میگیرد. این کتاب نهتنها داستانی دربارهی ارواح و افسانههاست، بلکه بهنوعی بازتابی از کشمکشهای اجتماعی، فردی و حتی فلسفی در جامعهای کوچک و بسته بهشمار میآید. تئودور اشتورم با نثری دقیق و توصیفاتی جزئینگر، موفق شده است فضای سرد و مهآلود شمال آلمان را بهخوبی به تصویر بکشد و خواننده را درگیر لایههای مختلف داستان کند.
خلاصه داستان سوار بر اسب سپید
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! داستان سوار بر اسب سپید با روایتی از یک عصر توفانی آغاز میشود؛ جایی که راوی در مسیر بازگشت از مهمانی خانوادگی، با سوار شبحواری بر اسب سپید روبهرو میشود. این سوار، که بعدها مشخص میشود شبح هاوکه هاین، مدیر پیشین سد روستاست، نمادی از هشدار و پیشبینی خطر برای اهالی منطقه است. روایت اصلی با بازگویی خاطرات و افسانههای محلی توسط آقامعلم، قصهگوی جمع، ادامه مییابد و به زندگی هاوکه هاین میپردازد؛ پسری با ذهنی جستوجوگر که از کودکی به مسائل سدسازی و مهار آب علاقهمند است و برخلاف دیگران، بهدنبال تغییر و بهبود وضعیت روستا است. هاوکه با وجود مخالفتها و خرافات رایج، تلاش میکند دانش و تجربهی خود را به کار گیرد و در نهایت به مقام مدیر سد میرسد. در این مسیر، روابط او با دیگر شخصیتها، از جمله پدرش، مدیر سد، سرخدمتکار و دختر مدیر سد (الکه)، شکل میگیرد و هرکدام از این روابط، بخشی از کشمکشهای درونی و بیرونی او را نمایان میکند. داستان با توصیف دقیق زندگی روزمره، جشنها، رقابتها و حتی حوادث تلخ و عجیب، لایههای مختلفی از جامعهی روستایی و باورهای آنها را آشکار میسازد. حضور شبح سوار بر اسب سپید، همواره بهعنوان سایهای از گذشته و هشداری برای آینده، بر فضای داستان سنگینی میکند و در نهایت، سرنوشت هاوکه و روستا را به هم گره میزند.
چرا باید کتاب سوار بر اسب سپید را بخوانیم؟
سوار بر اسب سپید اثری است که با ترکیب افسانه و واقعیت، تصویری متفاوت از زندگی روستایی و کشمکشهای انسانی ارائه میدهد. این کتاب با فضاسازی منحصربهفرد و شخصیتپردازی دقیق، نهتنها خواننده را با دنیای پررمزوراز شمال آلمان آشنا میکند، بلکه به موضوعاتی چون تقابل عقل و خرافه، فردیت و جمع، و تأثیر پیشرفت بر سنتها میپردازد. روایت چندلایه و جزئینگر آن، امکان همذاتپنداری با شخصیتها و درک عمیقتر از دغدغههای انسانی را فراهم میکند. همچنین، پرداختن به موضوعات اجتماعی و فلسفی در قالب داستانی پرتعلیق و رازآلود، تجربهای متفاوت از خواندن ادبیات کلاسیک را رقم میزند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به علاقهمندان ادبیات کلاسیک، دوستداران داستانهای رازآلود و افسانهای، و کسانی که به موضوعات اجتماعی، روانشناختی و کشمکش میان سنت و نوگرایی علاقه دارند پیشنهاد میشود. همچنین برای کسانی که به دنبال تجربهی فضای روستایی و فرهنگ اروپای شمالی هستند، این اثر انتخاب مناسبی است.
بخشی از کتاب سوار بر اسب سپید
«آن راوی اینگونه شروع کرد؛ سومین دههٔ قرن ما بود، بعدازظهری از ماه اکتبر؛ در هوایی بهشدت توفانی سوار بر اسب در کنارِ خاکسد (آببند یا خاکریز) ناحیهٔ فریسیای شمالی میرفتم، در سمت چپم از چندین ساعت پیش همان کرانهٔ ملالآور و خالی از حیوانات اهلی را میدیدم و در دست راستم -و البته به شکلی آزارنده نزدیک- ساحل دریای شمال را. هرچند عموماً از خاکسد، نواحی هالیگن و جزیرههایش دیده میشدند ولی من جز امواج زرد و خاکستری که گویی با غرّش غضبآلودی بیوقفه از سوی سد به بالا ضربه میزدند و کفهای کثیفش بر من و اسبم میپاشیدند، نمیدیدم. آن پشتها هم غروبِ سترونْ مرز بین آسمان و زمین را محو کرده بود چراکه ماه نیمه هم که در آن بلندا بود گاهوبیگاه با ابرهای تیرهٔ گذرا پوشانده میشد. هوا بسیار سرد بود. دستهای بیجان و بیحرکت من دیگر تاب نگهداشتن افسارِ حیوان را نداشتند. طبیعتاً هم کلاغها و مرغان دریایی را نکوهش نمیکردم که داشتند قارقار و غوغوکنان پیدرپی از سمت جریان آب به طرف خشکی کشیده میشدند. تاریکی شب آغاز شده بود و دیگر درست صدای سُم اسبم را تشخیص نمیدادم. هیچ آدمی دیده نمیشد و جز سروصدای پرندگان -وقتی با بالهای بزرگشان به من و مادیان وفادارم میخوردند- و غوغای باد و آب چیزی نمیشنیدم. انکار نمیکنم که گاه آرزو میکردم آن لحظه در منزل امنی میبودم. این وضعیتِ آب و هوایی تا سه روز دیگر هم ادامه یافت که به اصرارهای زیاده از حد، در عمارت یکی از خویشاوندان عزیز و گرامی در هاردن شمالی همانطور بهعنوان میهمان نگاه داشته شدم. ولی امروز دیگر این ضیافت ادامه پیدا نمیکرد، در شهر-که چندساعتی در مسیر جنوبی با اینجا فاصله داشت- کار داشتم و باوجود همهٔ الحاح و توجیهات آن خویشاوند و همسر گرامیاش، باوجودِ انواع سیبهای محلی مرغوبِشان که هنوز هم بسیار طعمدار بودند، بعدازظهر از آنجا حرکت کردم.»
حجم
۱۷۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۶۶ صفحه
حجم
۱۷۳٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۱۶۶ صفحه