
کتاب تمغای نامه
معرفی کتاب تمغای نامه
کتاب تمغاینامه نوشتهٔ لیلا امانی توسط نشر صاد منتشر شده است. این رمان داستانی تاریخی را روایت میکند که در بستری از سنتهای ایلیاتی و تحولات سیاسی دوران صفویه شکل میگیرد.
درباره کتاب تمغای نامه
داستان با مراسمی آیینی و رقص هالای آغاز میشود، جایی که بابک، شخصیت اصلی، در آستانه دریافت نشان ایل قرار دارد. او وارث تعهدی است که نسلهای پیشینش برای حفظ یکپارچگی سرزمین بر عهده گرفتهاند. اما در این مسیر، تنشهای درونی، انتظارات ایل و آشوبهای سیاسی، آزمونی دشوار برای او رقم میزنند. نویسنده با جزئیات دقیق و توصیفات زنده، فضای ایلیاتی و احساسات شخصیتها را به تصویر میکشد. خواننده همراه با بابک، در میان صداهای دهل، بوی کباب و سرمای صبحگاهی دشت، سفری به گذشته را تجربه میکند.
کتاب تمغای نامه را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
علاقهمندان به رمانهای تاریخی، روایتهای ایلیاتی و داستانهایی که در بستر تحولات سیاسی گذشته روایت میشوند، از خواندن این کتاب لذت خواهند برد.
بخشی از کتاب تمغای نامه
«بابک سکوت جمع بزرگان را دید. هرکدام از شنیدن حساب و کتاب درباره سواران شهرهایی که سلطان سلیم در تصرف داشت به فکر فرو رفتند. لیوانهای مسی شهد نیم خورده بودند. بابک اشاره بیگالله را فهمید، باید غذا را میآوردند تا نگرانی و دلهره برای لحظهای از جشن تغمای دور شود. بابک به نرمی یک گربه، خیز آرامی برداشت و از سیاهچادر بیرون رفت.
زنان را صدا زد، به نوجوانان ایل که مشغول چوببازی بودند گفت که متعلقات ناهار را بیاورند. پسرها دست از بازی کشیدند. بوی گوشتهای تکه شده کبابی بلند شده بود. زنهای ایل از چند روز قبل نان تازه پخته بودند. یک سمت چادر بزرگان را بالا کشید تا رفت و آمد بهتر شود. قرابههای دوغ و آب دست به دست میشد. بابک احساس کرد میلی به غذا ندارد. جنگ، قریبالوقوع و حتمی بود. سرمایه هر دو ایل را باید در جایی پنهان میکردند، اگر مردان دو ایل برای جنگ بروند هر تهدیدی برای ایلات قابل چشم پوشی نیست باید به زنان هم میگفتند تا مراقب باشند. دشمن پشت مرزها بود.
بابک به سمت تخت رفت. همه مشغول به خوردن کباب شدند. خودش را از ایل دور دید. لحظهای که تغمای را به گردنش انداختند زنان ایل را دید که با یاشماق نم اشکهای خود را گرفتند. از وقتی یتیم شد و پدرومادرش در جنگ کشته شدند، همه زنان ایل مادرش بودند. یکی برایش غذا میپخت، یکی درز لباسهایش را میگرفت. یکباره حس کرد غمی بزرگ به گلویش چنگ زده است. قرار بود کسی بیاید و همه چیز او را به یغما ببرد.»
حجم
۱۵۲٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۰۲ صفحه
حجم
۱۵۲٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۲۰۲ صفحه