کتاب داستان ضرب المثل ها دنیا مملکت‌ دوست + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب داستان ضرب المثل ها

کتاب داستان ضرب المثل ها

معرفی کتاب داستان ضرب المثل ها

کتاب داستان ضرب المثل ها نوشتهٔ دنیا مملکت‌ دوست است. انتشارات فانوس دنیا این مجموعه داستان - ضرب‌المثل‌ را روانهٔ بازار کرده است.

درباره کتاب داستان ضرب المثل ها

کتاب داستان ضرب المثل ها ابتدا درمورد متل و مثل توضیح داده است. این کتاب کوشیده است تا داستانی را که پشت هر ضرب‌المثل وجود دارد، بازگو کند. نویسنده گفته است که مثل‌های منظوم گاه ساخته‌وپرداختهٔ شاعر است و گاهی از مثل‌های ساده گرفته شده و در شعر زیبا و مناسبی جا افتاده و جانشین مثل قدیمی‌تر شده است. عنوان برخی از داستان - ضرب‌المثل‌های این کتاب عبارت است از «اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد»، «برو جایی که عرب نی انداخت»، «آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد»، «دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم دیگران بخورند» و «هر چیز که خوار آید، یک روز به کار آید».

خواندن کتاب داستان ضرب المثل ها را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران ضرب‌المثل‌ها و داستان آن‌ها پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب داستان ضرب المثل ها

«این ضرب‌المثل را کسی می‌گوید که قبلاً تعهد داده کاری را انجام بدهد و بعداً پشیمان شده است. او با گفتن «نه خانی آمده و نه خانی رفته»، به دیگران می‌گوید: «من اصلاً اهل این کار نیستم؛ دست از سرم بردارید.»

مردی بود که خیلی دلش می‌خواست مثل اعیان و اشراف و خان‌ها زندگی کند؛ اما نه پول‌وپله زیادی داشت، نه گاو و گوسفند و نوکر و کلفتی. آن مرد، با صرفه‌جویی زیاد زندگی می‌کرد تا شاید پولی پس‌انداز کند. از قضای روزگار، یک روز این مرد روستایی به شهر رفته بود تا چیزی بفروشد. جنس‌هایش را فروخت. می‌خواست به روستای خودش برگردد که چشمش به دکان میوه‌فروشی افتاد. خربزه‌ای چشمش را گرفت و با خودش گفت: «کاش پول زیادی داشتم و یک خربزه می‌خریدم؛ اما همین که ناهار مختصری بخرم که از گرسنگی نمیرم، کافی است. نباید ولخرجی بکنم.»

 مرد روستایی از جلو دکان میوه‌فروشی رد شد و چند قدمی دور شد؛ اما میل به خوردن خربزه نگذاشت جلوتر برود. با خودش گفت: «چطور است به جای ناهار، یک خربزه بخرم و بخورم؟ با خوردن خربزه، سیر می‌شوم و دیگر نیازی به خرید ناهار ندارم».

 با این فکر برگشت و خربزه‌ای خرید و راه افتاد از شهر خارج شد، درختی پیدا کرد و زیر سایه درخت نشست. چاقو را از جیبش در آورد و خربزه را قاچ کرد و مشغول خوردن آن شد. وقتی که خربزه را می‌خورد، گفت: «پوست خربزه را نمی‌تراشم تا هر کس از اینجا عبور کند و پوست خربزه را ببیند، بگوید که یک خان از اینجا گذشته، خربزه را خورده و پوستش را رها کرده است.»

 تصمیم گرفت مثل خان‌ها بلند شود و به راهش ادامه دهد؛ اما هنوز گرسنه بود و میل به خوردن خربزه آزارش می‌داد. با خودش گفت: «پوست خربزه را هم می‌تراشم و می‌خورم. پوست و تخمه‌هایش را می‌گذارم همین جا بماند. آن وقت، هر کس از اینجا عبور کند، می‌گوید که یک خان از اینجا گذشته، خربزه را خورده و پوستش را هم به نوکرش داده تا بتراشد و بخورد. این جوری بهتر است». 

مرد روستایی با این فکر، پوست خربزه را هم تراشید و خورد؛ اما باز هم سیر نشد. با این که دلش نمی‌خواست خود پوست خربزه را هم بخورد، دلش نمی‌آمد از خوردن آن چشم بپوشد. نشست و مشغول خوردن پوست خربزه شد و با خودش گفت: «همین که تخمه‌های خربزه بر جا بماند، کافی است. هر کس از اینجا عبور کند، می‌گوید که یک خان ثروتمند از اینجا گذشته است. خربزه را خودش خورده، ته خربزه را نوکرش تراشیده و خورده و پوست خربزه را هم داده به الاغش. چه خان مهمی که هم الاغ داشته، هم نوکر!»»

نظرات کاربران

امید اسماعیل وندی
۱۴۰۲/۰۸/۲۴

بسیار مفید واموزنده بود

احمد قربانی پور
۱۴۰۴/۱۱/۰۲

بجای چرخ زدن تو اینستاگرام .. ضرب المثل یاد بگیر لااقل بتونی کم نیاری بین حرفات یچی بگی طرف سکوت کنه

پریسا همانی
۱۴۰۵/۰۱/۰۴

در مجموع کتاب بدی نیست و جالب و سرگرم کننده است اما خالی از اشکال هم نیست من داستان یک سری از ضرب المثل هارو جور دیگه ای شندیم.

بریده‌هایی از کتاب

یکی از جاهایی که در قدیم سلاح پنهان می‌کردند تا به موقع از خود دفاع کنند یا به کسی حمله کنند ساقه کفش بود. در ساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر و سنگ و ریگ می‌توان پنهان کرد که دیده نشود و موجب بدگمانی نگردد؛ ولی در موقع مقتضی از آن استفاده کرد. وقتی می‌گویند فلانی ریگی به کفش دارد؛ یعنی ظاهراً شخص سالم و بی‌خطری به نظر می‌آید؛ اما در موقع مناسب باطن بد خود را ظاهر می‌کند و خطر می‌آفریند.
Mephisto
افراد خونسرد و بی‌اعتنا، خاصه آنهایی که همه چیز را از دریچه مصالح و منافع شخصی ببینند، در جهان زیاد هستند. این گونه آحاد و افراد بشری به زیان و ضرر دیگران کاری ندارند. همان قدر که بارشان به منزل برسد و مقصودشان حاصل آید، اگر دنیا را آب ببرد آنها را خواب می‌برد. به این دسته از مردم چنانچه در زمینه عدم توجه به مصالح اجتماعی ایراد و اعتراض شود، شانه بالا انداخته در نهایت خونسردی و بی‌اعتنایی به این عبارت مثلی تمثل می‌جویند و می‌گویند: "خودم جا، خرم جا. زن صاحبخانه خواه بزا، خواه نزا!" یا به‌طورخلاصه می‌گویند: "خودم جا، خرم جا" مجازاً یعنی سود و زیان دیگران به من چه ارتباطی دارد؟ باید در فکر تأمین و تدارک منافع و مصالح خویش بود لاغیر. ضرب‌المثل شبیه به این "دیگی که برای من نجوشه، توش سر سگ بجوشه!" است.
Mephisto
قاضی، نفری پنجاه تومان از آن‌ها گرفت و گفت: «من وقت ندارم، بروید پیش معاونم».  آن دو نفر رفتند پیش معاون قاضی معاون قاضی نشست و با حوصله به حرف‌های آن دو نفر گوش داد. بعد، دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: «اول باید نفری صد تومان به من بدهید تا بعد از آن بگویم حق با کدامتان است.»  مسافران بیچاره، سروصدایشان بلند شد که: «آخر این چه نوع عدل و دادی است که بدون پول دادن کاری پیش نمی‌رود؟»
Mephisto
گفتند: «بابا! ما اصلاً قضاوت و رأی قاضی را نخواستیم. خودمان یک جور با هم کنار می‌آییم». و غرغرکنان سرشان را انداختند پایین که از پیش معاون قاضی بروند؛ اما معاون قاضی، مأمورهایش را صدا کرد و گفت: «این‌ها وقت مرا گرفته‌اند و همین‌طور می‌خواهند بروند. تا هر کدام صد تومانی را که گفته‌ام نداده‌اند، نباید بروند ببریدشان زندان».  مسافرها گفتند: «صد رحمت به دزدهای سر گردنه، اینجا که از پیچ‌وخم‌های گردنه خطرناک‌تر است.»
Mephisto
از صدای جنگ  و جدال مار با راسو، خدمتکار مخصوص پسر پادشاه از خواب پرید. چه دید؟ مار مرده را که روی گهواره کودک افتاده بود، ندید، اما تا چشمش به راسو افتاد که با دهان خونین از توی گهواره بچه بیرون می‌آید، جیغی کشید و فریاد زد و گفت: «ای وای! راسوی حسود بچه پادشاه را خورد!»
Mephisto
اشخاص و افرادی بودند که کارشان نیزه‌پرانی بود و از این رهگذر روزگار می‌گذراندند. این نیزه‌پرانها برای آنکه معلوم شود در سمت‌الرأس آن منطقه هنوز آفتاب موجود است و یا اینکه اشعه زرین خورشید به افول رفته است نی یا نیزه را با قدرت هر چه تمامتر به هوا و به سوی آسمان پرتاب می‌کردند. اگر نوک نیزه به نور آفتاب برخورد می‌کرد آن ساعت و زمان را روز وگرنه شب به حساب می‌آوردند. ازآنجایی‌که نی‌اندازی در صحاری دور از آبادی انجام می‌گرفت، لذا مثل (برو آنجا که عرب نی انداخت) کنایه از منطقه و جایی است که فاقد آب و آبادی باشد؛ یعنی به جایی برو که برنگردی.
Mephisto

حجم

۲۵۱٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۳۲۳ صفحه

حجم

۲۵۱٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۲

تعداد صفحه‌ها

۳۲۳ صفحه

قیمت:
۶۵,۰۰۰
تومان