با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
وقتی مهتاب گم شد

دانلود و خرید کتاب وقتی مهتاب گم شد

خاطرات علی خوش‌لفظ

۴٫۷ از ۲۸۹ نظر
۴٫۷ از ۲۸۹ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب وقتی مهتاب گم شد  نوشته  حمید حسام  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب وقتی مهتاب گم شد

«وقتی مهتاب گم شد» خاطرات علی خوش لفظ به قلم حمید حسام است.

بخش‌هایی از این کتاب بدین شرح است:

رفیقی داشتم که می‌گفت: «اینجا ـ جزیرۀ مجنون ـ جای دیوانه‌هاست. دیوانه‌هایی که عاشقاند. عاشقانی که می‌خواهند از راه میانبُر به خدا برسند.»

تابستان سال ۱۳۶۵ بود و من با این رفیق راه، راه را گم کرده بودم. کجا؟ در جزیرۀ مجنون؛ وقتی که از خط برمی‌گشتیم. همان دمدمای صبح. گرما بالای سی درجه بود و رطوبت هوا بالای هفتاد درصد و ما برای رهایی از گرما و شرجی، بالاپوشمان، فقط یک زیرپیراهن سفید و خیس بود.

آنجا، کسی را دیدم که کلاه پشمی زمستانی را تا پایین ابرو پایین کشیده و کنار نیزارها دراز به دراز خوابیده بود. نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و به رفیقم گفتم: «راست گفتی که مجنون جای دیوانه‌هاست.»

جواد
۱۳۹۸/۱۲/۲۷

کتابی عالی.جمله خوب کتاب:اگر میخواهید از سیم خار دار رد شوید،اول باید از سیم خاردار نفس عبور کنید😭😭 و من الله توفیق

کاربر
۱۳۹۸/۱۲/۰۶

این کتاب چون برگرفته از خاطرات روزمره شهید خوش لفظ درهمان زمان و باذکر جزییات کاملا صاف صادق و بی ریا بود نوشته ای بی نظیر داشت کاملا خواننده رو در اون شرایط میبرد و لحظاتش را میتوانستم حس کنم،واقعا

- بیشتر
هانیه اکبری
۱۳۹۶/۰۱/۱۲

کتاب عالی بود. به نظرم یک کتاب منحصر به فرد در میان کتاب های دفاع مقدس است زیرا رسالتش نه فقط روایتگری جنگ بلکه بالاتر از آن روایتگری نفس است. راهنمایی است برای گذشتن از منیت ها و مخلصانه خدایی

- بیشتر
P.H
۱۳۹۷/۰۶/۰۶

روح همه ی شهدا شاد

ــسیّدحجّتـــ
۱۳۹۷/۰۲/۳۱

هیچ وقت فکر نمی‌کردم یک کتاب از یک فیلم سینمایی برام جذاب‌تر باشه... در یک کلام: لذیذ بود

zeynab
۱۳۹۶/۰۳/۰۸

خیلی دلم می خواست یه رفیق داشته باشم که بعدا شهید شه تا بلکه یه ذره از اخلاق ایشان را یاد بگیرم

مهدی
۱۳۹۶/۱۰/۰۷

عالی بود کتابی خوش بیان، خوش نوشتار خوش معنویت، خوش رزم، خوش شجاعت، خوش شوخی خدایش بیامرزاد شهیدی بود که زنده ماند تا بعد از سی سال تلنگری به من بدهد که کجای کاری؟! اینها یک شبه ره هزار ساله رفتند. من المومنین رجال صدقوا

- بیشتر
hoda
۱۳۹۹/۰۳/۱۴

فهمیدم شهید حاج قاسم نوشته ای برای این کتاب داره با کنجکاوی شروع کردم بخوندنش... کتاب طولانی بود چشمام (چون عینکی ام)درد میگرفت ولی شور خاص داشت بعضی جاهاش باخنده سرکردم بعضی جاهاش بغض واشک.. چه خاطره ای شد .. برای منی که عااشق تماشای

- بیشتر
باران
۱۳۹۸/۱۲/۰۱

حدیثِ عشق بود و عشق بود و عشق ....

شهـــ گمنام ــــید
۱۳۹۹/۰۶/۲۶

نسخه چاپی رو خواندم توصیه می‌کنم بخوانید جذابیت لازم رو داره کماکان شهدا شرمنده ایم......

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۶۶)
سخنان حاج قاسم کوتاه بود و کامل. چهرۀ او مرا به یاد حاج احمد متوسلیان می‌انداخت. محکم و مصمم و با آرامش حرف می‌زد
میـمْ.سَتّـ'ارے
«یا رفیقَ مَن لا رَفیقَ لَه» رفیقی داشتم که می‌گفت: «اینجا ـ جزیرۀ مجنون ـ جای دیوانه‌هاست. دیوانه‌هایی که عاشق‌اند. عاشقانی که می‌خواهند از راه میان‌بُر به خدا برسند.»
SARA
کار دشوار، معنویت بالا می‌خواهد.
باران
فریاد ما این بوده است: ما برای پیروزی نیامده‌ایم. ما برای شکست نیامده‌ایم. ما فقط برای رضای خدا آمده‌ایم. این راهی نیست که ما آغاز کرده‌ایم. این راهی است که انبیا، علما، صلحا، و شهدا در طول تاریخ آغاز کرده‌اند و به ما رسیده است.
باران
جنگ با اسرائیل آرزوی من است.
ــسیّدحجّتـــ
رفتم دفتر یادداشت او را باز کردم. بالای دفتر نوشته بود مراقبه و محاسبه. او گفتار و کردار هر روزش را توی دفتر می‌نوشت و زیر خطاها و مکرو‌هات خود خط می‌کشید. جایی ‌نوشته بود دیشب نمازم با حضور قلب نبود، آن را اعاده کنم.
باران
گوشه‌ای نشسته بود و آرام قرآن می‌خواند. آنجا، در خط، هم خطر عراقی‌ها بود و هم خطر ضد انقلاب داخلی. قبل از اینکه او مرا ببیند اسلحه را برداشتم و سینه‌خیز تا نزدیکش رفتم؛ جوری که فکر کند دشمنم. گلنگدن کشیدم. سعی کردم مرا نبیند، اما صدا را بشنود. هیچ عکس‌العملی نداشت. دوباره گلنگدن کشیدم، طوری که اگر برای خودم این صحنه پیش می‌آمد حتماً می‌ترسیدم، اما باز هم عکس‌العملی نشان نداد. آرام و با طمأنینه قرآن می‌خواند. بلند شدم و بی‌اینکه سلام کنم با تندی گفتم: «فکر نمی‌کنی کومله و دموکرات تا دم گوشت بیایند؟» لبخندی زد و سلام کرد: «تویی علی ‌آقا؟ نه علی جان، کومله و دموکرات نمی‌آیند. اینجا هیچ اتفاقی نمی‌افتد.» وقتی گفت اینجا اتفاقی نمی‌افتد به فکر رفتم، یعنی کجا برای علی اتفاقی خواهد افتاد که این قدر با اطمینان می‌گوید: «اینجا اتفاقی نمی‌افتد.» بیست روز در جبهۀ جوانرود بودیم و سه چهار مرتبه به سمت دریاچۀ دربندی‌خان در داخل خاک عراق به گشت رفتیم. در تمام این مدت محو آرامش علی محمدی بودم.
سینا
دستش را روی شانه‌ام انداخت و گفت: «یک بلدچی باید اول خودش را بشناسد، بعد خدای خودش را و بعد مسیر رسیدن به مقصد را. آن وقت می‌تواند دست دیگران را بگیرد و راه را از چاه نشان بدهد. شاه‌ کلید توفیق در عملیات‌ها دست بلدچی‌هاست.
ــسیّدحجّتـــ
وقتی به مقر گردان برگشتم دیدم همه ناراحت‌اند. پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟» گفتند: «مجید بهرامجی شهید شده.» کوله‌پشتی شخصی مجید بهرامجی پیش من بود. رفتم دفتر یادداشت او را باز کردم. بالای دفتر نوشته بود مراقبه و محاسبه. او گفتار و کردار هر روزش را توی دفتر می‌نوشت و زیر خطاها و مکرو‌هات خود خط می‌کشید. جایی ‌نوشته بود دیشب نمازم با حضور قلب نبود، آن را اعاده کنم.
🐝 Mina 📚
شنیده بودم مادرها حسی دارند که مجروحیت یا حتی شهادت فرزندانشان را قبل از اطلاع دادن کسی می‌فهمند
باران

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۶۵۱ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۱۲/۱۶
شابک۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۷۸۱-۵
تعداد صفحات۶۵۱صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۴/۱۲/۱۶
شابک۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۷۸۱-۵