با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
فرار از موصل: خاطرات شفاهی محمدرضا عبدی

دانلود و خرید کتاب فرار از موصل: خاطرات شفاهی محمدرضا عبدی

۴٫۱ از ۲۵ نظر
۴٫۱ از ۲۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب فرار از موصل: خاطرات شفاهی محمدرضا عبدی  نوشته  حسین نیری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب فرار از موصل: خاطرات شفاهی محمدرضا عبدی

«فرار از موصل» خاطرات شفاهی محمدرضا عبدی( -۱۳۴۲)، از رزمندگان دفاع مقدس است که توسط حسین نیری( -۱۳۵۰)، گردآوری و تدوین شده است. در بخشی از کتاب می‌خوانیم: «فرماندۀ اردوگاه فریاد زد: «بنشینید سر جایتان.» همه نشستیم. بعد رو به کسانی که نزدیک در بودند کرد و گفت: «افراد این ستون همه بروند بیرون، جلوی در آسایشگاه بایستند.» آن عده‌ای که رفتند بیرون همه پیرمرد بودند. بعد هم خودش از در خارج شد و دستور داد تا سربازانش بیفتند به جان پیرمردها. آن‌قدر کتکشان زدند که حتی دیگر صدای ناله‌شان هم نمی‌آمد. یکی‌شان منوچهر گروهان بود و اهل کنگاور. او را خیلی کتک زدند و در حال مرگ به آسایشگاه آوردند. محمود رزمنده یکی دیگر از بچه‌هایی بود که قبلاً با محمد و من در یک آسایشگاه بود. بچۀ زرنگ و باهوشی بود و ابتکارات جالبی داشت. گروهبان دو بود. محمود رزمنده را نیز برده بودند طبقۀ بالای اردوگاه و حسابی او را کتک زده بودند. محمود از ماجرای فرار خبر داشت. اما روز و ساعت آن را نمی‌دانست. قبلاً حرف‌هایمان را زده بودیم که چطور برویم و از کدام راه. قرار گذاشته بودیم در امتداد یک رودخانه حرکت کنیم تا از آنجا به مرز ایران و ترکیه برسیم. به طور تقریبی حدسی زده بودیم که سیصد و پنجاه کیلومتر راه برویم. تا سوریه هشتاد کیلومتر فاصله بود. روابط ایران و سوریه هم خوب بود. اما ما تصمیم گرفته بودیم اگر فرار کردیم از همین راه برویم. پس از اینکه عده‌ای از پیرمردها و محمود رزمنده کتک خوردند، بعضی‌شان من، جهان‌شاه سید محمدی، محمود الله‌مرادی و کمال قیطاسی را به‌عنوان دوستان محمد و مجید معرفی کرده بودند. در مورد من انگار تأکید بیشتری کرده بودند.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۲)
HQSAMM
۱۳۹۹/۰۱/۱۵

کتاب عالی و پر از هیجان. چقدر شجاع بودند و چه سختی ها که نکشیدند و نتیجش بجز آزادی شان، از بین بردن آبروی صدامیان بود. بی نهایت کتاب زیبایست بصورتی که تا تمامش نکنید رهایش نمی کنید. کاشکی می شد فیلم و

- بیشتر
کتابخون
۱۳۹۹/۰۵/۰۳

بد نبود ولی انتظار بیشتری از کتاب داشتم. در هر صورت ارزش یک بار خواندن را دارد.

گمنام
۱۳۹۹/۰۳/۰۲

در نوع خودش جالب بود بقول یه استادی که میگفت اگر کسی اولین بار کاری رو انجام داد موفق است نه اینکه بخواد تقلید کنه/ این بنده خداها با شجاعت و اعتماد به نفس فرار کردند بعد از اینها دیگه عراقی ها خیلی

- بیشتر
یحیی
۱۳۹۹/۱۱/۲۹

روایت صادقانه ای از جوانی غیور و ساده و زحمتکش، با دیدگاهی مثبت به مشکلاتش درزندگی، اصلا همین دیدگاه بی تعصب و بی پیرایه راوی نکته برجسته تمایز از کتابهای دیگر اسرا است. داستان هم به دوران انقلاب قصر شیرین

- بیشتر
محمدجواد
۱۴۰۰/۰۱/۱۳

هر چی فیلم فرار از زندان و ماموریت غیر ممکن و جاسوس بازی و تعقیب‌ و گریز و اینجور چیزا دیدین بریزین دور که این آزاده عزیز در واقعیت کارهایی هیجانی‌تر از اتفاقات این فیلما انجام داده من تو مطب وقتی

- بیشتر
ا.ف،م.ن
۱۳۹۵/۰۸/۱۲

خیلی جالبه

حجت
۱۳۹۶/۰۱/۱۳

برام خیلی جالب بود این اتفاق،پسندیدم

شهریار
۱۳۹۶/۰۱/۱۵

معمولی بود به نظرم

العبد
۱۴۰۰/۰۲/۱۹

خیلی جذاب و هیجان انگیز

mohammad booky
۱۳۹۵/۰۷/۰۹

کتاب قشنگیه توصیه می کنم👌🏻

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۱)
در مدتی که آنجا بودیم افسران عراقی از ما سؤال می‌کردند: «أینَ تهران؟» یعنی «تهران کجاست؟» آدرس تهران را از ما می‌گرفتند. فکر می‌کردند می‌شود با انگشت تهران را نشان داد. بچه‌ها هم می‌خندیدند. یک عده با مسخره‌بازی می‌گفتند: «این کوه را که رد کنید، می‌رسید به تهران.»
HQSAMM
باز‌هم عدۀ زیادی حاضر به گرفتن غذا نشدند. مقدار زیادی برنج اضافه آمد که ریختند داخل بشکه‌هایی که وسط اردوگاه بود. سرانجام کسانی را که مقاومت زیادی نشان می‌دادند با خودشان بردند. از این تعداد چهار پنج نفر هرگز بر‌نگشتند. عده‌ای می‌گفتند آن‌ها شهید شده‌اند. عده‌ای هم می‌گفتند که بردنشان به یک اردوگاه دیگر و ما هیچ‌وقت نفهمیدیم چه اتفاقی برای آن‌ها افتاد. بقیه بچه‌ها را هنوز نیاورده بودند و درگیری همچنان ادامه داشت. عراقی‌ها حمله کردند و درِ آسایشگاه‌ها را بستند. ما هم از پشت پنجره‌ها شعار می‌د‌ادیم. ناگهان نگهبان‌ها که در برجک‌های دیده‌بانی بودند، شروع کردند به تیراندازی به سمت آسایشگاه‌ها. اول گلوله‌ها را به در و دیوار می‌زدند، اما بعد به سمت داخل آسایشگاه‌ها شلیک کردند که منجر به شهادت یکی از بچه‌ها به نام سوری شد. عراقی‌ها آمدند و جنازه‌اش را بردند. یک نفر هم در آسایشگاه مقابل ما، تیر خورد به شکمش و زخمی شد. از روز بعد که روز دوم بود، دیگر به ما غذا ندادند و درگیری‌ها تا سه روز ادامه پیدا کرد.
Vahid.Nouri.p
آن‌وقت‌ها اگر کسی تیر می‌خورد و کشته می‌شد، می‌بایست خانواده آن فرد می‌رفتند برای تحویل گرفتن جنازه. این کار هم مشکلاتی داشت، زیرا باید پول گلوله‌هایی را که به بدن جنازه خورده بود، به حساب دولت می‌ریختند و بعد جنازه را تحویل می‌گرفتند.
راشین
او که گمان می‌کرد اسلحه خالی است برای شوخی پیشانی یکی از بچه‌هایی را که کنار من نشسته بود هدف گرفت. همین که ماشه را کشید یک‌دفعه صدای گلوله بلند شد.
راشین
شب‌ها که می‌خوابیدیم، چیزی نداشتیم رویمان بیندازیم. کم‌کم هوا سرد شد و عراقی‌ها چند پتوی بسیار کهنه برایمان آوردند. مشخص بود پتوها را از طویله اسب‌ها آورده‌اند؛ سوراخ‌سوراخ و پاره. روی پتوها پِهِن اسب و الاغ چسبیده بود. با همان مقدار آب سردی که داشتیم پتوها را شستیم و تقسیم کردیم. به هر پنج شش نفر یک پتو رسید. زیرانداز هم نداشتیم. اتاق جای خالی نداشت. به‌صورت کتابی کنار هم می‌خوابیدیم و یک پتو را پنج شش نفر روی هم می‌انداختیم. بیشتر با بدن خودمان همدیگر را گرم می‌کردیم و همین کار باعث می‌شد، شپش خیلی سریع به بچه‌ها سرایت کند. با آب سرد هم که خودمان را می‌شستیم فایده‌ای نداشت. شب که کنار اطرافیانت می‌خوابیدی باز همان آش بود و همان کاسه.
Vahid.Nouri.p
از خانم کرمانیان سؤال کردم: «می‌توان نظام شاهنشاهی را به حکومت فرعون تشبیه کرد؟ ما اکنون فرعون زمانه داریم؟» رنگ از روی خانم کرمانیان پرید اما به روی خودش نیاورد. ماجرای این سؤال و جواب سبب شد فردای آن روز از ادارۀ آگاهی بیایند دنبال ما
راشین
اعتراض‌ها راه به جایی نمی‌برد. یکی از بچه‌ها باد فتقْ گرفته بود و خیلی درد می‌کشید. هرچه اصرار می‌کرد که او را دکتر ببرند، فایده‌ای نداشت. تا اینکه یک روز در سرمای زمستان کاملاً لخت شد و جلوی در ایستاد. گفت حتی اگر یخ بزنم از اینجا تکان نمی‌خورم. بالاخره عراقی‌ها مجبور شدند که او را ببرند دکتر. البته دکتر هم کاری برایش نکرد و تنها یک مقدار داروی مسکّن تجویز کرد تا دردش آرام شود.
Vahid.Nouri.p
یک روز عراقی‌ها خبر دادند که امروز غذا مرغ است. به هر نفر یک تکه مرغ دادند. یک تکه هم به من رسید. هوا تاریک شده بود. غذا را آوردم داخل اتاق و خواستم با تکه نان مشغول خوردن شوم. هرچه فکر کردم، نفهمیدم کجای مرغ است که نصیب من شده است. رفتم شمعی را که دستی درست کرده بودم، روشن کردم. خوب که نگاه کردم متوجه شدم سنگدان مرغ است با تمام محتویات داخلش. یک روز بعدازظهر که داخل اتاق‌ها بودیم، یکی از بچه‌ها اسهال گرفت. هرچه داد و بیداد کردیم، نیامدند در را باز کنند. دریچۀ کوچکی روی در بود با ابعاد تقریبی سی در سی سانتی‌متر، در ارتفاع دو متری زمین. بچه‌ها تصمیم گرفتند او را از دریچه بیرون بفرستند تا بتواند به دست‌شویی برود. نگهبان متوجه ما شد و ایست داد. ما به او گفتیم چه اتفاقی افتاده، اما او منظور ما را نمی‌فهمید. بالاخره پس از مدتی بگو و مگو رضایت داد. بعد از گذشت نیم ساعت که متوجه شدیم تیراندازی نمی‌کند او را به حیاط پرت کردیم و او پس از رفتن به دست‌شویی، تا صبح در حیاط ماند.
Vahid.Nouri.p
در مدتی که آنجا بودیم افسران عراقی از ما سؤال می‌کردند: «أینَ تهران؟» یعنی «تهران کجاست؟» آدرس تهران را از ما می‌گرفتند.
راشین
یک روز سر کلاس، داستان فرعون و حضرت موسی را تعریف کرد و بعد هم گفت در هر زمانی این مسائل وجود دارد. بچه‌ها از او پرسیدند: «اصلاً این مسائل به چه درد ما می‌خورد؟» و او در پاسخ گفت: «ما باید از این قصه‌ها درس عبرت بگیریم و اگر در زمان ما کسی هست که مانند فرعون است باید او را بشناسیم.» از خانم کرمانیان سؤال کردم: «می‌توان نظام شاهنشاهی را به حکومت فرعون تشبیه کرد؟ ما اکنون فرعون زمانه داریم؟» رنگ از روی خانم کرمانیان پرید اما به روی خودش نیاورد. ماجرای این سؤال و جواب سبب شد فردای آن روز از ادارۀ آگاهی بیایند دنبال ما و این در حالی بود که من هنوز از مسائل سیاسی کاملاً بی‌خبر بودم. خانم کرمانیان در جواب آن‌ها گفته بود که اصلاً منظور سیاسی نداشته است
Vahid.Nouri.p

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۵۵ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۵/۰۷
شابک۹۷۸-۹۶۴-۴۷۱-۷۹۱-۸‬‬
دسته بندی
تعداد صفحات۱۵۵صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۲/۰۵/۰۷
شابک۹۷۸-۹۶۴-۴۷۱-۷۹۱-۸‬‬