
دانلود و خرید کتاب صوتی طبقه هفتم غربی
معرفی کتاب صوتی طبقه هفتم غربی
کتاب صوتی طبقه هفتم غربی نوشتهی جمشید خانیان داستانی است دربارهی نوجوانی به نام امیرعلی که برای کار پرستاری از یک پیرمرد، وارد مجتمع مسکونی میلاد میشود و زندگیاش در رفتوآمد میان طبقات این ساختمان شکل تازهای پیدا میکند. نشر ماه آوا آن کتاب را با گویندگی امیر جانی منتشر کرده است. فضای شهری، روابط نسلی، و تجربهی کار و مسئولیت در سن کم، در این کتاب صوتی در قالب ماجراهایی روزمره اما پرجزئیات روایت شده است. شنونده در کنار امیرعلی، با آدمهای عجیب و آشنا، از نگهبان قلعهمانند ساختمان تا همسایهها و خانوادهی پیرمرد روبهرو میشود و بهتدریج با لایههای عاطفی این رابطهی تازه آشنا میشود.
درباره کتاب طبقه هفتم غربی
کتاب طبقه هفتم غربی داستانی است از جمشید خانیان که در آن یک مجتمع مسکونی چندطبقه، به صحنهی اصلی ماجراهای یک روز کاری امیرعلی نوجوان تبدیل شده است. این کتاب صوتی با تمرکز بر یک مکان ثابت، یعنی مجتمع میلاد، و رفتوآمد میان طبقات شرقی و غربی، آسانسورها و راهپلهها، جهانی کوچک میسازد که در آن هر طبقه، هر در و هر شخصیت، تکهای از زندگی شهری و روابط انسانی را نشان میدهد. در کتاب طبقه هفتم غربی شنونده با امیرعلی آشنا میشود؛ پسری ۱۴–۱۵ ساله که برای کمک به خانواده، کار پرستاری از پیرمردی بیمار را در طبقهی هفتم غربی قبول کرده است. او از همان لحظهی ورود به ساختمان، با نگهبان گردندراز و ساعتبندفلزیاش، با آسانسورهای شرقی و غربی، با راهپلههای بیپایان و با همسایههایی که هرکدام دنیای خودشان را دارند روبهرو میشود. روایت، مدام بین «امروز» و «دیروز» جابهجا میشود و شنونده را در رفتوبرگشت میان اولین روز کار امیرعلی و روز بعد همراه میکند. کتاب طبقه هفتم غربی در فصلها و بخشهای پیدرپی، صحنههایی از آشنایی امیرعلی با پیرمرد، شکلگرفتن اعتماد میان آنها، جزئیات مراقبت روزانه، حمامبردن، دارو دادن، و حتی ماجرای بردن پیرمرد با دوچرخهی «قرهقیطاس» به سرازیری خیابان را کنار هم میچیند. در لابهلای این صحنهها، گذشتهی امیرعلی، شغل جنگلبانی پدرش، رؤیای خودش برای جنگلبانشدن، و نگاه پیرمرد به نوشتن و کتابها، فضای عاطفی و فکری داستان را میسازد.
خلاصه داستان طبقه هفتم غربی
در کتاب طبقه هفتم غربی محور اصلی داستان، یک روز کاری امیرعلی در مجتمع مسکونی میلاد است؛ روزی که او باید از پیرمردی بیمار در طبقهی هفتم غربی مراقبت کند. امیرعلی از حاشیهی شهر با دوچرخهاش، که اسمش را «قرهقیطاس» گذاشته، به مجتمع میآید و از همان ابتدا با نگهبان، آسانسورها، راهپلهها و ساکنان ساختمان درگیر میشود. او یاد میگیرد چطور با دقت از پیرمرد پرستاری کند؛ از شیر و دارو و سوپ تا حمامبردن و جابهجا کردنش از تخت به مبل. در کتاب طبقه هفتم غربی رابطهی امیرعلی و پیرمرد بهتدریج از یک رابطهی کاری ساده فراتر میرود؛ آنها دربارهی جنگل، درخت بلوط، کتابها، گذشتهی پیرمرد و پدر جنگلبان امیرعلی حرف میزنند و نوعی دوستی میان دو نسل شکل میگیرد. ماجرای بردن پیرمرد با دوچرخه در سرازیری خیابان، و وسوسهی نور و پردههای کشیده، از لحظههای پرتنش و بهیادماندنی این کتاب صوتی است.
چرا باید کتاب طبقه هفتم غربی را بشنویم؟
کتاب صوتی طبقه هفتم غربی با تمرکز بر یک نوجوان کارگر و یک پیرمرد نویسندهمانده، تصویری ملموس از مسئولیتپذیری، فقر، پیری و تنهایی در دل یک مجتمع شهری ارائه کرده است. شنیدن این کتاب، تجربهی همراهی با امیرعلی در مسیر صد و چهل پله، آسانسور، طویله/پارکینگ و اتاق نیمهتاریک پیرمرد است؛ مسیری که در آن هم شوخی و بازی هست، هم ترس، خستگی و دلتنگی.
شنیدن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
شنیدن کتاب صوتی طبقه هفتم غربی به نوجوانانی پیشنهاد میشود که به داستانهای شهری و شخصیتمحور علاقهمندند، همچنین به کسانی که دغدغهی رابطهی نسلها، پیری، مراقبت از سالمندان و تجربهی کار در سن کم را دارند. علاقهمندان به فضاهای آپارتمانی و جزئیات زندگی روزمره نیز میتوانند با این کتاب همراه شوند.
بخشی از کتاب طبقه هفتم غربی
«امروز دستات رو تو آشپزخونه شستی، هیچ. از فردا، اون بالا، نشون میدم کجاست، اونجا میشوری.» و راه افتاد رفت بالا. امیرعلی پشتسرش بود. زن ادامه داد: «این یادت باشه...» و برای لحظهای، از روی شانه، نیمنگاه تندی به امیرعلی انداخت: «گفتی اسمت چیه؟» امیرعلی نگاهش به لیوان شیر بود. گفت: «امیرعلی، خانوم!» زن گفت: «این یادت باشه امیرعلی، نباید میکروب با خودت بیاری تو این خونه. خیلیخیلی تمیز هم که باشی باید دستات رو بشوری. منم وقتی میآم میشورم. حرف دکترهاست.» بالا، یک راهروی کوچک بود با سه تا در. بالای در اتاق روبهرویی که بسته بود، یک ساعت صفحهگرد به چشم میخورد. سمت چپی باز بود و سمت راستی در باریکی بود که نیمهباز مانده بود. زن رفت توی سمت چپی. امیرعلی توی قاب در ایستاد. زن گفت: «بیا تو!» اتاق، مثل سالن پایین، تاریکروشن بود. تاریک. تاریک. روشن. روشنایی از پشت پردهٔ کوچکی بود به رنگ بنفش یا قهوهای یا سرمهای؛ درست دیده نمیشد. پرده آن بالا بالا، روی دیوار، قرار داشت و مثل یک تختهسنگ کوچک، صاف ایستاده بود روبهروی نور و نور با اینهمه، خیلی بیحال و رنگ، از اینطرف و آنطرف، راه باز کرده بود و مثل پشنگهٔ آب پاشیده شده بود روی صندلی، میز کوچک، تلفن، جعبهٔ دستمال کاغذی و اینطرفتر، روی پیرمردی که فرو رفته بود زیر یک ملافهٔ سفیدرنگ. زن خم شد روی پیرمرد. گفت: «بیداری آقاجون؟» امیرعلی صدای پیرمرد را انگار از تَه چاه شنید. - بیدارم. زن گفت: «پرستاری که گفته بودم، اومده. اینجاست!» و رو کرد به طرف امیرعلی. - بیا جلو!
