با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
حاج آخوند

دانلود کتاب صوتی حاج آخوند

۳٫۷ از ۱۴ نظر
۳٫۷ از ۱۴ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب صوتی حاج آخوند

کتاب صوتی حاج آخوند نوشته سید عطاالله مهاجرانی است که با صدای خودش منتشر شده است.

 این کتاب زندگی حاج شیخ محمود رضا امانی، فرزند مرحوم شیخ علی‌اصغر، در روستای مهاجران و روستاهای اطراف، معروف و مشهور به حاج‌آخوند است. همه اهالی روستا و شهر که او را می‌شناختند با همین نام از او حرف می‌زدند و با او سخن می‌گفتند. گاهی نامه هم که به روستای مهاجران می‌آمد و نامه‌ها را به دفتر مدرسه می‌رساندند، پشت پاکت نامه ایشان نوشته بود: روستای مهاجران کَمَر، برسد به دست حاج‌آخوند! این کتاب روایتی جذاب و خواندنی از مردی است که همه او را به خوبی می‌شناختند.

شنیدن کتاب حاج آخوند را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به تاریخ و داستان‌های واقعی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از حاج آخوند

از توی مهتابی به رنگین‌کمان نگاه می‌کردم. نامش را نمی‌دانستم. اولین بار بود که به انحنای رنگین‌کمان وتاب رنگ‌هایش دقت می‌کردم. تپه مارون انگار زیر طاق رنگین‌کمان سرش را بالا گرفته بود. یک سر کمان از پس تپه بالا می‌رفت و سر دیگر به طرف مدرسه پائین می‌آمد و در چما محو می‌شد. آن‌قدر نزدیک می‌نمود که گویی می‌توانستم بروم و در میان رنگ‌ها بایستم.

به پسرعمویم رحیم گفتم: سیل کن!

گفت: این کمان رستم است، رستم دستان.

با خودم گفتم اگر این کمان رستم است پس تیرش کجاست؟

پابرهنه و شتابزده از خانه بیرون آمدم تا بروم بالای تپه و کمان رستم را از نزدیک ببینم. محمدعلی و احمد هم همراهم آمدند. باران نرم و زلال به صورتمان می‌خورد. از کمان رستم چشم بر نمی‌داشتیم. بالای تپه که رسیدیم کمان به دوردست رفته بود. این تجربه را با خورشید داشتیم. گاهی خورشید انگار در افق روی زمین ایستاده بود. نورش پرتقالی و ارغوانی بود. هر چه نزدیک‌تر می‌شدیم، گویی از ما فاصله می‌گرفت و سرانجام محو می‌شد...

از بالای تپه به سمت خانه سرازیر شدیم. گاه برمی‌گشتیم و چندباره به کمان رستم نگاه می‌کردیم. از شیب تپه که پایین آمدیم، دیدم حاج‌آخوند دارد از پیچ مدرسه رو به بالا می‌آید. سلام کردیم. حاج‌آخوند عمامه‌اش را توی خورجین گذاشته بود. موهایش سیاه وخرمایی و سفید و خاکستری بود. زیر باران و آفتاب برق می‌زد.

پرسید: کجا بودید بچه‌ها؟

گفتیم: رفته بودیم دیدن کمان رستم!

حاج‌آخوند خندید و گفت: کمان خداوندست! این کمان کمانی است که زنده می‌کند. اسمش قوس و قزح است. قوس یعنی کمان، قزح یعنی زیبایی و لطافت. به سخنی که از روی حقیقت باشد و با دروغ آمیخته نشده باشد، قزح می‌گویند.

بچه‌ها کتاب مقدس مسیحی‌ها و یهودی‌ها درباره قوس و قزح داستان دلکشی دارد. هیچ‌وقت از یاد نمی‌برید. می‌گوید قوس و قزح نشانه عهدی‌ست که بین خداوند و انسان‌هاست. این کمان خداوندست که لای حریر ابرها پوشیده و پنهان شده و با تابش آفتاب و بارش باران آشکار می‌شود. وقتی نوح با مردم و حیوانات از سیلاب گذشتند، خداوند به نوح گفته بود وقتی قوس و قزح پدیدار شود، او نجات پیدا می‌کند.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴)
علیرضا
۱۳۹۹/۰۸/۱۸

من فکر میکنم کلام و طنین صدای راوی جذابیت متن را دوچندان کرده است. پیشنهاد میکنم سایر کتاب های ایشان هم به صورت صوت ارائه شود.

Hossein Ghadjari
۱۳۹۹/۰۹/۰۵

صدای عطاالله مهاجرانی که همیشه صدای دلنشینی بوده، زیبایی اثر رو چند برابر کرده،ای کاش برف رو هم میشد با صدای ایشون بشنویم.

MAHDI
۱۳۹۹/۰۹/۰۱

این همه مهاجرانی فراری نیست؟ چطور کتاب هم نوشته؟

hamex
۱۳۹۹/۰۸/۲۹

کتابهایی که توسط نویسنده روایت میشه معمولاً جذابترند!

بریده‌ای برای کتاب ثبت نشده است

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
دسته بندی