با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب مدرسه‌ی جاسوسی؛ جلد سوم اثر استوارت گیبز

دانلود و خرید کتاب مدرسه‌ی جاسوسی؛ جلد سوم

جاسوس دوجانبه

۴٫۶ از ۳۶ نظر
۴٫۶ از ۳۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب مدرسه‌ی جاسوسی؛ جلد سوم  نوشته  استوارت گیبز  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب مدرسه‌ی جاسوسی؛ جلد سوم

کتاب مدرسه‌ی جاسوسی؛ جلد سوم نوشته استوارت گیبز است. این کتاب را انتشارات پرتقال با ترجمه مریم رفیعی منتشر کرده است. در این کتاب می‌خوانید چطور یک دانش‌آموز ساده آموزش می‌بیند جاسوس باشد.

درباره کتاب مدرسه‌ی جاسوسی؛ جلد سوم

استان بِن ریپلیه، شاگرد ممتاز و نابغه‌ی ریاضی ۱۲ ساله است. آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا از او می‌خواهد به آکادمی فوق محرمانه‌ی اَبَرجاسوس‌های آینده بپیوندد. اما در حقیقت بن یک طعمه است برای بیرون کشیدن یک جاسوس دوطرفه و خطرناک.

مجموعه‌ی هفت جلدی مدرسه‌ی جاسوسی یک مجموعه‌ی بسیار متفاوت است که همه‌ی چیزهای محرمانه را درآن پیدا می‌کنید. بنجامین که یه نابغه‌ی ریاضی ۱۲ ساله ا‌ست وارد مدرسه‌ی جاسوسی می‌شود و آن‌جا تجربه‌های عجیب و سختی را پشت سر می‌‌گذارد. این مجموعه پر از ماجراجویی و اتفاقات جذاب است.

خواندن کتاب مدرسه‌ی جاسوسی؛ جلد سوم را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام نوجوانان و کودکان علاقه‌مند به داستان‌های پر هیجان پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب مدرسه‌ی جاسوسی؛ جلد سوم

لحظه‌ای بعد صدای فریاد وارن را شنیدم. «شلیک!» و بعد صدای انفجار بلندی به گوش رسید. یک بمب رنگی از پناهگاه به بیرون پرت شد، ولی فوراً متوجه شدم یک جای کار می‌لنگد. بمب به جای اینکه به سمت پایگاه دشمن در سمت مخالف میدان نبرد قوس بردارد، تقریباً یکراست در هوا بالا رفت و بعد با سروصدا پایین آمد... دقیقاً به سمت ما.

اریکا فریاد زد: «پناه بگیرین!» برای اولین‌بار من زودتر از او دست‌به‌کار شدم. به درون فضای محافظت‌شدهٔ سنگر پریدیم و لحظه‌ای بعد بمب در زمین بالای سرمان منفجر شد. موجی از رنگ آبی از بالای سرمان گذشت و بقیهٔ فضای سنگر را رنگی کرد.

دوباره از سنگر به بیرون سرک کشیدم. زمین تا شعاع ده متر از هر طرف آبی شده بود. بدترین قسمتش نصیب یکی از سال سومی‌های تیم سرخ شده بود که داشت به سمت سردخانه می‌رفت. سرتاپایش رنگی شده بود.

فریاد زد: «خیلی بی‌مزه‌این! من که مُرده بودم!»

چند نفر از بچه‌های تیم خودمان آبی شده بودند. بیشترشان فقط بازو یا پایشان رنگی شده بود، ولی همین برای حذفشان از بازی کافی بود. همگی فریادزنان چیزهایی خطاب به پایگاه خمپاره‌اندازمان گفتند که در یک مدرسهٔ عادی حتماً به‌خاطرش تنبیه می‌شدند.


نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۲)
طاها آسن
۱۳۹۹/۰۸/۱۵

عالی اگه یه روز نویسنده یه این کتاب رو گیر بیارم بهش می گفتم که 100تا از این کتاب ها باید بنویسی وگرنه ولت نمیکنم

booklove
۱۳۹۹/۰۹/۲۱

فوق العاده و بی نظیره فکر کنم یکی از بهترین جلد مدرسه جاسوسی هست😍⁦👌🏻⁩

!...!
۱۴۰۰/۰۱/۱۶

در کل مجموعه کتاب یعنی تا اینجایی که من مطالعه کردم داستان جذابی در حال وقوع بوده این قسمت هم مانند جلد های قبلی ولی در این جلد هیجان کمتری در خودم احساس کردم. ولی در کل بسیار عالی.

روناک
۱۳۹۹/۰۹/۲۰

مهشر هست اگر نخونید ضرر کردید

Hana
۱۳۹۹/۱۱/۲۸

خارق العاده بود! کیف کردم. گرچه تقریبا این جلد ها شبیه هم بودن، یعنی توی همشون یه اتفاق این شکلی افتاده بود؛ با این حال نویسنده جوری داستان رو نوشته که آدم حس می کنه این ماجرا کاملا تازه است

- بیشتر
AFJEH
۱۳۹۹/۱۲/۲۲

عالی

chiken
۱۳۹۹/۱۲/۲۵

خیلی کتاب خفن و باحالییی بود عالی حتما بخونین مرموزی ، هوش ، استعداد در این کتاب وجود داشت و خودم دیگه کم کم حدس های درستی میزنم که درست در میاد برای معماهاش 😍😎😁

تارا
۱۴۰۰/۰۱/۱۱

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی باحاله

Arad
۱۳۹۹/۱۱/۲۶

خیلی خوب بود هرچی جلوتر میره تازه داره بهتر میشه به شخصه تازه از جلد دوم به این مجموعه علاقه مند شدم

ارغوان
۱۴۰۰/۰۳/۰۲

عارکه بود! برای فهمیدن معنی کلمه عارکه کتاب رو بخونید⁦;)⁩

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵۷)
اریکا در حال دفع حملات اشلی از من پرسید: «از همچین آدمی خوشت می‌اومد؟ پاک خله!»
ILOVEBOK
(وقتی در را آهسته باز می‌کنی، احتمال قیژقیژ کردنش بیشتر می‌شود)
✈︎☁︎𝓻𝓸𝔃𝓱𝓲𝓷𝓪
«و به جاش یه ساختمون رو نشونه گرفتی، چون منطقاً آدم‌ها توی ساختمونن؟» به اعتراض گفتم: «امروز نه. قرار بود ساختمون خالی باشه. امتحانات امبوم برای همهٔ دانش‌آموزها و پرسنل اجباریه.» «کدوم احمقی این رو گفته؟» «اوم... شما گفتین.» صورت آقای مدیر تا همین جا به قرمزی لبو شده بود، ولی در آن لحظه طوری قرمز شد که فکر نمی‌کردم آدم‌ها قابلیتش را داشته باشند. شبیه قرمزی ماگمای مذاب بود. قبل از اینکه بتواند عصبانیتش را سرم خالی کند، دست توی جیبم کردم و نامه‌ای را که آخر تابستان به خانه‌ام فرستاده بودند، درآوردم. همان نامه‌ای که می‌گفت حضور در امتحانات امبوم در روز اول مدرسه برای همهٔ دانش‌آموزها و پرسنل اجباری است. خود مدیر امضایش کرده بود. آن را نشانش دادم و پرسیدم: «می‌بینید؟» مدیر یک ثانیه قبل از خط‌ونشان کشیدن برای من با دهان باز خشکش زد. به خاطر سرخی صورتش نمی‌توانستم بفهمم از اینکه گند زدنش را به رخش کشیده بودم خجالت‌زده شده یا عصبانی. تقریباً می‌توانستم صدای چرخش چرخ‌دنده‌های مغزش را بشنوم؛ داشت فکر می‌کرد باید چه کار کند. سرانجام گفت: «از مدرسه اخراجی.»
پیگیری
فکر می‌کنی احمقم؟» سایرس گفت: «همچین فکری نمی‌کنم. مطمئنم که احمقی.»
✈︎☁︎𝓻𝓸𝔃𝓱𝓲𝓷𝓪
بهتره به کسی وابسته نشی
✈︎☁︎𝓻𝓸𝔃𝓱𝓲𝓷𝓪
مدیر جواب داد: «خب، باید یه کار دیگه می‌کردی.» «مثلاً چی؟» «نمی‌دونم. یه کاری که من رو روی کاسهٔ توالت به کشتن نده!» مدیر متوجه اشتباهش شد و بلافاصله سعی کرد عقب‌نشینی کند. «منظورم اینه که ممکن بود من رو روی کاسه‌توالت بکشه... اگه اونجا بودم... که نبودم. من اینجا توی دفترم بودم و داشتم کارهای مهمی می‌کردم. بعدش هم وقتی صدای غرش خمپاره رو شنیدم، با زرنگی تمام توی دست‌شویی پناه گرفتم. نکتهٔ اصلی اینه که رفتارت نسنجیده بود و بی‌فکری‌ت رو نشون می‌ده...» «وقت نداشتم فکر کنم!» مدیر با تشر گفت: «فکر کردن تا حالا مانع من نشده! اصلاً به ندرت واسه فکر کردن وقت می‌ذارم، ولی تا حالا نشده دفتر کسی رو منفجر کنم!» اگر کس دیگری بود، فکر می‌کردم این حرف را از روی عصبانیت زده و حواسش سر جایش نیست. ولی افکار مدیر معمولاً از یک بشقاب پاستا هم بهم ریخته‌تر بود.
پیگیری
گفتم: «پس اگه همون جا وایمیستادم و می‌ذاشتم اون دانش‌آموزها کشته بشن، الان اخراج نمی‌شدم، آره؟»
پیگیری
«ما با رها کردنت در یه جامعهٔ عادی، ریسک خیلی بزرگی می‌کنیم. بااینکه دیگه جایی در این آکادمی نداری، لازمه که رازش رو پیش خودت نگه داری. اگه ماهیت واقعی‌ش رو به کسی بگی... یا بگی برای جاسوس شدن آموزش می‌دیدی... بد می‌بینی.» گفتم: «برو بمیر.» به‌هرحال او که نمی‌توانست دوباره اخراجم کند
پیگیری
زویی با اشتیاق گفت: «می‌تونیم این کار رو بکنیم! می‌تونیم بفرستیمش برای کله‌گنده‌های سیا! اونا باید بفهمن دارن به یه دلیل احمقانه یکی از بهترین جاسوس‌های آینده‌شون رو از دست می‌دن. اگه قرار بود کسی به‌خاطر این ماجرا اخراج بشه، اون آدم وارنه.» خیلی‌ها این حرفش را تأیید کردند. وارن فریاد زد: «هی! تقصیر من نیست!» زویی با لحن معناداری گفت: «تو خمپاره‌انداز رو پُر کردی.» وارن جواب داد: «قرار بود فقط بمب رنگی بین مهمات باشه. اون احمقی که یه بمب واقعی رو قاطی‌شون کرده بود، من نیستم.» چیپ به او گفت: «ولی اون احمقی که فرقشون رو نفهمید، تویی.» وارن فریاد زد: «دقیقاً عین هم بودن!» جواهر سرزنشش کرد. «فکر نکنم. بمب رنگی و خمپاره اصلاً شبیه هم نیستن.» وارن تشر زد: «اینا بودن. قسم می‌خورم. شما هم جای من بودین، همین اشتباه رو می‌کردین!» زویی گفت: «خب، ما نکردیم. تو کردی. و حالا مرد استتاری داره به همین علت اخراج می‌شه.»
ن. عادل
دستور آخر اریکا به من این بود: «اگه مشکلی پیش اومد، فوراً فلنگ رو ببند.» انگار خیال داشتم همان جا بمانم و برای خودم ماست یخ‌زده درست کنم.
Shahdad-lahijanian

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۸۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۱۵۵-۷
تعداد صفحات۲۸۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۱۵۵-۷