با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
بچه‌ مثبت مدرسه

دانلود و خرید کتاب بچه‌ مثبت مدرسه

۳٫۹ از ۱۸۶ نظر
۳٫۹ از ۱۸۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب بچه‌ مثبت مدرسه  نوشته  یاسر عرب  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب بچه‌ مثبت مدرسه

کتاب بچه‌ مثبت مدرسه اثر یاسر عرب داستانی خواندنی در حال و هوای مدرسه و نظام آموزشی کشور در سال‌های دهه شصت و هفتاد است. 

درباره‌ی کتاب بچه‌ مثبت مدرسه

کتاب بچه‌ مثبت مدرسه داستانی خواندنی از یاسر عرب درباره‌ی مدرسه است. داستان از زبان دو دوست نوجوان به نام‌های یاشار و محسن روایت می‌شود که در دوران دهه شصت به مدرسه می‌رفتند. یاشار دانش‌آموزی شرور و بازیگوش و پرجنب‌وجوش است اما به جای خودش دلسوز و مهربان هم می‌شود. او دوستی به نام محسن دارد. آن‌ها بعد از اخراج شدن یاشار از مدرسه باهم دوست می‌شوند و با وجود تمام اختلاف‌های فکری و رفتاری، دوستی خوب و اتفاقاتی جالب را رقم می‌زنند.

بچه مثبت مدرسه در عین داستانی بودن، به فضای زندگی و نظام آموزشی دهه شصت و هفتاد هم می‌پردازد. در قالب این داستان می‌توان نقد نویسنده به اوضاع و شرایط اجتماعی را هم بررسی کرد. 

کتاب بچه‌ مثبت مدرسه را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

اگر از خواندن داستان لذت می‌برید، کتاب بچه‌ مثبت مدرسه نظر شما را به خودش جلب می‌کند. 

بخشی از کتاب بچه‌ مثبت مدرسه

بازرسی ماهیانه بود و من هم مثل بچه‌های دیگه از روز و ساعت بازرسی بی‌خبر بودم. ناظم محترم، آخرهای کلاس ریاضی پیداش شد... دوشنبه بود و به‌شدت قرمز! دوشنبه‌ها ریاضی داشتیم و به همین مناسبت دوشنبه قرمز بود. قرمز آژیری! بعد از چند لحظه پچ‌پچ و خنده، معلم ریاضی، در اوج بی‌رحمی، مارو با ناظم تنها گذاشت.

ناظم آدم عجیبی بود. عینک دودی بزرگی به چشم داشت، کمی هم چاق بود و به نظر من خیلی شبیه گربه‌نره تو کارتون پینوکیو بود. متاسفانه من رو هم که می‌شناسین، اصلا حاضر نبودم نظرم رو واسه خودم نگه دارم.

اون‌موقع‌ها کارتون «چوبین» پخش می‌شد! چوبین موجود فضایی کوچکی بود که تو هر قسمت با هیولایی که ساختهٔ دست برونکا بود می‌جنگید. هربار که بین اون و برونکا جنگ می‌شد جغدی که روی شاخهٔ درخت نشسته بود با سر به زمین می‌افتاد و با صدایی عجیب می‌گفت: یه خبر بد!

من هم که استاد کاراکترسازی و شخصیت‌پردازی مدرسه بودم با خروج معلم ریاضی و بدرقهٔ ناظم، ناگهان برای اعلام شروع جنگ، صدام رو عوض کردم و با صدای همون جغد، بلند گفتم:

- یه خبر بد!

و بعد کلاس از خنده منفجر شد!

این روزها رو که نمی‌دونم، اما اون موقع‌ها بساط فلک و شلنگ و خط‌کش به راه بود.

شلنگ که تا اون لحظه از دید من پنهان شده بود ناگهان خودش رو محکم روی میز کوبید و کلاس مثل قبرستونی متروک، ساکت شد. می دونم که تو هم درک می‌کنی نگه‌داشتن احترام شلنگ چقدر واجبه! ما که در حفظ حرمتش هیچ شکی نداشتیم!

بله دیگه، این کار من تقریباً در حد خودکشی بود و البته من یکی، به خودکشی با این‌جور کارها عادت کرده بودم.

جناب ناظم، ابتدا کمی درون کلاس قدم‌کش فرمودند و بعد سر مبارکشون رو سمت سقف کلاس گرفتند و گفتند:

- من نگاه نمی‌کنم. هرکی بود خودش بلند شه.

توی کلاس به جز صدای خفیف جیرجیر نیمکت‌ها که از ترس می‌لرزیدند صدایی به گوش نمی‌رسید. حتی من هم پارازیتی نمی‌فرستادم. هرچند کمی شر بودم، فرق بین شر بودن با دیوانه بودن رو خوب می‌فهمیدم!

ناظم هم که از شانس من، انگار بازرسی رو فراموش کرده بود:

- گفتم خودِ خودش بلند شه.

بعد چشم‌هاش رو بست:

- اگه خودت بلند شی، ده تا می‌زنم کف هر دستت و تمام، والّا ظرف دو دقیقه پیدات می‌کنم و به کف هر دستت هشتصدبار شلنگ می‌کوبم! بیست‌ثانیه فرصت داری، یک، دو، ...

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۹۵)
ela
۱۳۹۹/۰۹/۰۶

کتاب خوبی بود. از خوندنش لذت بردم هرچند برای مدرسه بود و باید میخوندمش. داستان کوتاه و گویا بود و طنز. وقتی میخوندمش واقعا من رو مثل یک دوست همراهی میکرد و نثر عامیانه و عالیی داشت. این کتاب من

- بیشتر
Erfan
۱۳۹۹/۰۹/۰۷

خیلی کتاب خوبی بود💖 دست نویسندش درد نکنه👍👍 فوق العاده بود.💥

امیرعلی احمدی
۱۳۹۹/۰۹/۱۰

برا ی من خیلی جالب بود. اصلاً فکر نمی کردم دهه شصتی ها این قدر…باشن. می دونستم که حتماً شیطونی ها ی بی حد و مرز کارشون بوده ولی نه دیگه در این حد. پایانش به نظر خوب نبود. غم

- بیشتر
hossein.rgz
۱۳۹۹/۰۹/۲۷

کتاب خیلی جذابی بود!!!!😁منو واقعا دوباره بعد یه سال برد به دوران مدرسه و شیطنت هامون!

م
۱۳۹۹/۰۹/۲۷

خیلی خوبه عالیه بخونید

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۷)
کاشکی درس‌ها از تلویزیون پخش می‌شد. هرکس می‌خواست بخونه، هر کسی هم نمی‌خواست نخونه! آخر سال هم امتحان می‌گرفتن. تازه اینقدر هم پول برای مدرسه‌سازی و معلم و اینها خرج نمی‌کردن
"Shfar"
نمی‌دونم واقعاً لحظه‌هایی رو تو زندگی تجربه کردی که الهام رو تو دلت حس کنی؟ انگار کسی تو دلت بگه فلان کار رو بکن!
"Shfar"
با هزار ذوق و شوق ساعت‌ها رو می‌شمردم تا بدونم چقدر دیرتر به مدرسه میرم! تو چشم من، هر ساعت تأخیر، تیری بود که به قلب مدرسه می‌کوبیدم!
"Shfar"
خدایا راست می‌گن که تو حاجت‌های کوچیک رو زود می‌دی. حالا من ناراحت بودم یه چیزی گفتم، تو به دل نگیر.
"Shfar"
حالا حتما می‌دونی بهترین اتفاقی که می‌تونست بیفته چی بود؛ بله، اگه شنبه به تعطیلی می‌خورد بی‌شک قلبم از شدت خوشحالی و هیجان منفجر می‌شد.
"Shfar"
زندگی امروز فرصت یادآوری خیلی از خاطره‌ها رو گرفته، یعنی خود ما اونقدر به زندگی رو دادیم که مثل زبل‌خان دستش رو برای گرفتن هرچیزی به آسونی دراز می‌کنه.
"Shfar"
آره، باید به جنگ خدا می‌رفتم. از توی باغچه چندتا سنگ برداشتم و رو به آسمون به سمت ابرها برای خدا پرت کردم و بهش گفتم اگه جرئت داری من رو بکش که بیام اون دنیا و حسابت رو برسم. چیه؟ فکر کردی ازت می‌ترسم؟ بکش دیگه، اگه راست می‌گی بکش... اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
"Shfar"
بعد هم برام روایتی خوند: کسی که مرشدی برای راهنمایی نداشته باشه هلاک می‌شه.
"Shfar"
کاشکی درس‌ها از تلویزیون پخش می‌شد. هرکس می‌خواست بخونه، هر کسی هم نمی‌خواست نخونه! آخر سال هم امتحان می‌گرفتن
Nurse:)
ولی خب وصف‌العیش، نصف‌العیش!
"Shfar"

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۷۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۹,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۵/۰۷
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۴۶-۳۹-۴
تعداد صفحات۷۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۹,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۵/۰۷
شابک۹۷۸-۶۲۲-۷۱۴۶-۳۹-۴