
بریدههایی از کتاب لحظههای انقلاب
۴٫۱
(۱۷)
صدا پیچید و نعره شد و صداها یکصدا شد و غرّید: «تنها ره سعادت
ایمان، جهاد، شهادت» .
و موج بهطرف میدان ژاله بهحرکت درآمد و نیمساعت بعد، سد رگبار گلوله از روبهرو و آتش گُرگرفتۀ بنزین و نفت که قبلاً ریخته بودند کف خیابان و میدان، سیل جمعیت را پس زد.
مادربزرگ💝
من دلم سخت گرفتهست از این
میهمانخانۀ مهمانکشِ روزش تاریک
کاربر ۲۴۸۹۰۵۵
پیش خودم گفتم: «وای به اون روزی که این لکههای خون شسته بشه و مردم، بیاعتنا از روی این لکهها بگذرن و یادشون بره. مث انقلاب مشروطیت بشه.»
غمی افتاد به جانم. ایستادم و زیر لب گفتم: «من نمیذارم. تمام لحظهها رو مینویسم.»
محسن
از پایین دستهای میآمد. دویدیم. جلوی دسته، یکی پیراهن غرقهبهخون شهید را سرِ چوبی آویخته بود. شهید روی دست بود. شهید سر نداشت. از پیشانی به بالایش نبود. کاسۀ سرِ شهید بود؛ ولی کاسۀ سرش خالی بود. گردی مغز سر نبود؛ مخش اما روی پیشانی و روی صورتش را پوشانده بود و چند تکه از مخش هم توی چالۀ کف دست بچهها بود. شهید جوان بود. شلوار «لی» بهپا داشت. کتونیهایش تمیزِ تمیز بود؛ حتی یک قطره خون هم روی کتونیهای نو و بندهای پهن کتونیهایش که فُکُلی گره خورده بود، نبود. پاهایش را بالا گرفته بودند و روی دست بود. مثل آب توی جام برنجی، روی دست لمبرلمبر میخورد. موج میزد و بالاوپایین میرفت. انگار روی آسمان بود. انگار روی صوت و صدا بود.
Tamim Nazari
حالا ساعت نزدیک دوونیمسه بود. پرچمها جمع شد و بلندگوهای مینیبوسها خاموش شد. فقط بلندگوی سرتاسری بود که صدا میکرد و از بچههای گمشده میگفت. مردم، آهسته و آرام برمیگشتند و هی خم میشدند ته سیگار و کاغذ و حتی چوب کبریت را هم از کف خیابان برمیداشتند.
وقتی دستهای میرفت و آدم چشمش به خیابان و نهر و پیادهرو میافتاد، تعجب میکرد. حتی یک عدد چوب کبریت هم نمیشد پیدا کرد.
محسن
حالا گیرم حکمهای دیگران مسلح به سلاح علم و منطق هم باشد، ولی وقتی ریشه در این فرهنگ نداشته باشد و جا نیفتاده باشد و از بیرون باشد، معلوم است صد سال دیگر هم نمیتواند جایی برای خودش باز کند، چه رسد به اینکه افتاده باشد دست یک مشت کندهشده و جداشده و پرتشده از این فرهنگ و از این خلق و از این مردم.
Tamim Nazari
وقتی به خانه آمد سرباز
مادر گفت
جامۀ دیگر کن
برادرت تیر خورده است...
بیا تا او را در باغچه بکاریم.
سرباز گفت
میدانم مادر
خودم او را زدهام
مرگ بر آنکه مرا به برادرکشی واداشت
Tamim Nazari
آیا روزی فیلسوفی پیدا میشود که انسانها را از این نامگذاریهای گلهای و دستهجمعی و بستهبندیشده نجات بدهد و انسان را آزاد[ سازد ]، همانجوری که برخلاف تمام تربیتها و بگومگوها و قیدوبندها رشد میکند و بزرگ میشود و برای خودش کسی میشود و گاهی برخلاف تمام خواستهها و زحمتهایی که برایش کشیدهاند، قد علم میکند و میزند و خراب میکند و تُف میکند توی چهرۀ همۀ آنهایی که چهرۀ بیرونی و درونیاش را قالبگیری کرده بودند
Tamim Nazari
رسیدم به میرداماد که حالا دسته داشت داد میزد: «نهضت ما حسینیه.» زنای چادر سیاه بهسر که همه شمرونی بودن، دَم میدادن. میگفتن: «رهبر ما خمینیه.» که یههویی جمال میرصادقی و شفیعی کدکنی و یه مشت روشنفکرا هم که توی پیادهرو، کنار دیوار میرفتن، گفتن: «اوهو. گلابدرهیی تو توی این گاو و گوسالهها چیکار میکنی؟»
hadiizadi
نمیدانم چه شده بود که اسباب و اثاثیۀ خرازی بغلی وسط خیابان ولوورده بود. بچهها جمع بودند. حتی یک خودکار، یک ورق کاغذ هم کسی برنمیداشت. خودنویسهای پارکر وسط خیابان بود. جعبههای ماژیک ولو بود. همه نگاه میکردند؛ ولی برنمیداشتند.
Tamim Nazari
زن یکی از ساواکیهای بزرگ که همسایۀ خواهرم بود و شوهرش چند سال پیش در شیراز توسط چریکها کشته شده بود، میگفت: «وقتی خمینی در زندان بود، شوهرم مسئول سلول بود، قبل از اینکه رئیس ساواک شیراز بشود.» به خواهرم گفته بود: «همان روزها، یک شب شوهرم آمد و گفت: خمینی گفت آب و مُهرم را بده، میخواهم وضو بگیرم و نماز بخوانم. فحشی دادم و در را بستم. وقتی باز به سراغش رفتم هم آب بود و هم مهر بود و هم جانماز و آقا سرِ سجاده نشسته بود.» خواهرم میگفت، گفته: «این مربوط به سیزدهچهارده سال پیش است. تابهحال به کسی نگفته بودم.» مادرم که نشسته بود، گفت: «این که چیزی نیست. وقتی خمینی را به تبعیدگاه میبردن، در راه، به راننده گفت نگهدار نماز بخوانم. راننده توجهی نکرد. چند قدم آنطرفتر ماشین خراب شد. آقا پیاده شد و نمازش را خواند و نمازش که تمام شد، ماشینی که هرچه راننده کندوکو کرده بود روشن نشده بود، روشن شد و باز بهراه افتادند.»
Tamim Nazari
داد میزدیم و میدویدیم. یکیدو تا نعش وسط خیابان افتاده بود. عجیب بود. نه آمبولانسی از بالا میآمد و نه ماشینی. انگار راه را بسته بودند. پسری که مغز، کف مشتش بود، کنار درخت نشسته بود. یکی داشت با چوب، چال میکند. انگار داشتند خاکبازی میکردند. بیاعتنا به همه، سرگرم کار خودشان بودند. پسر، چاله را کند و آن یکی، آهسته، مغز دستنخورده را درست، قلفتی انداخت توی چاله و آرام با دستش خاک ریخت رویش.
محسن
حالا رسیده بودیم سر چهارراه امیراَکرم. پسر را پس زدند. عکس افتاد. از سه طرف، سه دسته ما را که وسط بودیم، محاصره کرده بود. پریدم توی دایره و داد زدم: «بگو اون عکس و اون آرمو حالا بیاره پایین.» یکی محکم کوبید توی گردنم.
mohsen.m
«ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ، از این فسانه و افسون هزار دارد یاد.»
کاربر ۴۳۳۴۶۲۳
ای انسان، تو چه در هر لحظه در حال دگرگونی و تغییر هستی! تو چه هستی؟ آیا قدرتی میتواند تو را در بند فرمولها و قانونها و بندها به بند بکشد؟ ای انسان، تو اگر بخواهی، اگر تصمیم بگیری چه کارها که نمیکنی! تو چه میکنی؟ تو کجا بودی تا دیروز؟
کاربر ۴۳۳۴۶۲۳
یههویی جمال میرصادقی و شفیعی کدکنی و یه مشت روشنفکرا هم که توی پیادهرو، کنار دیوار میرفتن، گفتن: «اوهو. گلابدرهیی تو توی این گاو و گوسالهها چیکار میکنی؟»
میرزا
حجم
۴۳۹٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۴۵۶ صفحه
حجم
۴۳۹٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۴۵۶ صفحه
قیمت:
۳۰,۰۰۰
تومان