کتاب یک مشت جوان خوشگل موبور ابراهیم سلیمی کوچی + دانلود نمونه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب یک مشت جوان خوشگل موبور

کتاب یک مشت جوان خوشگل موبور

انتشارات:نشر خاموش
امتیاز
۳.۵از ۸ رأیخواندن نظرات

معرفی کتاب یک مشت جوان خوشگل موبور

کتاب یک مشت جوان خوشگل موبور نوشته ابراهیم سلیمی کوچی است این کتاب شامل داستان‌های پیغام‌ها، سرگیجه زنبور، از آن یکشنبه، کولی رنگ‌ها، سرهنگ، با اجازه، دانه‌های سیاه اسفند، از ستاره‌ی روی‌شانه‌ام، دیوارها، عقاب‌ها، اسکندر، شبیه خیلی‌ها و موریزاکی است. داستان‌ها زبانی ساده و خوش‌آیند دارند و خواننده را تا انتها با خود همراه می‌کند. این کتاب‌ خواننده را با خودش همراه می‌کند و او را به دنیای خودش می‌برد.

خواندن کتاب یک مشت جوان خوشگل موبور را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب یک مشت جوان خوشگل موبور

چشمت که به او می‌افتاد، قبل از هرچیزِ دیگری دست‌های درازش را می‌دیدی. دست‌هایی که به‌طورِ عجیبی شُل‌ووِل بود. وقتی بی‌کار و بلاتکلیف می‌ایستاد، نمی‌دانست دقیقاً باید با آن‌ها چه‌کار کند. هروقت هم دستپاچه یا عصبانی می‌شد، اوّل بی‌هوا می‌چرخیدند و بعد کج‌وکوله و بدقواره کنارِ ران‌هایش خشک‌شان می‌زد.

بهترین حالت دست‌هایش وقت‌هایی بود که راه می‌رفت. همین‌طور که قدم برمی‌داشت، آرام و آسوده کنارِ تنش به حرکت درمی‌آمدند و دیگر خیلی توی ذوق نمی‌زدند. این‌طور وقت‌ها بود که خیال می‌کردی بی‌خیال‌ترین موجودِ روی زمین دارد به نقطهٔ نامعلومی می‌رود.

پشتِ سرش پَخ بود. هروقت موهایش را می‌تراشید، گوش‌های قرمز و پُف‌آلودش مثلِ دسته‌های قابلمه از بغلِ سرش بیرون می‌زد. کم پیش می‌آمد که با کسی حرف بزند. بزرگ‌تر هم که شدیم، تنهایی و انزوایش به‌مرور به‌صورتِ قلمرویی درآمد که کمتر کسی جرأت می‌کرد به آن پا بگذارد.

خانه‌ی‌شان توی آخرین کوچهٔ خاکیِ زیرِ‌دیوارِقلعه بود و بعد از آن دیگر هیچ خانه‌ای نبود و بیابانی شروع می‌شد پُر از بوته‌های خشکِ گَوَن و خارشُتر که به سرِ هر کدام‌شان تکه‌پلاستیک‌ِ ولگردِ آفتاب‌خورده‌ای چسبیده بود.

پدرش کارگرِ شب‌کارِ کارگاهِ الکلِ صنعتی بود. سه‌خواهرِ کوچک‌تر از خودش داشت که مادربزرگش نگه‌شان می‌داشت. مادرش چندسال پیش، خودش را وسطِ حیاط آتش زده بود. درست سه‌روز بعد از این‌که به حیدرآباد آمده بودند.

هیچ کس‌وکار و فامیلی نداشتند. پدرش تمامِ روز خواب بود. فقط دمِ‌غروب برای خریدنِ سیگار تا بقّالی نورالله می‌آمد و از همان‌طرف راهش را می‌کشید و می‌رفت کارگاه. آن‌ها که توی کارگاهِ الکل کار می‌کردند می‌گفتند اسمش پرویز است. همین. کسی بیشتر از این چیزی نمی‌دانست.

نظری برای کتاب ثبت نشده است

بریده‌هایی از کتاب

تنها چیزی که هنوز مثل آن وقت‌ها بود و هیچ تغییری نکرده بود، تنهایی و انزوای قدیمی‌اش بود. انگار آن تنهایی را با خودش همه جا برده و تاب‌داده و دوباره برگردانده بود.
مبــی‌نا
«خونِ خودتونو کثیف نکنین بابا! آدما همین کوفتی هستن که می‌بینین ... اشتباه می‌کنن، نارو می‌زنن، می‌رن پیِ کارشون، می‌رن گم‌وگور می‌شن... هیچ حساب‌وکتابی ندارن آدما».
مبــی‌نا
انگار عضوی از همهٔ خانه‌ها بود. جزئی از همهٔ آدم‌ها. مثل آبِ روانی که توی همهٔ کوچه‌های آبادی جریان داشته باشد. همه انگار با او قوم‌وخویش بودند و بااین‌حال او به هیچ‌کس وابستگی نداشت و مالِ هیچ‌کس نبود.
مبــی‌نا
بیگانه‌شدنِ آدمی که حتّی یادش، خاطره‌اش، خیالش بویِ دوستی می‌داده دلِ آدم را خون می‌کند. وقتی آدمی مثل او برایت ادای بیگانگی دربیاورد، دلت آشوب می‌شود و حالِ کسی را پیدا می‌کنی که جلوی چشمش داروندارش را غارت کرده‌اند. تهِ دلت به‌لرزه می‌افتد و یک‌هو انگار زیرِ پایت از ارتفاع هزارمتری خالی می‌شود. مسافرِ دربه‌دری می‌شوی که دمدمه‌های یک غروبِ سرد، باروبُنه‌اش را از چنگش درآورده‌اند و وسطِ بیابانی یخ‌زده و بی‌عابر رهایش کرده‌اند.
مبــی‌نا
دلم می‌خواست با هم حرف بزنیم. هر حرفی. اصلاً او از هرچه خواست حرف بزند و من گوش کنم. یا لااقل بتوانم بغلش کنم و برای یک‌لحظه هم که شده فکر کنم هنوز همان‌روزهاست
مبــی‌نا

حجم

۷۶٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۰۸ صفحه

حجم

۷۶٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۰۸ صفحه

قیمت:
۲۵,۹۲۰
تومان