جملات زیبای کتاب یک مشت جوان خوشگل موبور | طاقچه
تصویر جلد کتاب یک مشت جوان خوشگل موبورsubscriptionAvailable

کتاب یک مشت جوان خوشگل موبور

نوع کتاب
۳.۵ امتیاز(از ۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
ابراهیم سلیمی کوچی
انتشارات: 
نشر خاموش

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مبــی‌نا
۲
تنها چیزی که هنوز مثل آن وقت‌ها بود و هیچ تغییری نکرده بود، تنهایی و انزوای قدیمی‌اش بود. انگار آن تنهایی را با خودش همه جا برده و تاب‌داده و دوباره برگردانده بود.
مبــی‌نا
۲
«خونِ خودتونو کثیف نکنین بابا! آدما همین کوفتی هستن که می‌بینین ... اشتباه می‌کنن، نارو می‌زنن، می‌رن پیِ کارشون، می‌رن گم‌وگور می‌شن... هیچ حساب‌وکتابی ندارن آدما».
مبــی‌نا
۲
انگار عضوی از همهٔ خانه‌ها بود. جزئی از همهٔ آدم‌ها. مثل آبِ روانی که توی همهٔ کوچه‌های آبادی جریان داشته باشد. همه انگار با او قوم‌وخویش بودند و بااین‌حال او به هیچ‌کس وابستگی نداشت و مالِ هیچ‌کس نبود.
مبــی‌نا
۱
بیگانه‌شدنِ آدمی که حتّی یادش، خاطره‌اش، خیالش بویِ دوستی می‌داده دلِ آدم را خون می‌کند. وقتی آدمی مثل او برایت ادای بیگانگی دربیاورد، دلت آشوب می‌شود و حالِ کسی را پیدا می‌کنی که جلوی چشمش داروندارش را غارت کرده‌اند. تهِ دلت به‌لرزه می‌افتد و یک‌هو انگار زیرِ پایت از ارتفاع هزارمتری خالی می‌شود. مسافرِ دربه‌دری می‌شوی که دمدمه‌های یک غروبِ سرد، باروبُنه‌اش را از چنگش درآورده‌اند و وسطِ بیابانی یخ‌زده و بی‌عابر رهایش کرده‌اند.
مبــی‌نا
۱
دلم می‌خواست با هم حرف بزنیم. هر حرفی. اصلاً او از هرچه خواست حرف بزند و من گوش کنم. یا لااقل بتوانم بغلش کنم و برای یک‌لحظه هم که شده فکر کنم هنوز همان‌روزهاست
مبــی‌نا
۰
دیوانهٔ پاگذاشتن توی دلِ چیزهایی بود که وحشی و دست‌نخورده مانده بود.