تنها چیزی که هنوز مثل آن وقتها بود و هیچ تغییری نکرده بود، تنهایی و انزوای قدیمیاش بود. انگار آن تنهایی را با خودش همه جا برده و تابداده و دوباره برگردانده بود.
مبــینا
«خونِ خودتونو کثیف نکنین بابا! آدما همین کوفتی هستن که میبینین ... اشتباه میکنن، نارو میزنن، میرن پیِ کارشون، میرن گموگور میشن... هیچ حسابوکتابی ندارن آدما».
مبــینا
انگار عضوی از همهٔ خانهها بود. جزئی از همهٔ آدمها. مثل آبِ روانی که توی همهٔ کوچههای آبادی جریان داشته باشد. همه انگار با او قوموخویش بودند و بااینحال او به هیچکس وابستگی نداشت و مالِ هیچکس نبود.
مبــینا
بیگانهشدنِ آدمی که حتّی یادش، خاطرهاش، خیالش بویِ دوستی میداده دلِ آدم را خون میکند. وقتی آدمی مثل او برایت ادای بیگانگی دربیاورد، دلت آشوب میشود و حالِ کسی را پیدا میکنی که جلوی چشمش داروندارش را غارت کردهاند. تهِ دلت بهلرزه میافتد و یکهو انگار زیرِ پایت از ارتفاع هزارمتری خالی میشود. مسافرِ دربهدری میشوی که دمدمههای یک غروبِ سرد، باروبُنهاش را از چنگش درآوردهاند و وسطِ بیابانی یخزده و بیعابر رهایش کردهاند.
مبــینا
دلم میخواست با هم حرف بزنیم. هر حرفی. اصلاً او از هرچه خواست حرف بزند و من گوش کنم. یا لااقل بتوانم بغلش کنم و برای یکلحظه هم که شده فکر کنم هنوز همانروزهاست
مبــینا
دیوانهٔ پاگذاشتن توی دلِ چیزهایی بود که وحشی و دستنخورده مانده بود.
مبــینا